چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵
خردنامه

تاریخ تسخیر سفارت چه روایت‌های ناگفته‌ای دارد؟

تاریخ تسخیر سفارت چه روایت‌های ناگفته‌ای دارد؟
ایران پرسمان - شیما جوادی از جزئیات روایت نفوذ در ماجرای تسخیر سفارت آمریکا در رمان «عملیات لوتوس» می‌گوید؛ روایتی که در آن، زنان در تشکیلات مجاهدین خلق به ابزار عملیات تبدیل می‌شوند.
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - شیما جوادی از جزئیات روایت نفوذ در ماجرای تسخیر سفارت آمریکا در رمان «عملیات لوتوس» می‌گوید؛ روایتی که در آن، زنان در تشکیلات مجاهدین خلق به ابزار عملیات تبدیل می‌شوند.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد : تاریخ همیشه در قاب اسناد، روایت‌های رسمی و نام شخصیت‌های اصلی یک واقعه خلاصه نمی‌شود. گاهی برای دیدن لایه‌های پنهان یک رویداد، باید از مسیر داستان عبور کرد؛ به زندگی آدم‌هایی نزدیک شد که در حاشیه روایت‌های بزرگ ایستاده‌اند و سرگذشتشان می‌تواند تصویری متفاوت از آنچه رخ داده، پیش چشم بگذارد.
رمان «عملیات لوتوس» با چنین رویکردی به ماجرای تسخیر سفارت آمریکا می‌پردازد. نویسنده در این اثر، به‌جای تمرکز صرف بر چهره‌های شناخته‌شده و خط اصلی واقعه، شخصیت‌هایی را وارد داستان می‌کند که درگیر شبکه‌ای از نفوذ، پنهان‌کاری و کشمکش‌های پیچیده‌اند. انتخاب یک شخصیت زن به‌عنوان محور روایت نیز فرصتی فراهم می‌کند تا از زاویه‌ای دیگر به شیوه‌های بهره‌کشی تشکیلاتی از زنان و تبدیل آن‌ها به ابزار پیشبرد اهداف سیاسی نگاه شود.
در گفت‌وگوی پیش رو، شیما جوادی، نویسنده این اثر از مسیر تحقیق و شکل‌گیری داستان، دشواری پیوند دادن روایت‌های پراکنده تاریخی با خط اصلی رمان، انتخاب نام «لوتوس» و تجربه خلق شخصیتی سخن می‌گوید که نزدیک شدن به دنیای ذهنی و رفتارهایش، حتی برای خالق او، آسان نبوده است.
* چرا برای روایت ماجرای نفوذ در بستر واقعه تسخیر سفارت آمریکا، دو شخصیت زن، اکرم و فرنگیس، را به‌عنوان شخصیت‌های محوری انتخاب کردید؟ این انتخاب چه امکانی برای روایت داستان در اختیار شما قرار می‌داد که با انتخاب شخصیت‌های مرد شاید به دست نمی‌آمد؟
من اساساً نویسنده داستان و رمان هستم و طبیعتاً در وهله اول، داستان‌گویی برای خودم جذابیت دارد. از طرفی، روایت تاریخ در قالب داستان می‌تواند برای مخاطب هم جذاب‌تر باشد؛ چون همه فرصت و امکان این را ندارند که اسناد تاریخی را پیدا کنند، کتاب‌های مختلف بخوانند یا برای شناخت یک واقعه به مکان‌های گوناگون سر بزنند. به همین دلیل است که گاهی در فضای مجازی، به‌ویژه اینستاگرام، روایت‌های کوتاهی از این اتفاقات ساخته می‌شود یا فیلم‌هایی درباره آن‌ها می‌بینیم. به نظرم رمان برای مخاطب نوجوان و جوان قالب جذاب‌تری است؛ چون در حال خواندن یک داستان است و کمتر خسته می‌شود. ضمن اینکه رمان می‌تواند برای مخاطب پرسش ایجاد کند؛ مثلاً با خودش فکر کند آیا این بخش واقعیت داشته است؟ همین پرسش او را به جست‌وجو و مطالعه بیشتر ترغیب می‌کند.
