ایران پرسمان - راننده بود، با اتوبوسی خالی، در خیابانهای بیصدا. برای حفاظت از بیتالمال رفت، اما با آتش و ضرب و شتم بازگشت.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب: هوا سرد بود. سرد و بیرحم، انگار که خود فصل هم از آنچه در شرف وقوع بود، بیزار است. پشت فرمان اتوبوس، در یک کابین سرد و تاریک، نشسته بودم. دور تا دورم صندلیهای خالی، مثل روحهایی خاکستری، در تاریکی بیرون خودنمایی میکردند. شهری که میشناختم، حالا زیر پوستی از سکوت مرگبار و تنشی خزنده نفس میکشید.
لرزش تلفن همراه، ضربان قلب آن شبهای نحس بود. پیامکهای همکاران، یکی پس از دیگری، مثل فریادهای خفهشده میآمد: «خیابان پر دود شده است...»، «خیابان را قرق کردهاند و نمیگذارند جلوتر برویم...». و من میراندم. نه برای جابجایی مسافر بلکه این بیتالمال را به مقصد برانم تا خدشهای روی آن وارد نشود.
وقتی چرخهای اتوبوس خالی، سرانجام از خاکستر و ترکشهای خیابانها عبور کرد و به پارکینگ شرکت رسید، صحنهای چنان هولناک دیدم که تا ابد در قرنیه چشمانم سوخت. ردیفی از اتوبوسهای دولتی، نه به عنوان وسایل نقلیه، که به مثابه جنازههایی عظیم و سیاه، قابهای مذاب و بدشکلی که روزی اسکلتشان آهن بود، بر زمین افتاده بودند. بویی که فضای وسیع پارکینگ را پر کرده بود، بوی پایان بود. بوی پلاستیک ذوبشده که با دود لاستیک سوخته درمیآمیخت و یک ترکیب تهوعآور و غمانگیز میساخت.
همکارم رضا را دیدم. روی آسفالت یخزده، درست در کنار یکی از این هیولاهای مرده، چمباتمه زده بود. سرش بین زانوهایش بود و شانههایش زیر کاپشن کهنهاش میلرزید. اتوبوسهای سوخته را دیدم، جگرم سوخت. اینها فقط ماشین نبودند. اینها خانه دوم ما بودند.
ساعتهای بسیاری از عمرمان، خندهها و گلایههای مسافران، رد پای زندگی عادی در آنها جاری بود. حالا بیهیچ دفاعی، بیآنکه حتی کسی را در خود جای داده باشند، طعمه شعلههایی شده بودند که انگار از دل یک زخم کهنه زبانه میکشید. با پول همین مردم، از مالیات آن پیرمرد و آن دانشجو، خریداری شده بودند و حالا به دست اغتشاشگران، خاکستر میشدند. این دور باطل ویرانی، تهدل را آتش میزد.
رضا صدایش را درآورد، صدایی خردشده و دور از انتظار از مردی که همیشه صدادارترین خنده پارکینگ را داشت؛ دست لرزانش را به سمت اسکلت دود گرفته اتوبوسش دراز کرد. داغ دلم تازه شد. روز بعد یعنی جمعه ۲۶ دیماه باز هم فراخوان داده شد. خدمت باید کرد. یک اتوبوس دولتی دیگر به من سپردند.
در سکوت سنگین میدانهای بزرگ. در نگاههای مرموز از پشت پنجرههای مغازههای نیمهباز. وسط یک تقاطع خلوت، ناگهان از پشت ستونهای یک پل، سیل آدمهایی با هیکلهای پنهان در لباسهای تیره بیرون ریختند. مستقیم به سمت من. به سمت این جعبه آهنی بیدفاع. یک میله آهنی بزرگ شیشه کابین را با صدایی مهیب خرد کرد. ترکشهای شیشه مثل باران تیز روی صورتم و دستهایم فرود آمد. فریاد زدم، شاید صدایی گرفته از ترس: «آتش نزنید...»
یکی از آنها، جوانی با چشمانی که گویی از حدقه بیرون زده بود، سرش را به داخل کابین آورد. نگاهی به ردیفهای خالی صندلیها انداخت. چهرهاش از خشم بیشتر کج و معوج شد. فریادش از گلو پاره شد: «پیاده شو وگرنه خودت را هم با اتوبوس می سوزانیم...»
