چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵
جهان ما

سرمقاله فرهیختگان/ روبیو، استبداد اندیشه و غرور زبانی غرب

سرمقاله فرهیختگان/ روبیو، استبداد اندیشه و غرور زبانی غرب
ایران پرسمان - فرهیختگان/ «روبیو، استبداد اندیشه و غرور زبانی غرب» عنوان سرمقاله در روزنامه فرهیختگان به قلم رحیمی است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: آنچه در سخنان مارکو ...
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - فرهیختگان / «روبیو، استبداد اندیشه و غرور زبانی غرب» عنوان سرمقاله در روزنامه فرهیختگان به قلم رحیمی است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:
آنچه در سخنان مارکو روبیو علیه ایران خودنمایی می‌کند، صرفاً موضع‌گیری یک سیاست‌مدار در برابر یک کشور نیست؛ با صورت سیاسی‌شده غروری تاریخی مواجهیم که قرن‌هاست خود را نه یکی از روایت‌های تمدن بشری، بلکه معیار نهایی سنجش همه تمدن‌ها می‌پندارد. مسئله از جایی آغاز می‌شود که غرب تجربه تاریخی خاص خود را به قانونی جهان‌شمول تبدیل می‌کند و هر جامعه‌ای را که در این قانون ازپیش‌نوشته‌شده نگنجد، نه صاحب تاریخی مستقل، بلکه مسئله‌ای برای اصلاح، مهار و گاه مداخله می‌بیند. این همان استبداد اندیشه است؛ استبدادی که پیش از ورود به سرزمین‌ها، حق سخن‌گفتن را از صاحبان آن‌ها می‌گیرد و تعیین می‌کند چه کسی متمدن است، چه کسی آزادی را می‌فهمد و چه کسی باید آن را از دیگری بیاموزد. غرور زبانی غرب دقیقاً در همین‌جاست؛ در این فرض که زبان او زبان عقل، تاریخ او تاریخ پیشرفت و اراده سیاسی او اراده‌ای است که می‌تواند به‌جای تمام جهان تصمیم بگیرد.
تمدن‌ها را می‌توان از خلال اختراعاتشان شناخت؛ از آنچه ساخته‌اند، اندیشیده‌اند و برای زیستن در جهان پدید آورده‌اند. ایران در تاریخ خود، از حکمت و اندیشه تا مهندسی، کشاورزی، تجارت و سازمان‌دهی سیاسی، میراثی دارد که با هیچ‌روایت تک‌خطی از تاریخ پیشرفت سازگار نیست. اما مسئله این نیست که ایران باید جای غرب را در مرکز جهان بگیرد؛ چنین ادعایی نیز در همان منطق مرکزگرایانه گرفتار است که می‌خواهیم نقدش کنیم. مسئله این است که چرا غرب برای اثبات حقانیت خود، ناچار است دیگران را از حقانیت تاریخی محروم کند؟ چرا آزادی، دموکراسی و عقلانیت چنان روایت می‌شوند که گویی تنها در یک جغرافیا متولد شده‌اند و باقی جهان یا باید به شاگردی آن بنشینند یا به اتهام عقب‌ماندگی از حق تعیین سرنوشت خویش محروم شوند؟
اما غرور تمدنی غرب تنها در روایت تاریخ نیست؛ در شیوه اندیشیدن آن نیز رسوب‌کرده است. کافی است به سرنوشت زبان در تاریخ فلسفه بنگریم تا دریابیم چگونه یک انتخاب معرفتی می‌تواند به عادت تمدنی تبدیل شود. ارسطو یکی از بزرگ‌ترین معماران اندیشه بشر بود که مدخل علوم را منطق می‌دانست، اما در سنت فلسفی فارابی، علم زبان در کتاب احصاءالعلوم در آغاز طبقه‌بندی علوم جای می‌گیرد و پس از آن، منطق و دیگر شاخه‌های معرفت بررسی می‌شوند. اهمیت این تفاوت نه در اثبات برتری یکی بر دیگری، بلکه در نشان‌دادن این حقیقت است که حتی نظم علوم نیز یگانه و بی‌طرف نیست و می‌توان از دروازه‌های متفاوتی به شناخت جهان رسید. قرن‌ها بعد، سوسور در زبان‌شناسی جدید و لوی‌استروس در انسان‌شناسی ساختارگرا، به شیوه‌هایی تازه نشان دادند که زبان و نظام‌های نمادین صرفاً پوششی بر اندیشه نیستند، بلکه در سازمان‌یافتن معنا و فهم انسانی نقشی اساسی دارند.