اما درباره انتخاب زاویه دید زنانه، باید بگویم این انتخاب به دلیل راحت‌تر بودن روایت از نگاه یک زن نبود. اتفاقاً شاید اگر قهرمان داستانم مرد بود، به دلیل نوع فعالیت‌ها و کارهایی که انجام می‌داد، دستم برای خلق موقعیت‌های داستانی بازتر بود و حتی می‌توانستم شخصیت جذاب‌تری خلق کنم. وقتی تحقیق را شروع کردم، اساساً قهرمان مشخصی در ذهنم نداشتم و صرفاً در حال شناخت سوژه و ساختن داستان برای خودم بودم.
حضور عباس زری‌باف و تقی محمدی در روند تحقیقات باعث شد به موضوع نفوذ مجاهدین خلق بیشتر فکر کنم. از آنجا که پیش‌تر هم درباره این گروه مطالعه کرده بودم و رمان اولم نیز به همین موضوع مربوط می‌شد، می‌دانستم که این تشکیلات معمولاً بدون برنامه‌ریزی عمل نمی‌کند. برایم این پرسش مطرح شد که آیا ممکن است دو نیروی نفوذی را بدون داشتن نیروها و شاخه‌های پشتیبان وارد ماجرا کرده باشند؟ به‌ویژه اینکه در میانه اتفاقات، دو نفر از سفارت خارج می‌شوند و به مکان‌های دیگری می‌روند؛ بنابراین احتمال دادم افراد دیگری هم در کنار و همراه دو عنصر اصلی باز در سفارت باشند.
با ادامه تحقیقات، متوجه شدم این فرضیه بی‌اساس نیست. برای مثال، در مخابرات نیز افرادی شناسایی شده بودند که با این جریان ارتباط داشتند. با توجه به فضای آن دوران و اینکه مجاهدین خلق هنوز وارد فاز عملیات مسلحانه نشده بودند، برخوردها با آن‌ها در مواردی بسیار ملایم بود؛ به آن‌ها تذکر می‌دادند که از انجام برخی اقدامات خودداری کنند. در ماجرای انتشار نیافتن اطلاعات آقای بهشتی و در مقابل، انتقال اطلاعات به روزنامه‌ها یا پیاد شدن اسناد همکاری بنی‌صدر با آمریکایی‌ها نیز ردپای این جریان دیده می‌شد.
شاید اگر قهرمان داستانم مرد بود، به دلیل نوع فعالیت‌ها و کارهایی که انجام می‌داد، دستم برای خلق موقعیت‌های داستانی بازتر بود و حتی می‌توانستم شخصیت جذاب‌تری خلق کنم این موضوع برای من که علاقه‌مند بودم درباره مجاهدین خلق بنویسم، فرصت مناسبی بود تا نشان دهم با گروهی مواجه هستیم که از ابتدا چنین رویکردی داشته و فعالیت‌هایش صرفاً واکنشی به اتفاقات بعدی نبوده است. هنوز هم این تصور وجود دارد که اعضای این گروه به دلیل نرسیدن به سهم و جایگاه مورد انتظارشان پس از انقلاب، به دشمنی با نظام روی آوردند؛ در حالی که اگر خوب بررسی و تحقیق کنید متوجه می‌شوید این سازمان از همان ابتدا با برنامه درصدد ضربه زدن به انقلاب اسلامی بوده و هست. و افراد نفوذی این سازمان از قبل از انقلاب تربیت و مخفیانه وارد فعالیت شده بودند. حتی اعضای خود سازمان هم جز سران آن از وجود چنین شاخه‌ها و نیروهایی اطلاع نداشته باشند.
