ایران پرسمان - مهدخت معین و سرمد قباد داماد سادات ناصری، در نشست یادبود او درباره شخصیت فرهنگی و ویژگیها و فضایل اخلاقی و خاطراتی که از روزهای شاگردی و همنشینی با او داشتند، سخنرانی کردند.
به گزارش خبرنگار مهر، یکصد و پانزدهمین محفل ماهانه و دوستانه مؤسسه پژوهشی میراث مکتوب، به یاد زنده یاد سید حسن سادات ناصری در سالن کتابخانه این مؤسسه برگزار شد. در این مراسم و به یاد این استاد دانشکده ادبیات و علوم انسانی، مهدخت معین دختر زندهیاد دکتر محمد معین و سرمد قباد (داماد استاد ناصری) درباره شخصیت فرهنگی و ویژگیها و فضایل اخلاقی او و خاطراتی که از روزهای شاگردی و همنشینی با او داشتند، سخنرانی کردند.
درختی که دوبار به خاطر جمله ای حاوی ارادت شاگرد به استاد، نجات یافت
مهدخت معین گفت: استاد ناصری که من افتخار شاگردی او را داشتم، از دوستان بسیار نزدیک و صمیمی همسرم مرتضی صراف بود و ما مکرر به خانه او میرفتیم و همسرش به گرمی از ما پذیرایی میکرد و خاطرات بسیار خوبی از این رفتوآمدها داریم. او تاریخ ادبیات ایران را برای ما تدریس میکرد و روش جالبی نیز در این زمینه داشت، اشعار ویژهای از جامی و اشعار ربزرگان ایران مانند سعدی را میخواندند و با هم مقایسه میکرد و ثابت میکرد که در این موارد اشعار جامی از سعدی بهتر است و بهگونهای این موارد را مطرح میکرد که ما استدلال او را میپذیرفتیم.
او ادامه داد: تاریخ ادبیات از دروس حفظی بود و از تولد و مرگ تا جزئیات زندگی بزرگان و شاعران را به صورت شیرین ارائه میداد و دانشجویان مطالب بسیاری را درباره بزرگان تاریخ ادبیات ایران یاد میگرفتند. دکتر معین استاد بسیار سختگیری بود و اغلب دانشجویان نمره کمی از امتحانات میگرفتند اما استاد سادات ناصری میگفت من از او ۲۰ گرفتم و مرحوم مظفر بختیار از دکتر معین ۱۹ گرفت. استادان سختگیری که به نمره کم دادن معروف هستند اگر دانشجویی استحقاق داشته باشد نمره خوبی میتواند بگیرد.

سپس مهدخت معین به نقل خاطرهای از خانه پدری در محله چهارصد دستگاه (که حالا تبدیل به خانه موزه دکتر معین شده است) و مرحوم سادات ناصری پرداخت و گفت: مراسم چهلم درگذشت همسرم مرحوم صراف در منزل پدرم، در باغچه و حیاط خانهای برگزار شد که آن زمان به ۴۰۰ دستگاه معروف بود و امروزه با عنوان «خانه موزه دکتر محمد معین و استاد محمدعلی امیرجاهد» شناخته میشود. در آن مراسم، استاد سادات ناصری هنگام سخنرانی به دو درخت بلند حیاط نگریست و گفت: «دکتر معین به این درختها نگاه کرده است.» این جمله برای من بسیار تأملبرانگیز بود؛ گویی ارزش آن درختان نه فقط در قامت و قدمتشان، بلکه در نگاه دکتر محمد معین به آنها معنا مییافت.
