ایران پرسمان - در نخستین سالهای قرن بیستم، برلین کانون هیجان و شگفتی شده بود.
به گزارش خبرفوری جمعیتی متراکم از شهروندان، فیلسوفان و چهرههای سرشناس دانشگاهی گرد هم میآمدند تا پدیدهای خارقالعاده را تماشا کنند: اسبی نریان به نام «هانس» که ادعا میشد قادر است چهار عمل اصلی ریاضی را حل کند، ساعت را بخواند و حتی با کوبیدن سُم بر زمین، املای کلمات را هجی کند. صاحب او، ویلهلم فون اوستن، معلمی بازنشسته بود که با اطمینان کامل باور داشت توانسته هوش نهفته جانوران را شکوفا سازد. جامعه علمی آن دوران، که با تب تلهپاتی و نیروهای فراطبیعی نیز دستبهگریبان بود، در برابر این شگفتی سر تعظیم فرود آورد؛ اما حقیقت، به شکلی بنیادین مسیر پژوهش در روانشناسی و علوم تجربی را تغییر داد.
رازی که پشت سُمهای کوبنده پنهان بود
با ورود کمیسیونی رسمی به سرپرستی کارل اشتومپف، روانشناس برجسته، و پژوهشهای موشکافانه دستیار جوانش، اسکار فونگشت، پرده از ماجرا برافتاد. فونگشت با طراحی مجموعهای از متغیرهای تجربی متوجه نکتهای بنیادین شد: هانس تنها زمانی پاسخ درست میداد که شخص پرسشکننده، پاسخ مسئله را میدانست و در زاویه دید اسب قرار داشت.
بیشتر بخوانید:
همکاری کفتربازها و دانشمندان برای درمان یک بیماری | کبوتری که ۴۰۰ میلیارد تومان فروخته شد
پنج چیزی که پزشکان آرزو دارند مردان درباره سلامت جنسیشان بدانند
سرطان یک «مار پایتون» درمان شد؛ چرا این خبر مهمی است؟
مردی در حال قدم زدن روی مریخ | تصویر تازه ناسا جنجالی شد
زمانی که پاسخدهنده از جواب بیخبر بود یا دیواری حائل مانع از دیدن او میشد، عملکرد خیرهکننده حیوان فرو میریخت و درصد خطاهایش به بالاترین حد ممکن میرسید.
تحقیقات فونگشت فاش کرد هانس نه از جبر و هندسه چیزی میدانست و نه ذهنی فراطبیعی داشت؛ او صرفا یک مشاهدهگر استثنایی در رفتارسنجی بشر بود. انسانها به شکلی کاملا ناخودآگاه، با نزدیک شدن تعداد ضربات سُم اسب به پاسخ نهایی، دچار انقباضات خفیف عضلانی میشدند؛ از بالا رفتن میلیمتری ابروها تا تغییر در ریتم تنفس یا حرکات بسیار نامحسوس سر. هانس با ثبت لحظه رهایی از این تنش فیزیکی در چهره فرد، ضربه زدن را متوقف میکرد و نمره قبولی میگرفت.
از شعبده ناخواسته تا بازتعریف متدولوژی علم
کشف این سازوکار، مفهومی کلیدی در تاریخ علم را متولد ساخت: «اثر هانس باهوش». این پدیده اثبات کرد که پژوهشگر، بدون آنکه کوچکترین قصدی برای سوگیری یا تقلب داشته باشد، میتواند از طریق نشانههای رفتاری، زبان بدن و انتظارات ذهنی خود، بر روند و دادههای سوژه آزمایشی اثر بگذارد و دادههای کاذب تولید کند. این خطای نادیدنی تنها به حیوانات محدود نبود، بلکه رفتار پاسخدهندگان انسانی در نظرسنجیها، مصاحبههای بالینی و مطالعات دارویی را نیز دستخوش تغییر میکرد.
یافتههای فونگشت زنگ خطری جدی برای ساختار آزمایشهای علمی به صدا درآورد. این رویداد، دانشمندان را وادار کرد تا روشهای نظارتی سفتوسختی را پایهگذاری کنند. الزاماتی مانند «آزمایشهای کور» و «دو سو کور» (جایی که نه آزمودنی و نه پژوهشگر تا پایان کار از فرضیهها یا گروههای کنترل مطلع نیستند) و نیز تصادفیسازی دقیق پروتکلها، ریشه در درسهایی دارند که از این اسب آموخته شد.
میراث هانس، نقدی ریشهای بر غرور پژوهشگران بود. او نشان داد بزرگترین مانع در مسیر کشف حقیقت، نه کمبود امکانات آزمایشگاهی، بلکه ناتوانی انسان در پنهان کردن تمایلات و پیشداوریهای خویش است. برای ساختن علمی قابل اتکا، نباید صرفا به دقت ابزارهای اندازهگیری دل بست؛ طراحی پژوهش باید به گونهای باشد که حتی ناخودآگاه دانشمند نیز نتواند حقیقت را به مسلخ باورهای شخصی ببرد.