جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
خردنامه

بزرگ‌ترین وداع قرن/ بدرقه‌ای به وسعت ایران

بزرگ‌ترین وداع قرن/ بدرقه‌ای به وسعت ایران
ایران پرسمان - مردمی که سال‌ها با نام و سخن و حضور او زیسته بودند، اکنون با پرسشی خاموش روبه‌رو بودند: سرنوشت انقلابی که معمار و رهبرش پس از سال‌ها مبارزه و هدایت حالا رفته بود چه می‌شد؟
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - مردمی که سال‌ها با نام و سخن و حضور او زیسته بودند، اکنون با پرسشی خاموش روبه‌رو بودند: سرنوشت انقلابی که معمار و رهبرش پس از سال‌ها مبارزه و هدایت حالا رفته بود چه می‌شد؟

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: صبح چهاردهم خرداد ۱۳۶۸، صبحی نبود که بتوان آن را با هیچ صبح دیگری سنجید؛ گویی زمان لحظه‌ای درنگ کرده بود و هوای شهر سنگین‌تر از همیشه بر سینه‌ها می‌نشست. ساعت هفت، اخبار رادیو آغاز شد و همان جملات، با صدایی گرفته و آمیخته به اندوه از گلوی مجری خبر، در فضای خانه‌ها طنین انداخت.
تعریف می‌کرد که مثل هر روز حاضر شده بود برود مدرسه، که با صدای لرزان و بغض آلود حیاتی مجری اخبار از اتاق آمد بیرون و شنید: «بسم الله الرحمن الرحیم. انا لله و انا الیه راجعون. روح بلند و ملکوتی پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان، حضرت امام خمینی، به ملکوت اعلی پیوست.»
بهت زده نگاه میکردم. همه سر صبحانه بودند، هیچ‌کس سخنی نمی‌گفت. پدر، خاموش و بی‌حرکت، به استکان چای خیره مانده بود؛ مادر آرام و پیوسته بی‌صدا اشک می‌ریخت؛ مادربزرگ زیر لب «لا اله الا الله» می‌گفت و هر چند لحظه، میان ذکرهایش فوتی آرام می‌کرد؛ همان عادت همیشگی‌اش وقتی که خبری سنگین می‌شنید یا داغی تازه بر دلش می‌نشست. انگار نفس در سینه‌اش گره خورده بود و با هر فوت می‌کوشید اندکی از سنگینی آن را سبک کند.
اما بیرون از خانه، در مدرسه‌ها و خیابان‌ها، غوغایی بود. عده ای از مردم، بی‌قرار و اشک‌بار، خود را به جماران رسانده بودند. فریادها، گریه‌ها و ناله‌ها در هم می‌آمیخت. وقتی درِ حسینیه گشوده شد، سیل عزاداران به درون ریختند؛ گویی رشته تسبیحی ناگهان گسسته باشد و دانه‌ها بی‌تاب و پراکنده پخش بشوند و بروند تا پایه های بالکن کوچکی که امام آنجا مینشست. موج جمعیت در حسینیه می‌غلتید و شهر در اندوهی عمیق فرو رفته بود. بهتی سنگین بر همه‌جا سایه افکنده بود؛ بهتی آمیخته با اندوه و نگرانی. مردمی که سال‌ها با نام و سخن و حضور او زیسته بودند، اکنون با پرسشی خاموش روبه‌رو بودند: سرنوشت انقلابی که معمار و رهبرش پس از سال‌ها مبارزه و هدایت حالا رفته بود چه می‌شد؟ مردی که گفته بود: «با دلی آرام و قلبی مطمئن و ضمیری امیدوار به فضل خدا» به سوی پروردگار خویش رفته است.
از همان روز مردم راه افتادند به سمت بهشت زهرا؛ همانجایی که یازده سال پیش وقتی امام در ۱۲ بهمن به ایران رسید اول رفت، به دیدار شهدا... مردم حالا چشم به راه پیکر او بودند. یک ششم جمعیت ایران، بین ۹ تا ۱۰ میلیون نفر در بدرقه او شرکت کردند و یکی از بزرگترین تشییع‌های جهان شکل گرفت. هنگامی که پیکر امام را در چارچوبی شیشه‌ای بر فراز کانکسی قرار دادند، دریای سیاه‌پوشان پیرامون آن مکعب کوچک موج می‌زد. صدای سینه‌زدن‌ها و گریه‌ها در فضا می‌پیچید و جمعیت، بی‌اختیار، بر سر و سینه می‌کوبید.
چند نفر از حال رفتند؟ نمی‌دانم. چند نفر زیر دست و پا ماندند؟ نمی‌دانم. ولی میدانم در آن روزهای گرم میانه خرداد، آبی که برای آرام کردن جمعیت بر سر مردم می‌پاشیدند، پیش از آنکه به زمین برسد، در میان آن انبوه دست‌ها و چهره‌های خسته ناپدید می‌شد؛ گویی هیچ قطره‌ای مجال رسیدن به خاک نمی‌یافت؛ هیچ قطره ای به جز اشکهای مردمی که آمده بودند روح خدایشان را به خدا بسپارند.


نظرات شما