ایران پرسمان - یک چسب معمولی بود؛ همان چیزی که یک روز میان وسایل ماکان نصیری جا مانده بود. حالا همان چسب، اسم ماکان را با خودش دارد.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: وقتی عکس را دیدم، چند ثانیه فقط به همان چسب نگاه کردم.
یک چسب معمولی است. از همانهایی که احتمالاً بارها از کنارشان رد شدهایم، برداشتهایم، استفاده کردهایم و بعد هم گذاشتهایم گوشهای. چیزی نیست که معمولاً کسی بخواهد از آن خاطره بسازد.
اما این یکی فرق دارد. این چسب، یک روز جزو وسایل ماکان نصیری بوده است.
ماکان را که نمیشود از روی یک تکه چسب شناخت. برای شناختن ماکان باید سراغ آدمهایی رفت که صدایش را شنیدهاند، کنارش نشستهاند، خندیدن و راه رفتنش را دیدهاند. باید رفت سراغ خانوادهاش؛ سراغ اتاقش، وسایلش، چیزهایی که بعد از رفتنش مانده و حالا هرکدامشان میتوانند آدم را برای چند دقیقه از این دنیا جدا کنند و برگردانند به روزهایی که ماکان هنوز بود.
ولی من حالا فقط همین چسب را دارم. چسبی که شاید آن روز برای ماکان هیچ اهمیتی نداشته. شاید برداشته و گذاشته داخل کیفش. شاید لازم داشته چیزی را بچسباند. شاید هم اصلاً یادش نبوده که چنین چیزی همراهش است. بعد، حمله به مدرسه شجره طیبه میناب اتفاق افتاد و ماکان دیگر برنگشت.
از آن روز به بعد، چیزهای معمولی دیگر معمولی نیستند. همان کیف، همان لباس، همان وسایلی که تا قبل از آن فقط وسیله بودند، تبدیل میشوند به نشانه. به چیزی که میشود ساعتها نگاهش کرد و دنبال صاحبش گشت. این چسب هم یکی از همانهاست. اما قصهاش همینجا تمام نشده است.
شرکت رازی آمده اسم ماکان را روی بستهبندی همین محصول گذاشته است. حالا همان چیزی که یک روز نمونهای از آن در وسایل ماکان بوده، با نام خودش دوباره جلوی چشم ماست. «ماکان نصیری» دو کلمه.
ولی برای من، وقتی میدانم این اسم کنار داستان آن چسب قرار گرفته، دیگر فقط اسم نیست. یکباره آن تکه چسب از روی میز و داخل کیف و میان وسایل روزمره بیرون میآید و میرود وسط زندگی یک پسربچه که یک روز از خانه بیرون رفت و قرار نبود دیگر به خانه برگردد.
این قسمت ماجرا برایم عجیب است؛ اینکه گاهی یک آدم با بزرگترین نشانهها در یاد ما نمیماند. با چیزهای خیلی کوچک میماند: یک عکس، یک دستخط، یک لباس، یک وسیله که گوشهای افتاده و هنوز کسی دلش نیامده جمعش کند و حالا یک چسب؛ چسبی که اگر صاحبش هنوز بود، شاید اصلاً نگاهش هم نمیکرد. اما حالا من به آن نگاه میکنم و به ماکان فکر میکنم. به اینکه چند وقت قبل، این وسیله در میان وسایل او بوده و امروز، اسم او روی بستهبندیاش نشسته است.
انگار ماکان یک بار دیگر برگشته؛ نه خودش، نه با صدایش، نه با قدمهایش، فقط با اسمش، روی یک بسته چسب.
شاید همین است که این تصویر را برای من از یک عکس ساده جدا میکند؛ اینکه پشت این بسته، یک بچه ایستاده که روزی این چسب را در وسایلش داشته و امروز، ما فقط میتوانیم اسمش را ببینیم و حدس بزنیم اگر خودش این تصویر را میدید، چه میگفت.