اما اینکه چرا در نهایت به یک شخصیت زن رسیدم، به نوع مواجهه مجاهدین خلق با زنان برمی‌گردد. به نظرم این مواجهه بسیار غیرانسانی و تأمل‌برانگیز است؛ اینکه چگونه از ضعف‌ها، کمبودها و آسیب‌پذیری‌های یک زن استفاده می‌کنند و او را به موجودی تبدیل می‌کنند که حتی در برابر خانواده، دوستان و در نهایت خودش قرار می‌گیرد. برای من پرداختن به این موضوع اهمیت داشت.
خلق چنین شخصیتی البته کار ساده‌ای نبود؛ چون با یک ضدقهرمان مواجه بودم. به یاد دارم در یکی از نسخه‌های اولیه داستان، شخصیت اصلی مرتکب چند قتل شده بود و یکی از این قتل‌ها، کشتن پیرزنی بود. این اتفاق آن‌قدر برایم سنگین بود که دو روز در خانه راه می‌رفتم و از دست شخصیت داستانم عصبانی بودم! مادرم می‌گفت: «خودت نویسنده‌ای؛ خب این بخش را حذف کن!» اما من نمی‌توانستم به‌سادگی از کنار آن بگذرم و مدام از خودم می‌پرسیدم چرا این شخصیت چنین کاری کرده است. نزدیک شدن به این شخصیت و پرداختن به پیچیدگی‌های ذهنی و رفتاری او واقعاً برایم دشوار بود.

ایران پرسمان


* در «عملیات لوتوس» با شخصیت‌های متعدد و متفاوتی روبه‌رو هستیم که هرکدام دغدغه‌ها، انگیزه‌ها و مسیر خاص خودشان را دنبال می‌کنند. مدیریت این تعدد شخصیت‌ها، به‌ویژه در رمانی با زمینه تاریخی و سیاسی، می‌تواند کار دشواری باشد. چطور میان مسیرهای مختلف شخصیت‌ها تعادل برقرار کردید تا هم هرکدام هویت مستقل خودشان را داشته باشند و هم انسجام و خط اصلی داستان از دست نرود؟
واقعیت این است که در ابتدای کار تصور می‌کردم با یک واقعه نسبتاً ساده روبه‌رو هستم. حتی به یاد دارم زمانی که روی سوژه کار می‌کردیم، فکر می‌کردم اتفاق خاصی نیفتاده است؛ عده‌ای وارد سفارت شده‌اند، آن را تسخیر کرده‌اند و بعد هم بیرون آمده‌اند. با خودم می‌گفتم از دل چنین ماجرایی چطور می‌توان یک رمان نوشت؟ حتی تصور می‌کردم شاید نهایتاً بتوان پنج هزار کلمه درباره آن نوشت، اما در عمل متوجه شدم ماجرا به‌قدری گسترده است که به‌سختی می‌توان آن را جمع‌بندی کرد.
یکی از دشواری‌های اصلی، تعدد خرده‌روایت‌ها بود. می‌شد خط اصلی داستان را ترسیم کرد، اما اینکه این روایت‌های پراکنده را چطور به آن پیوند بزنیم، بدون اینکه داستان از مسیر اصلی خارج شود، کار بسیار سختی بود. از طرف دیگر، تعداد دانشجویان حاضر در ماجرا هم زیاد بود؛ حدود سیصد تا چهارصد نفر. طبیعتاً پرداختن به خاطرات و روایت‌های این تعداد آدم، کار ساده‌ای نبود. منابع ما هم محدود بود، اما خوشبختانه توانستم کتابی پیدا کنم که در کتاب‌فروشی‌ها موجود نبود و آن را به‌صورت دست‌دوم تهیه کردم. آمریکایی‌ها زودتر از ما درباره این واقعه کتاب منتشر کرده بودند و از این جهت، در ثبت و گردآوری روایت‌ها پیش‌قدم شده بودند.