او ادامه داد: سالها بعد، در زمستانی سخت و پربرف، یکی از همان دو درخت بر اثر سنگینی برف از ریشه کنده شد و با سقوط خود بر سقف ایرانیت مرغدانی، صدایی مهیبی در سپیدهدم ایجاد کرد. مادرم با مدیریت دقیق، پنج مرد نیرومند را برای نجات درخت به کار گرفت؛ گودال توسعه یافت، ریشههای گسترده و سختشده در خاک جای گرفت، سه نفر از پشتبام طناب بسته به درخت را کشیدند و پس از ساعتها تلاش و دعا، درخت دوباره استوار شد. شاخههای اضافی هرس شد و چند ماه بعد، جوانه زد و جان گرفت. چند سال بعد نیز طوفانی دیگر آن را از کمر شکست و کارشناسان حکم به قطعش دادند، اما مسئول خانهموزه با یادآوری همان جمله گفت: «نمیتوان این درخت را برید؛ دکتر معین به آن نگاه کرده است.» اینبار با جرثقیل درخت را استوار کردند و امروز همچنان سبز و پابرجاست. آنچه برایم ماند، این اندیشه بود که بزرگان حتی پس از درگذشتشان نیز اثر میگذارند؛ چنانکه جملهای سرشار از ارادت شاگردی به استاد، دوبار زندگی درختی را نجات داد.
خانهای که بوی کتاب، کاغذ و جوهر میداد
در این مراسم که همسر و دختر مرحوم سادات ناصری نیز حاضر بودند، سرمد قباد (داماد سادات ناصری) به خواندن دلنوشتهای از او پرداخت و گفت: برایم عید نوروز در سالهای کودکی ارج و منزلت و جایگاه خاصی داشت. پس از مراسم دید و بازدید و سفره هفت سین و اسکناس نو و کفش و لباس عید یکی از زیباترین و مهمترین مناسک رفتن به خانه آقای دکتر سادات ناصری همسر دختر خاله مادرم بود. از سالهای کودکی برای مراسم عید یا منظورهای دیگر به آنجا میرفتیم. خانهای بود متفاوت با هر جای دیگر، از دم در ورودی حیاط استاد به استقبالمان میآمد. من که کودکی پنج شش ساله بودم را همسان بزرگترها تحویل میگرفتند و با القابی بسیار شیرین و غرورآفرین میخواندندم خنده از لبانشان دور نمیشد.
او ادامه داد: ممکن بود داخل پذیرایی یا دور میز ناهار خوری میهمانان جلیل القدری نشسته باشند. ولی هر میهمان جای مخصوص خود را داشت. آقای دکتر پدر و مادرم و مرا در اتاق پذیرایی مینشاندند. اتاق همیشه غرق در نور بود. این پرنوری شاید از آن رو ضروری و همیشگی بود که آنجا خواندن رفتار دائم بود و گاهی متنها ریزنویس مخدوش و محو بودند. تابلوهای خطاطی و نقاشیهای مینیاتور اینجا و آنجا یا به دیوار آویخته بودند یا روی طاقچههای دیواری مطبق و میزهای قلمکار بر پایه ایستاده بودند. تابلوی بزرگی بر بالای ویترین بلورها و قلمدانهای رنگارنگ به دیوار تکیه داشت. تابلو از رنگهای زنده به امضای بهزاد بود آقا و خانم جوانی را با لباسهای شاید قرنها پیش مرسوم ایران به نقش آورده بود، مثل بیشتر نقاشیهای سبک ایرانی بی رعایت بعد و خطوط طبیعی اما چشم دوزنده و حس اینکه اینجا که آمدی بناست به مهر پذیرایی شوی... به محض ورود در خانه بویی از درس و کتاب و دانشگاه به مشامت میرسید. بوی کتاب، کاغذ و جوهر که با بوی زندگی به هم میآمیخت. بوی عود و اسپند و دود توتون کاپیتان بلک پیپ. فقط روزهای دید و بازدید رسمی با میهمانیهای با قرار قبلی میلها و صندلیها خالی از کتاب و کاغذ بود. باقی ایام بر هر جا و گوشهای از اتاق میهمانخانه کتابها و برگهای نگارش از دیوان حافظ و شاهنامه و قصصالخاقانی و نسخههای پرشمار دیوان صائب تبریزی گسترده بود. بو و روح فرهنگ ایرانی از هر گوشهای از اتاق میتراوید. موزه عشقی بود از حماسههای شاهنامه، از دلاوریهای رستم، از نجابت سهراب، آثار خط و مجسمه و نقاشی از سند تا فرات جانت را تسخیر میکرد.

