دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵
خردنامه

دختری که زبان آدم‌ها را فراموش کرد، گل‌ها چطور نجاتش دادند؟

دختری که زبان آدم‌ها را فراموش کرد، گل‌ها چطور نجاتش دادند؟
ایران پرسمان - رمان «زبان گل‌ها» اثر ونسا دیفن‌باخ، با بهره‌گیری از نمادشناسی گل‌های ویکتوریایی، سرگذشت دختری آسیب‌دیده از سیستم فرزندخواندگی را روایت می‌کند که در پی یافتنِ راهی برای التیام است.
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - رمان «زبان گل‌ها» اثر ونسا دیفن‌باخ، با بهره‌گیری از نمادشناسی گل‌های ویکتوریایی، سرگذشت دختری آسیب‌دیده از سیستم فرزندخواندگی را روایت می‌کند که در پی یافتنِ راهی برای التیام است.

به گزارش خبرنگار مهر، در جهان ادبیات معاصر، برخی آثار فراتر از یک سرگرمیِ ساده، به مثابه ابزاری برای واکاوی دردهای نهفتۀ اجتماعی عمل می‌کنند. رمان «زبان گل‌ها» (The Language of Flowers)، نخستین اثر ونسا دیفن‌باخ، نویسنده آمریکایی، یکی از همین آثار است که از زمان انتشار در سال ۲۰۱۱، توانسته است با تکیه بر استعاره‌های طبیعی و لحنی بی‌پروا، مخاطبان بسیاری را در سراسر جهان با خود همراه کند.
این کتاب که به بیش از ۴۰ زبان ترجمه شده، تنها یک داستان عاشقانه کلاسیک نیست؛ بلکه بازخوانیِ عمیقی است از چگونگیِ بقا در جهانِ بی‌رحمِ مدرن و پرسشِ همیشگی انسان درباره «امکان بخشش». دیفن‌باخ در این رمان، زبانِ فراموش‌شدۀ گل‌ها را نه به‌عنوان یک تزئینِ رمانتیک، بلکه به مثابه زبانی برای بیان حقایق ناگفتنی در جوامع انسانی به کار گرفته است.
ویکتوریا جونز؛ در جست‌وجوی خانه ای در میان گلبرگ‌ها
داستان با محوریت «ویکتوریا جونز»، دختری هجده‌ساله آغاز می‌شود که تمام کودکی و نوجوانی خود را در میانِ دیوارهای سرد سیستم فرزندخواندگی ایالت متحده و پرورشگاه‌های متعدد گذرانده است. اما او جایی برای رفتن ندارد و شب ها را در یک پارک به صبح می رساند؛ پارکی که ویکتوریا در آن، باغچه ای کوچک برای خود به وجود می آورد. خیلی زود، گل فروشی محلی استعداد او را کشف می کند و ویکتوریا می فهمد که قادر است با انتخاب گل برای افراد، به آن ها کمک کند. اما اتفاقی اسرارآمیز باعث می شود ویکتوریا به کمبود اصلی خود در زندگی بیندیشد. او محصولِ سیستمی است که در ظاهر برای حمایت ایجاد شده، اما در عمل، روحِ کودکان را در هاله‌ای از تنهایی و بی‌اعتمادی رها می‌کند. برای ویکتوریا، جهانِ پیرامون سرشار از تهدید است و رسیدن به سن هجده سالگی، نه به معنای آزادی، که به معنای رها شدن در خلأ بی‌خانمانی است.
با این حال، نقطه عطف اصلی داستان، پیوند عمیق ویکتوریا با «زبان گل‌ها» است؛ میراثی که از یک مادرخوانده‌ باغبان به نام الیزابت به او رسیده است. در دوران ویکتوریایی، گل‌ها نه فقط برای زیبایی، بلکه به‌عنوان ابزاری دقیق برای انتقال مفاهیم، احساساتِ پنهان و حتی هشدارهای اجتماعی به کار می‌رفتند. ویکتوریا که توانایی برقراری ارتباط کلامیِ سالم با دیگران را از دست داده است، گل‌ها را به عنوان واژگانِ جایگزینِ خود برمی‌گزیند؛ او با چیدمانِ دقیق گل‌ها، اندوه، خشم، تنهایی و حتی بی‌اعتمادی خود را به تصویر می‌کشد.