این غرور زبانی هنگامی خطرناک‌تر می‌شود که از قلمرو معرفت به سیاست قدم بگذارد؛ هنگامی که یک زبان و یک تجربه تاریخی، خود را معیار نهایی عقلانیت معرفی می‌کند و دیگر زبان‌ها را نه صورت‌های متفاوت تجربه انسانی، بلکه نشانه‌های نقص و عقب‌ماندگی می‌انگارد. استبداد دیگر صرفاً فرمان‌دادن به دیگری نیست؛ تعیین این است که دیگری با چه واژگانی حق دارد از خودش سخن بگوید. جهانی‌شدن یک ارزش، اگر به معنای تحمیل یک صورت یگانه از زیستن باشد، دیگر گسترش آزادی نیست؛ گسترش قدرت کسانی است که خود را مفسران انحصاری آزادی می‌دانند. شاید بتوان گفت تمدنی که برای اثبات خویش ناچار است تفاوت دیگری را انکار کند، بیش از آنکه از قدرت خود مطمئن باشد، از امکان به‌چالش‌کشیده‌شدن خود هراس دارد.
ایران را می‌توان در برابر این منطق، نه به‌عنوان آرمانی بی‌نقص، بلکه به‌عنوان تجربه‌ای تاریخی و زنده قرار داد. این سرزمین، با همه گسست‌ها و تعارض‌هایش، محل هم‌زیستی زبان‌ها و سنت‌های فرهنگی متعددی بوده است؛ از فارسی تا آذری، کردی، عربی، بلوچی، ترکمنی، گیلکی و مازندرانی که هر یک حافظه و جهان معنایی خاص خود را حمل می‌کنند. این تنوع نه همیشه بدون تنش بوده و نه در همه دوره‌ها از حقوق برابر برخوردار مانده است؛ اما استمرار تاریخی ایران، باوجوداین تکثر، نشان می‌دهد هم‌بستگی لزوماً به یکسان‌سازی وابسته نیست. ملت بودن همیشه به معنای هم‌زبان بودن نیست و هم‌سرنوشتی ضرورتاً از حذف تفاوت‌ها زاده نمی‌شود. پاسخ ایران، در بهترین صورت تاریخی و فرهنگی‌اش، نه در انکار تنوع، بلکه در امکان پیوند آن با افقی مشترک به نام ایران نهفته است؛ امکانی که باید پیوسته بازساخته شود، نه آنکه صرفاً به گذشته‌ای پرافتخار حواله داده شود.