نکته جالب این بود که هرکدام از آن‌ها از زاویه دید خودشان ماجرا را تعریف می‌کردند، اما روایت‌هایشان یکدیگر را کامل می‌کرد. یکی می‌گفت در آن نقطه حضور داشته، دیگری می‌گفت صدایی را از سمت دیگری شنیده است و به این ترتیب، تصویر کامل‌تری از اتفاقات شکل می‌گرفت. البته روایت‌ها کاملاً خصمانه بود و مترجم هم زحمت نکشیده بود حتی در پاورقی توضیح دهد که برخی از این ادعاها نادرست است. با این حال، همین منابع نشان می‌داد که این واقعه تا چه اندازه برای آمریکایی‌ها اهمیت داشته و چقدر نسبت به آن حساسیت و خشم دارند.
یکی از دشواری‌های اصلی، تعدد خرده‌روایت‌ها بود. می‌شد خط اصلی داستان را ترسیم کرد، اما اینکه این روایت‌های پراکنده را چطور به آن پیوند بزنیم، بدون اینکه داستان از مسیر اصلی خارج شود، کار بسیار سختی بود. از طرف دیگر، تعداد دانشجویان حاضر در ماجرا هم زیاد بود؛ حدود سیصد تا چهارصد نفر
وقتی مستندهای جدیدشان را می‌دیدم و با افرادی مواجه می‌شدم که سال‌ها بعد از آن اتفاق، همچنان با همان عصبانیت درباره دانشجویان و مردم ایران صحبت می‌کردند، انگیزه بیشتری برای ادامه کار پیدا می‌کردم. برای مثال، خبرنگاری را می‌دیدم که هنگام صحبت درباره آن واقعه، همچنان عصبانی می‌شد و با همان لحن تند از دانشجویان و مردم ایران حرف می‌زد. این واکنش‌ها برایم جالب بود و باعث می‌شد بیشتر به اهمیت ثبت و روایت این واقعه فکر کنم.
برای حل دشواری تعدد خرده‌روایت‌ها، در جریان نوشتن «عملیات لوتوس» روش تحقیقی خاصی برای خودم طراحی کردم که در رمان‌های بعدی هم از آن استفاده می‌کنم. ابتدا یک تحقیق کلی انجام می‌دهم و خط مرکزی داستان را مشخص می‌کنم. بعد، هرجا که قرار است خرده‌روایتی وارد داستان شود، به یادداشت‌ها و اطلاعاتی که جمع‌آوری کرده‌ام برمی‌گردم و بررسی می‌کنم که هر روایت را کجای داستان قرار بدهم، چطور به خط اصلی وصلش کنم و کدام بخش‌ها را حذف کنم تا روایت دچار پرش و آشفتگی نشود.
البته همین تعدد روایت‌ها از یک جهت هم کار را آسان می‌کرد؛ برخلاف برخی منابع تاریخی که با قطعیت از یک اتفاق حرف می‌زنند، اینجا با آدم‌های زیادی مواجه بودیم که خاطرات عجیب و گاه متناقضی داشتند. مثلاً درباره ماجرای فردی به نام کاتوزیان، یک نفر می‌گفت اصلاً نمی‌دانیم چه کسی بوده، دیگری می‌گفت بر سر مدیریت با دیگران اختلاف پیدا کرده و از آنجا رفته و فرد دیگری روایت متفاوتی از خروج او با آمبولانس در نیمه‌شب داشت. یا درباره وجود چاهی در حیاط سفارت، برخی از آن صحبت می‌کردند و عده‌ای مطمئن نبودند که چنین چیزی وجود داشته باشد.
در چنین شرایطی، مسئله اصلی برای من تشخیص روایت درست نبود؛ چون قرار نبود خط اصلی تاریخ را تغییر بدهم یا چیزی را تحریف کنم. این‌ها خرده‌روایت‌هایی بودند که می‌توانستم با توجه به اطلاعات موجود، از آن‌ها برای ساختن فضای داستان استفاده کنم. وقتی چند نفر از وجود چاهی در حیاط صحبت می‌کردند، می‌توانستم از این نشانه در داستان استفاده کنم، اما همچنان مراقب بودم که چارچوب اصلی واقعه دست‌نخورده باقی بماند.