پیش از آن که دبههای بنزین را بیاورند، چند نفری با چاقو به داخل پریدند. من فقط ایستاده بودم و تماشا میکردم. آنها با حرصی حیوانی، به صندلیهای اسفنجی حمله کردند. پارچههای آبی رنگ را میدریدند، اسفنج سفید را مثل احشا بیرون میکشیدند و تکه تکه میکردند.
بعد، بنزین را ریختند و شعله را آزاد کردند. من، با صورتی خونین و دستان بریده از شیشه، بیحرکت ایستاده بودم.
اتوبوس در آتش میسوخت و من هم میسوختم. نه از حرارت آتش، که از حرارت ناتوانی. از شعلههای کینهای که هدفش را گم کرده بود و به جای دشمنان خیالی، به ابزارهای خالی زندگی روزمره حمله میبرد. دارایی عمومی، طعمه خشم خصوصی شده بود. اما ماجرا به همین جا ختم نشد. یکی از آن اغتشاشگران که از بقیه درشتهیکلتر بود، پس از ریختن بنزین، برگشت و به من نگاه کرد. نگاهی که در آن هیچ نشانی از انسانیت نبود. گفت: «تو راننده این اتوبوس هستی؟» و قبل از آنکه بتوانم پاسخی بدهم، مشت محکمی به صورتم کوبید. دنیا سیاه شد. بعد، لگدی به پهلوم خورد. بعد ضربهای دیگر. آنها دورم حلقه زده بودند و با لگد و مشت و گاهی با همان میلهها و چاقوهای دستهدار، بر بدن بیدفاعم میکوبیدند. فریاد میزدم: «بس کنید! من فقط رانندهام!» اما فریادهایم در هیاهوی آنها و ترکیدن شیشهها و خشخش شعلهها گم میشد. درد، تمام وجودم را فراگرفته بود. درد جسمانیِ کتک خوردن، و درد روحانیِ تحقیر شدن و بیپناهی.
همانطور که با بدن کوفته روی آسفالت سرد دراز کشیده بودم و صدای دور شدنشان را میشنیدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید، همسرم بود. گوشیام در جیبم سالم مانده بود. دستان لرزان و خونآلودم به زحمت آن را درآورد. شماره خانه را گرفتم. همان لحظه که صدای آشنا و نگرانش را شنیدم: «سلام؟ کجایی؟» بغض گلویم ترکید. نمیتوانستم حرف بزنم. فقط یک شیون گریهآلود، از عمق وجود شکستهام بیرون ریخت. میان سرفههای ناشی از دود و گریههای از هم گسیخته، توانستم بگویم: «زدن، همه چیز رو آتیش زدن…».
آن سوی خط، سکوتی عمیق افتاد و بعد، صدای هقهق گریهاش را شنیدم، گریهای از درماندگی و ترس. در آن لحظه، درد کتکها به اندازه درد شنیدن گریه همسرم آزاردهنده نبود. این شرم، از هر دردی کشندهتر بود.
حالا من نظاره گر اتوبوس خالی هستم که مثل یک موجود زنده در آتش میپیچید، و من در بیرون، تحت ضربات مشت و لگد. آنها یک وسیله نقلیه خالی را نمیسوزاندند و یک راننده تنها را کتک نمیزدند. آنها پلی را میسوزاندند. پلی که من، روزی چندین مرتبه ، با لبخند به مسافران، با تحمل شلوغی، با صبوری در ترافیک، سعی میکردم حفظش کنم. پلی بین خانه و کار، بین مرکز شهر و حاشیه، بین «ما» و «آنها». و حالا، در میان این خاکسترها و کبودیها، نه تنها اتوبوسها، که آن پل نامرئی نیز سوخته و شکسته است.
من با بدن مجروح و شغلی از دست رفته و آنها با خشم فروخفته و آرزوهای بر باد رفته و هردو، در سکوت، میسوزیم. شعلههای این آتش، گرمابخش نیست؛ فقط خاکستر به جا میگذارد. خاکستری از اعتماد، از امنیت و از آن زندگی عادیِ روزمرهای که روزی چندان ارزشمند به نظر نمیرسید.