بازخوانی نظام فرزندخواندگی در آینه نمادها
یکی از لایه‌های انتقادی و برجسته رمان، نگاهِ نویسنده به آمارهای واقعی و تلخِ خروج نوجوانان از سیستم‌های حمایتی است. سالانه بیش از ۲۰ هزار نوجوان در آمریکا پس از عبور از سن قانونی، بدون هیچ‌گونه آمادگی برای زندگی مستقل، به حال خود رها می‌شوند. دیفن‌باخ با هوشمندی، این داده‌های سردِ آماری را در قالبِ گوشت و پوست و استخوانِ ویکتوریا می‌ریزد. خواننده در طول داستان، با ترسِ عمیق ویکتوریا از دلبستگی مواجه می‌شود؛ چرا که برای او، هرگونه پیوندی پیش‌درآمدی بر جدایی و طرد شدن است.
در این میان، آشنایی او با «گرانت»، مردی که زبان گل‌ها را درک می‌کند، نقطه عطفی در روایت است. گرانت نمادِ کسی است که می‌تواند از پسِ نقابِ «مردم‌گریزی» و «خشم» ویکتوریا، به زخم‌های او پی ببرد. رمان در این بخش، به جای افتادن در دام کلیشه‌های عاشقانه، بر فرآیندِ دشوارِ اعتماد دوباره تمرکز می‌کند. گل‌ها در دستانِ ویکتوریا، از ابزاری برای دفعِ دیگران، به پلی برای ارتباط و در نهایت، شفای روحی تبدیل می‌شوند.
کثرتِ معانی؛ درسِ بزرگِ رزِ زرد
شاید مهم‌ترین آموزۀ فلسفی این رمان، نهفته در مفهوم «چندمعنایی» گل‌ها باشد. ویکتوریا که تا پیش از این، «رز زرد» را تنها نشانه «خیانت» و «بی‌وفایی» می‌پنداشت و با همین پیش‌فرض، آدم‌ها را از زندگی‌اش حذف می‌کرد، در مواجهه با دانشِ وسیع‌تر، درمی‌یابد که هر گل می‌تواند بیش از یک معنا داشته باشد. این کشف، استعاره‌ای است برای انعطاف‌پذیریِ عاطفی؛ او می‌فهمد که جهان سیاه‌وسفید نیست و حتی یک گلِ واحد می‌تواند بسته به نیتِ فرستنده و بافتِ موقعیت، پیامی از امید یا وفاداری در خود داشته باشد.
بخشی از واژگانِ نمادینِ گل‌ها در رمان دیفن‌باخ برای پیشبردِ روایت و درونیات شخصیت‌ها از آن‌ها بهره می‌برد، این است که مثلاً رز زرد را ابزارِ اولیه برای طرد دیگران میداند؛ نمادِ گذار از بدبینی به پذیرشِ معانیِ متکثر. گل میمون برای او بازتاب‌دهنده دیدگاهِ بدبینانه و ریاکارانه ویکتوریا به جهان است. شقایق نمادِ تسلیِ پس از رنج و سوگواری‌های پنهان است. نرگس نشانه آغازِ فرصت‌های دوباره و تولدِ امید در روزهای سخت و سرد است، و خار نمادِ صریحِ مردم‌گریزی و دفاعِ روانی در برابرِ تهاجمِ عاطفی.
ادبیات به مثابه شفا
کتاب «زبان گل‌ها» با ترجمۀ فیروزه مهرزاد توسط نشر آموت منتشر شده است. ونسا دیفن‌باخ در این رمان موفق می‌شود قصه‌ای انسانی را در بطنِ ساختارهای اجتماعیِ سخت‌گیرانه روایت کند، و بیان می‌کند که عشق و بخشش، مفاهیمی انتزاعی نیستند؛ بلکه باید برای رسیدن به آن‌ها، همچون باغبانی صبور، خاکِ دل را شخم زد و بذرهای اعتماد را در میانِ علف‌های هرزِ بدبینی کاشت.
این رمان، دعوتی است به درنگ در لحظه‌هایی که زبانِ کلمات قاصر است و باید به زبانِ لطیفِ طبیعت، برای التیامِ قلب‌های شکسته پناه برد.


نظرات شما