یکی دیگر از مشکلات، وضعیت خود سفارت بود. ساختمان بعد از تسخیر به‌شدت تغییر کرده بود و بسیاری از فضاهایی که دانشجویان در خاطراتشان از آن‌ها صحبت می‌کردند، دیگر وجود نداشت؛ از پمپ‌بنزین و فروشگاه گرفته تا بخش‌های مختلف ساختمان. اگر امکان دسترسی به تصاویر دقیق‌تر یا منابعی از وضعیت آن زمان سفارت داشتم، دستم برای بازسازی فضا بازتر می‌شد.
با وجود همه این دشواری‌ها، هنگام نوشتن بیش از هر چیز مراقب بودم خط اصلی داستان حفظ شود. طرح رمان را شبیه تنه درختی می‌دیدم که شاخه‌های مختلفی از آن منشعب می‌شوند. تنه اصلی داستان برای من مشخص بود: گروهی وارد ماجرا شده‌اند تا مسیر اتفاقات را منحرف کنند، اسناد را به دست بیاورند و در فرار جاسوسان آمریکایی به آنها کمک کنند. من یک محور مرکزی، یک خوابگاه و دو شخصیت اصلی داشتم و باید خرده‌روایت‌ها، سخنرانی‌ها و اتفاقات واقعی را به‌گونه‌ای در دل داستان قرار می‌دادم که به تعلیق و کشمکش آن کمک کند، نه اینکه از مسیر اصلی منحرفش کند.
از طرفی، حجم کتاب هم در این زمینه مؤثر بود. اگر قرار بود رمان حجم بسیار بیشتری داشته باشد، احتمالاً تعدد این روایت‌ها خواننده را خسته و سردرگم می‌کرد؛ اما چون کتاب حجم کوتاه‌تری داشت و موضوع آن هم یک واقعه تاریخی واقعی بود، مخاطب راحت‌تر با این شیوه کنار می‌آمد. خواننده با شخصیت‌ها و اتفاقات واقعی آشنا بود و در کنار آن‌ها، قهرمان داستان را دنبال می‌کرد که شخصیتی تخیلی بود.
بعد از انتشار کتاب، از طریق بازخوردهایی که می‌گرفتم متوجه شدم مخاطبان با این شیوه ارتباط خوبی برقرار کرده‌اند و سردرگم نشده‌اند. بعضی از آن‌ها از اتفاقات داستان لذت می‌بردند و وقتی از آن‌ها می‌پرسیدیم کدام بخش واقعی و کدام بخش تخیلی است، می‌گفتند گاهی آن‌قدر روایت برایشان باورپذیر بوده که حتی بخش‌های تخیلی را هم واقعی تصور کرده‌اند. این برای من جالب بود؛ چون احساس می‌کردند چیزهایی را درباره واقعه می‌دانند که پیش از خواندن کتاب از آن‌ها خبر نداشته‌اند.

ایران پرسمان


* در فصل اول رمان، وقتی فرهاد و فرنگیس نام «عملیات لوتوس» را برای عملیات ۱۳ آبان انتخاب می‌کنند، فرنگیس به یاد حرف اسد، از نیروهای سازمان مجاهدین خلق، می‌افتد که او را به نیلوفر آبی تشبیه کرده بود و مخاطب تا حدودی متوجه علت نام کتاب می شود. با توجه به این پیوند میان نام عملیات و خاطره شخصی فرنگیس، چطور به انتخاب «لوتوس» رسیدید؟
در داستان کوتاه، یکی از نشانه‌های حرفه‌ای بودن نویسنده، انتخاب عنوان مناسب است؛ چون عنوان می‌تواند بخشی از خود داستان باشد. من جزو آن دسته از دانشجوهایی بودم که انتخاب اسم برایشان بسیار سخت بود و گاهی حاضر بودم نوشتن داستان را به تأخیر بیندازم، اما مجبور نباشم برایش اسم انتخاب کنم!
