ایران پرسمان - اعلامیه های خمینی ساده بود. کلمههای «طاغوتی» و «مستضعفین» تنها دو کلمهای بود که ناآشنا بود. بقیه اعلامیه را حتی دو کلاس اکابری پیرمرد لبوفروش هم میخواند و میفهمید.
به گزارش خبرنگار مهر، بازگشت به روزهای انقلاب برای کسی که آن عصر را درک نکرده باشد، با خواندن کتاب و دیدن فیلمها و یا شنیدن از افراد همان دوران میسر میشود. «لحظههای انقلاب»، روایت مستند محمود گلابدرهای، از این جهت کتاب مهمی است، و میشود نکته هایی در آن دید که از جمله عوامل پیروزی انقلاب اسلامی در برابر رژیم پهلوی بود.
یکی از نکاتی که گلابدرهای در همان اوایل کتاب به آن اشاره میکند، این است که حرف امام را مردم میفهمیدند، اعلامیهها ساده و صریح نوشته میشد و آنطور که نویسنده میگوید، در میان تعدد اعلامیههای گروههای دیگر اعلامیههای تو در تو نوشته شده امام را همه میتوانستند بفهمند: «چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه، شب و روز یکریز میبارید. تهران شده بود گیلان. اما مردم دست بردار نبودند. شعار و شعر و اعلامیه همچنان برقرار بود همه جا اعلامیه بود به اعلامیههایی که به دیوار میچسبید و در جهت خمینی نبود و گاهی کنار اعلامیههای خمینی یا بالای اعلامیه خمینی به دیوار میچسبید نگاه میکردم. دلم میخواست شبانه به خانه آنهایی بروم که این اعلامیهها را صادر میکردند. اعلامیهها تمیز و مرتب بود با خط خوانا نوشته شده بود؛ از همه بود. اعلامیهها و خبرهای خمینی اما تودرتو و ناخوانا و درهم و برهم و فشرده بود.
اعلامیههای دیگران روی کاغذ سفید مرتب و منظم بود، کلمهها نامفهوم بود؛ ولی اعلامیههای خمینی ساده بود. کلمههای «طاغوتی» و «مستضعفین» تنها دو کلمهای بود که ناآشنا بود. بقیه اعلامیه را حتی دو کلاس اکابری پیرمرد لبوفروش هم میخواند و میفهمید. همین یک تکه کاغذ شده بود همه امید مردم، همهجا بود و از همهجا بیشتر، دم در مساجد بود و هرکسی هم که میخواست اعلامیهاش خوانده شود، یا باید جایی میزد که دور و بر این اعلامیهها باشد یا کنار و این ور و آن ور و بالا و پایین اعلامیههای خمینی. کافی بود تو پایت را از خانه بیرون بگذاری و خودت را برسانی به دم در مسجدی یا سر گذری حرفی که آقا دیشب زده بود، حتی اگر دو کلمه بود حالا میتوانستی بخوانی و آگاه بشوی. انگار آقا بیخِ گوشت بود.»
از خاطرات درباریان شاه هم اینطور برمیآید که این تفاوت شخصیت امام خمینی با شخصیت شاه و درباریان و عوامل پهلوی، باعث میشد مردم حرف آنها را که صبح تا شب از تلویزیون و رادیو و روزنامهها پخش میشد باور نکنند، اما حرف امام خمینی را که صدها کیلومتر دورتر از کشور بود، به سرعت بشنوند و پخش کنند. شاه ترسو بود و امام شجاع، شاه با مردم فاصله زیادی داشت، تفرعن و حالتی خدایگانی برای خود قائل بود و هر سخنرانیاش را باید کسی مینوشت تا پرطمطراق باشد و باشکوه و دهان پرکن، تا درباریان و متملقان برایش کف بزنند و تحسینش کنند. ولی امام خمینی میدانست مخاطبش عموم مردم هستند، پس با زبان ساده آنها صحبت میکرد.