وی افزود: پرهای طاووس، قطعات عاج و آبنوس تحفههای دانشجویان هند و پاکستان بر رفها نشسته بود. فضای اتاق با آثاری ارزشمند خیالت را به دورانهای ایران پهناوری میبرد که زبان فارسی گویای اندیشه و شور ادبا و هنرمندان بود. میهمانانی که آنجا میدیدم هر یک نقش دیگری بر ذهن و روحم به جا میگذاردند. آقای دکتر الهی قمشهای، دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی، دکتر منوچهر آدمیت، دکتر اسماعیل حاکمی، دکتر سید جعفر سجادی، دکتر مهدی محقق، دکتر سید محمود نشاط را اول بار در خانه استاد دیدم.
در امتداد اتاق پذیرایی، میز ناهارخوری درازی قرار داشت، آن هم جز میهمانیهای رسمی که برای پذیرایی شام و ناهار استفاده میشد. همیشه اوقات پر از کاغذ و کتاب بود و عدهای استاد و محقق دورش نشسته بودند و مشغول تصحیح و نسخهبرداری و نسخهخوانی دواوین بودند. چطور میشود این همه میهمان و دوست و رفیق داشت ولی بازهم به پذیرایی و میزبانی عید و مراسم نوروز رسید. در بین گفتوگوها همیشه از دیوان کوچک بغلیشان که با چرم آبی رنگ صحافی شده بود، پس از آنکه عینکشان را بالای پیشانی میگذاشتند، میخواندند:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهی عالم دوام ما
مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد
قباد در بخش پایانی این دلنوشته طولانی، به روز درگذشت سید حسن سادات ناصری اشاره کرد و گفت: خبر کوتاه بود و جانگاه، پس از تلفنی که به مادرم شد در بهتی عمیق فرو رفتم مگر ممکن است آن کوه عظیم دانش و شعر و ادبیات پارسی دور از خانه و کاشانه بدرود حیات گفته باشد؟
مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد
شرح ماجرا را از مقاله استاد فقید دکتر اسماعیل حاکمی والا میآورم که در یادواره استاد به نام در حرم دوست به کوشش ابراهیم زارعی در بهار ۱۳۷۰ توسط دانشگاه علامه طباطبایی چاپ شده است: «استاد به دعوت مقامات فرهنگی دانشگاهی افغانستان همراه هیئتی فرهنگی-دانشگاهی روز شنبه ۷ بهمن ۱۳۶۸ از طریق دبی رهسپار افغانستان شدند و در سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۶۸ به کابل رسیدند و طبق برنامه بازدید از مراکز علمی و فرهنگی انجام شد.
همه این بازدیدها با موفقیت انجام شد. ما همه از استاد به عنوان بزرگتر و نماینده هیئت خواهش میکردیم که مطالبی بفرمایند و آنچنان سخنانشان در دلها مینشست و مورد توجه واقع میشد که هیچگاه استاد را تنها نمیگذاشتند. بارها شد که با شجاعت تمام و با صراحت لهجه، منتهی در نهایت درایت و استادی چندینبار در حضور مقامات دانشگاهی آنجا میگفتند: شما که ما را برادران خود میدانید میگویید ما هم کیش و از یک نژاد و برادریم و هر دو ملت مسلمانیم. در این شکی نیست، ما هم همین باور را داریم ولی دوستان آیا درست است که با آنکه زبان مشترک داریم، یکی از ما به زبان دیگری سخن بگوییم و یا چیزی بنویسیم که دیگری در نیابد؟
میگفتند اگر زبان پشتو این قدر اهمیت دارد و شاعرانی در حد سعدی، حافظ، مولانا دارد چرا ما نمیشناسیم؟ یا تقصیر از ماست یا قصور از شماست اگر داریم چرا معرفی نکردهاید اگر دارید معرفی کنید.
ما هم میکوشیم بیشتر بیاموزیم. دوستان افغانی با سکوت میکردند و یا جواب این بود که البته در حد سعدی و حافظ شاعرانی به این زبان نداریم ولی البته شعرایی به زبان هم به استادی شعر سرودهاند. او هرگز از رسالت واقعی خود یک لحظه غافل نبود.