اکنون می‌توان به سیاست‌مداری بازگشت که از موضع وارث آزادی و تمدن با ایران سخن می‌گوید، درحالی‌که تاریخ شکل‌گیری ایالات متحده با سلب سرزمین از بومیان، برده‌داری، تبعیض نژادی و خشونت‌های ساختاری گره‌خورده است. این گذشته را نمی‌توان به گناهی موروثی برای همه شهروندان امروز آمریکا تبدیل کرد، اما نمی‌توان آن را نیز از حافظه سیاسی کشوری حذف کرد که هنوز در تعیین نسبت خود با آن با منازعه روبه‌روست. اگر قرار است از آزادی سخن بگوییم، باید پرسید آزادی چه کسی، در برابر چه قدرتی و به هزینه زندگی چه کسانی؟ اگر قرار است از دموکراسی دفاع کنیم، آیا اراده ملت‌های دیگر نیز به همان اندازه محترم است که اراده خودمان؟ اگر پاسخ منفی است، آنچه در مقام ارزش جهان‌شمول عرضه می‌شود، در عمل امتیازی سیاسی است که قدرتمند برای خود محفوظ می‌دارد و از دیگران دریغ می‌کند. سیاست‌مدار در چنین وضعی وارث بی‌واسطه فلسفه نیست، بلکه وارث گزینشی از تاریخ است؛ گزینشی که افتخارات را به ارث می‌برد، اما مسئولیت‌ها را پشت دروازه‌های حافظه محبوس می‌کند.
سرانجام، باید پرسید آیا غرب امروز واقعاً وارث تمام آن سنت فلسفی است که از سقراط و افلاطون تا کانت، از پرسشگری عقل تا مسئولیت اخلاقی، راهی دشوار و پرمناقشه پیموده است؟ کانت با تأکید بر خودآیینی و کرامت انسان، اجازه نمی‌دهد انسان صرفاً وسیله‌ای برای تحقق خیر جمعی تلقی شود. این سنت، اگر جدی گرفته شود، نمی‌تواند آزادی را به ابزاری برای تحقیر ملت‌ها یا تعرض به حاکمیت آنان تبدیل کند. اما میراث فلسفی را نمی‌توان تنها با نام‌بردن از فیلسوفان به ارث برد؛ باید به الزامات آن تن داد. تمدنی که از کانت سخن می‌گوید، اما دیگری را تنها تا جایی به رسمیت می‌شناسد که در طرح سیاسی خودش بگنجد، بیش از آنکه وارث اخلاق خودآیینی باشد، وارث وسترنِ قائم به شش‌لول‌بندان است. در این معنا، ترامپ و سیاستی که در شخص او تجسم‌یافته، نه غایت اجتناب‌ناپذیر فلسفه غرب، بلکه تصویری از چیرگی اسطوره سرمایه بر لوگوس و عقلانیت است. فاصله میان آرمان‌هایی چون عدالت و سعادت و کردار سیاسی امروز، فاصله‌ای است که نمی‌توان آن را تنها با ارجاع به فلسفه پوشاند یا با اشاره به دستاورد‌های اقتصادی و انباشت تسلیحاتی نادیده گرفت.
غرب، اگر همچنان بر غرور زبانی خود پافشاری کند، نه‌تنها زبان‌های دیگر را نخواهد شنید، بلکه سرانجام زبان خویش را نیز از دست خواهد داد. تاریخ نشان داده است که هیچ تمدنی صرفاً با غرور پایدار نمانده و هیچ‌اندیشه‌ای با انکار صدا‌های دیگر به حقیقتی جهان‌شمول تبدیل نشده است. ایران، با همه زخم‌ها و تناقض‌هایش، هنوز به سرو می‌ماند؛ استعاره‌ای برخاسته از خودآگاهی باستانی و ریشه‌دوانده در حافظه‌ای دور که در برابر تندباد‌ها سر خم نکرده است. شاید خشم آن غرور تاریخی نیز از همین‌جا برمی‌خیزد؛ از ناتوانی در به‌زانودرآوردن درختی که نه قامتش را به بهای پذیرفته‌شدن خم می‌کند و نه ریشه‌هایش را برای ورود به باغ دیگری از خاک خویش بیرون می‌کشد. تاریخ نه به زبان واحدی سخن می‌گوید و نه در جغرافیایی واحد خلاصه می‌شود و سرو ایران، با ایستادگی خاموش خود، هنوز یادآور این حقیقت است که تمدنی که زبان دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد، پیش از آنکه بر جهان سلطه یابد، از فهم جهان محروم شده است.


نظرات شما