ایران پرسمان - ترس هرکس را وادار میکند فقط برای نجات خودش بدود. چون قبل از هر چیز باور کرده هیچ سازوکاری و هیچ نهادی و هیچ جایی از جامعه کار نمیکنند.
یادداشت مهمان، کورش علیانی، فعال فرهنگی: ماجرای میلیگلد هنوز تمام نشده. اما همین ماجرای تمام نشده را چه طور ببینیم؟ میشود از خالیفروشی، ضعف نظارت یا حتی کلاهبرداری احتمالی صحبت کرد، اما مسئله اصلا اینجا نیست، بلکه از کمی عقبتر آغاز میشود. آدمهایی هستند که میبینند پولشان هر روز بخشی از قدرت خرید خود را از دست میدهد. بیشترشان نمیخواهند ثروتمند شوند. حتی لزوماً دنبال سود هم نیستند. میخواهند قدرت خریدی را که دارند حفظ کنند. برای چنین آدمی طلا بیش از آنکه سرمایهگذاری باشد، راه فرار از تورم است.
خرید طلای واقعی اما دردسر دارد. باید پول زیاد داشته باشی، به بازار بروی، طلا را تحویل بگیری، ببری جایی و همانجا نگه داری و دوباره برای فروشش اقدام کنی. میلیگلد چیز دیگری پیشنهاد کرد. هر قدر پول داری بده و روی صفحه گوشیت، بی نیاز به لمس کردن طلا، ببین که چند گرم طلا داری. برای کسی که طلا را نه برای خود طلا، بلکه برای حفظ قدرت خرید میخواهد، این تقریباً کافی است. لازم نیست طلا را ببیند یا تحویل بگیرد. کافی است عدد روی صفحه همراه قیمت طلا بالا برود.
همینجا اتفاق مهمی میافتد. وقتی خریدار دنبال تحویل گرفتن طلا نباشد، یکی از فشارهای طبیعی برای این که فروشنده واقعاً به اندازه تعهدش طلا داشته باشد ضعیف میشود. از آن طرف مشتری هم الزاماً سفتهبازی نیست که مدام دنبال نشانههای خطر بگردد. آمده است چیزی را نجات دهد، نه چیزی را ببرد. اگر کسی هم خالیفروشی کند، این دو ویژگی توضیح میدهند چگونه ممکن است فاصله بزرگی میان طلای فروختهشده و طلای موجود ایجاد شود.
اما هنوز اصل ماجرا این هم نیست. تورم مسئله یک نفر نیست. خطری است که میلیونها نفر همزمان با آن روبهرو هستند. با این حال هرکدام آن را به صورت خطری خصوصی تجربه میکند؛ پول من دارد بیارزش میشود، چه کنم؟ هرچه خطر شدیدتر میشود، اعتماد به جامعه، نهادها و امکانهای عمل جمعی نیز کمتر میشود. باور میکنیم کسی نیست که ما را نجات دهد، هرکس باید خودش را نجات دهد.
اینجا ترس فقط آدم را نگران نمیکند؛ ادراک او را هم فلج میکند. دیگر نمیپرسد با این خطر چه میتوانیم بکنیم. میپرسد من از کدام راه فرار کنم. امکان جمعی حتی پیش از آنکه نامناسب تشخیص داده شود، از میدان دید بیرون میرود.
مسئله شبیه غرق شدن کشتی تایتانیک است. وقتی کشتی دارد غرق میشود، نجات مسئلهای جمعی است. اما ترس هرکس را وادار میکند فقط برای نجات خودش بدود. چون قبل از هر چیز باور کرده هیچ سازوکاری و هیچ نهادی و هیچ جایی از جامعه کار نمیکنند. هر حرکت به تنهایی ممکن است کاملاً معقول باشد؛ زودتر بدو، راهی پیدا کن، خودت را نجات بده. حاصل اما میتواند بستهشدن راه نجات همه باشد. وضعیتی که نجات به تنهایی غیر ممکن است، اما بی اعتمادی تمام رفتارها را به تنهایی تبعید کرده است.
این همان چرخه خطرناک است: خطر ترس میآورد، ترس ادراک را فلج میکند، فلج ادراکی آدمها را منفرد میکند و آدمهای منفرد دنبال نجات فردی میدوند. هرکس تنها میدود و همه با هم پیوند میخورند، به سوی نابودی.