در شب شنبه ۱۴ بهمن در پایان این ماموریت موفقیتآمیز در محل سفارت جمهوری اسلامی ایران در کابل و شاید به تعبیری بتوان گفت در خانه خود استاد با آرامش وجدان و آسودگی خاطر دیده از جهان فرو بست. در ۱۶ بهمن ماه به تهران انتقال یافت و در همان روز از طریق مسجد دانشگاه تهران دانشگاهی که سالها در آن با کوشش و جوشش به تعلیم مشتاقان رشته ادبیات فارسی اشتغال داشت به این بابویه تشییع و به مغاک خاک سپرده شد.»
سپس فیلمی از آثار و عکسها و زندگانی سید حسن سادات ناصری پخش شد.
تقویم شمسی چطور تقویم رسمی کشور شد؟
در بخش بعدی مدیر موسسه پژوهشی میراث مکتوب، آثار تازه منتشرشده از سوی میراث مکتوب را معرفی کرد؛ فهرست کتب خزانه اشرفیه، نمایه مقالات نشریات میراث مکتوب، و تاریخ پیدایش تقویم هجری شمسی. محمد باقری در ادامه به ارائه توضیحاتی درباره محمدرضا صیاد، نویسنده کتاب تاریخ پیدایش تقویم هجری شمسی، پرداخت.
سپس محمدرضا صیاد با بیان ایده و دلیل نوشتن این کتاب گفت: انگیزه نگارش این اثر به حدود چهلوچهار سال پیش بازمیگردد. در سال ۱۳۶۰ مقالهای برای بولتن انجمن ریاضی ایران نوشتم، که مورد نقد زندهیاد استاد دکتر رحیم رضازاده ملک قرار گرفت. دیدگاههای نقادانه ایشان سبب شد پژوهشی جدی در باب پیشینه تقویم هجری شمسی بُرجی ـ که امروزه به عنوان تقویم رسمی کشور شناخته میشود ـ آغاز کنم. بنا بر نظر ایشان، این تقویم از زمان تصدی بلژیکیها در امور گمرکی ایران رواج یافته است؛ دورهای که به سالهای ۱۲۷۶ تا ۱۲۷۸ هجری شمسی و مقارن با سلطنت مظفرالدینشاه قاجار و صدارت میرزا علیخان امینالدوله بازمیگردد.

وی افزود: در پی بررسی این فرضیه، به کتابخانههای متعدد کشور مراجعه کردم و حتی به برخی شهرها سفر نمودم، زیرا منابع مدون و منسجمی در این زمینه در دسترس نبود. نتیجه تحقیقات نشان داد که پیدایش این تقویم سیزده سال پیش از آن دوره و در سیوهشتمین سال سلطنت ناصرالدینشاه قاجار رخ داده است، در سال ۱۲۸۴ هجری قمری. حاج میرزا عبدالغفارخان نجمالدوله مبدأ این تقویم را بنیان نهاد و شش سال بعد، ارکان و ساختار اصلی آن را طراحی کرد؛ از جمله تعیین نام ماههای دوازدهگانه و تنظیم سال بر پایه حرکت ظاهری خورشید و... بدینترتیب، تقویمی که امروزه مورد استفاده قرار میگیرد، پیشینهای در حدود ۱۳۰ تا ۱۳۴ سال دارد و پیش از آن، تقویمی با مبدأ هجرت پیامبر اکرم (ص) و مبتنی بر سال خورشیدی به صورت رسمی در کشور رواج نداشته است.
معرفی کتاب
در بخش بعدی فاطمه قاضیها کتاب جدید خود با عنوان «مُدرسنامه، فعالیت ها، اسناد، محاکمه متهمین به قتل» را معرفی کرد که توسط موسسه کتابشناسی شیعه منتشر شده است.

سپس نوشآفرین انصاری جلد ۲۳ دانشنامه کودک و نوجوان که به تازگی منتشر شده است، و کتاب مقالات ایران گرگین از پیکهای دانش آموزی را برای حضار جلسه معرفی کرد. پایانبخش این نشست هم اشاره اکبر ایرانی به سختیها و چالشهای پیشروی فعالیت مؤسسه و شعرخوانی طنزآمیز او با همین موضوع بود.