یکی از اساتید ما توصیه‌ای داشت که خیلی به من کمک کرد. می‌گفت وقتی داستانی می‌نویسید، نزدیک‌ترین عنصر به متن را پیدا کنید و همان را عنوان قرار دهید. از همان ابتدا تکلیف خودتان را با اسم داستان روشن کنید و بعد با آن بازی کنید. عنوان در واقع شاغول داستان می‌شود و به شما کمک می‌کند بدانید داستان از کجا شروع شود، کجا به نقطه اوج برسد و کجا به پایان برسد. البته اگر بعداً لازم بود، می‌توانید عنوان را تغییر دهید. این توصیه حتی در نوشتن کپشن‌ها و یادداشت‌های معرفی کتاب هم برای من کاربرد داشت؛ یعنی پیش از هر چیز، برای متنم یک عنوان انتخاب می‌کردم.
درباره «عملیات لوتوس» هم پیش از شروع نوشتن و زمانی که هنوز داشتم به شخصیت اصلی فکر می‌کردم، به دنبال یک اسم مناسب بودم. مجاهدین خلق نام‌گذاری‌های خاصی داشتند و من هم داشتم برای شخصیت اصلی، پیشینه و گذشته‌ای طراحی می‌کردم. او زنی سرد، خشن و به‌ظاهر بی‌احساس بود که در ادامه با فردی آشنا می‌شد که دوستش داشت و این رابطه در تضاد با شخصیت قبلی‌اش قرار می‌گرفت. آن فرد لقبی برای او انتخاب می‌کرد؛ نام گلی لطیف که با روحیه سرد و خشن این زن در تضاد باشد.
دنبال گلی بودم که اسم خاصی داشته باشد، کمی ابهام‌برانگیز باشد و لزوماً نام فارسی و آشنایی نباشد. مدت زیادی جست‌وجو کردم تا اینکه یاد خاطره‌ای از پدرم افتادم. زمانی به اسم یک هتل اعتراض کرده بود ه چرا نام یک مکان را خارجی انتخاب کرده‌اند و «لوتوس» یعنی چه؟ بعد متوجه شده بودیم که هندی‌ها به نیلوفر آبی، لوتوس می‌گویند. همین شد که این اسم را انتخاب کردم.
این انتخاب به من امکان داد در طول داستان با عنوان بازی کنم و آن را به بخشی از درون‌مایه اثر تبدیل کنم. «لوتوس» مدام در داستان تکرار می‌شود و حتی در مقاطعی حالت تمسخر پیدا می‌کند؛ جایی که شخصیت‌ها با کنایه می‌گویند ما را با چه عنوان بزرگی وارد این عملیات کرده‌اند، در حالی که در واقع از آن‌ها استفاده ابزاری شده است. به این ترتیب، اسم فقط یک عنوان برای کتاب نیست، بلکه به‌تدریج معنای دیگری پیدا می‌کند و به یکی از نشانه‌های سوءاستفاده مجاهدین خلق از زنان تبدیل می‌شود.
در ادامه نیز همین اسم به دستمایه‌ای برای تقابل و طعنه میان دو دوست تبدیل می‌شود؛ شخصیتی که مدام دیگری را با لقب «لوتوس» خطاب می‌کند و از او می‌پرسد چرا نمی‌تواند آن چیزی را که باید، پیدا کند. این تکرار باعث می‌شود عنوان در ذهن مخاطب بماند و به نشانه‌ای برای شناخت شخصیت و دنبال کردن مسیر داستان تبدیل شود.

ایران پرسمان



نظرات شما