این تکثر اعلامیهها اما، گلابدرهای را میترساند، مدام تجربههای تاریخی مردم ایران توی ذهنش تکرار میشد:
«داشتم توی خیابان راه میرفتم، پیش خودم میگفتم نکند باز جریان سال ۲۰ تا ۳۲ تکرار شود و همه به جان هم بیفتیم. تودهایها چشم دیدن مصدقیها را نداشته باشند، جبهه ملی مخالف پان ایرانیستها باشد، سومکاییها با چاقو فدائیان اسلام را بزنند و توده مردم بی پناهِ و ول و ناآگاهِ سی تیر سینه جلو بدهد و راه را با خون خود راست و ریس بکند، و بعد سر بزنگاه دودستی تقدیم جلادش بکنند و بعد بخزند توی خانهها و باغهایشان؛ اوباش با هم و در پناه پولِ گونیِ گونی اشرف همدست بشوند و زیر علم دالس و زاهدی سینه بزنند و بعد همه بعد از ۲۸ مرداد بنشینند عزا بگیرند و همدیگر را سرزنش بکنند.»
آن دوران، زمانه تلاقی اندیشههای مختلف و مکتبهای متفاوت بود، در گوشهگوشه دنیا اتفاقات زیادی میافتاد و هرکس جانبی را میگرفت و تفکری داشت و به سویی میل میکرد. او هم بسیار خوانده بود، بهخصوص وقتی در لندن بود به قول خودش همه چیز را میخواند؛ و حالا با واقعیت ایران روبهرو شده بود و قدرت مردم:
«خواندم و خواندیم و هر ساعت و هر روز و هر سال پایمان را در جایی و در خاکی محکم کردیم و سرمان را توی آخوری فرو کردیم، و بعد دیدم به تنها جایی که پا نگذاشتهایم و به تنها چیزی که فکر نکردهایم همین خلقِ محروم مظلوم ایران و همین خاک پاک ایران و همین فرهنگ ایران بوده. حالا باز هم داریم چنین میکنیم و چنین میاندیشیم... وای! خدایا نکند باز به جان هم بیفتیم و سنگ این و آن را به سینه بزنیم و هم را لو بدهیم و هم را به دست هم ترور کنیم و بکوبیم و بزنیم و بعد از ۲۸ مرداد دیگری بنشینیم به حال هم بگرییم و نوحه سر بدهیم و به ریش هم بخندیم و شکست را بر گردن هم بیندازیم و هم را سرزنش بکنیم. و یاد اعلامیه افتادم باز، باری از غم و اندوه افتاد بر سرم، به خودم گفتم بروم سراغ این آقایان و بگویم بیایید حالا با هم به قول همین مردم و شعارشان این وطن را وطن بکنیم بعد خانه که ساخته شد و وطن که وطن شد، بنشینیم تویش و سنگهایمان را با هم وا بکنیم.»
چیزی که گلابدرهای گزارش میکند، نکته مهم دیگری هم دارد، باور خیل عظیم مردم به حرف روحانیت و عبور آنها از مرزی در تفکر و بلوغ اجتماعی، یک جور بیداری جمعی که با تاثیرپذیری از شجاعت امام خمینی به تک تکشان رخ داده بود. حالا همه درباره آینده و جریان سیاسی و... صحبت میکردند، با عطش نظرات مختلف را میخواندند، همین مردم عادی کوچه و بازار افق دیدشان تغییر کرده بود و به خودشان جرات میدادند نظر بدهند، و فهمیده بودند با هم بودن میتواند آنها را از ظلم رها بکند:
«کنار دیوار ایستاده بودم. اعلامیهای به دیوار بود. میخواندم. مردم بیاعتنا به من و به اعلامیه و به این احساس بیپناهی و افسردگی و اندوه من از سروکله هم بالا میرفتند تا اعلامیه آقا را بخوانند. چه انسانهایی نابود شدند تا ما به چنین روزی رسیدیم. و حالا میبینم باز این خلق به پاخاسته را آگاهانه یا از سر دلسوزی میخواهند مثل قالی نگارستان تکهتکهاش کنند و هر تکهاش را سر یک عَلَمی بیاویزند و جلو بیندازند و خود دنبالش سینه بزنند و بعد تقدیم این و آنش کنند: «تو اگر اهل سیاست نباشی چه زجری میکشی.» ولی میبینم عجیب این مردم هم که مثل من اهل سیاست نیستند، چه به هم همگره خوردهاند! فشار ظلم و جور جلاد آن چنان به هم جوششان داده که حاضر نیستند حرف پدرشان را بشنوند!»