يکشنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۵
اقتصاد روز

قصه مردان خانه محترم خانم؛ قصه مادری که دو پسرش در یک روز شهید شدند

قصه مردان خانه محترم خانم؛ قصه مادری که دو پسرش در یک روز شهید شدند
آریا جوان -
  بزرگنمايي:

آریا جوان - خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: هفدهم آبان برای خانواده جابری، روزی معمولی در تقویم نیست؛ تاریخی است که نام دو برادر را در خود جای داده است. محمدعلی و مهدی جابری با فاصله‌ای دو ساله، اما در یک روز مشترک، به شهادت رسیدند؛ یکی در سال ۱۳۶۰ در منطقه گیلان‌غرب و دیگری در سال ۱۳۶۲، در جریان عملیات والفجر ۴ و منطقه عملیاتی کانی‌مانگا. دو برادری که سال‌های زندگی‌شان در کنار یکدیگر گذشت و سرانجام، حتی پس از شهادت نیز کنار هم آرام گرفتند.
محمدعلی جابری هفتم اسفند سال ۱۳۳۸ به دنیا آمد. او در روزهایی که جنگ تحمیلی به بخش مهمی از زندگی مردم ایران تبدیل شده بود، راهی جبهه شد و هفدهم آبان ۱۳۶۰ در منطقه گیلان‌غرب به شهادت رسید. مهدی، برادر کوچک‌ترش، هفدهم دی‌ماه ۱۳۴۵ متولد شد و دو سال پس از شهادت محمدعلی، در هفدهم آبان ۱۳۶۲، در منطقه عملیاتی کانی‌مانگا و در جریان عملیات والفجر ۴ به شهادت رسید.
اشتراک تاریخ شهادت این دو برادر، نخستین نکته‌ای است که در روایت زندگی آنها جلب توجه می‌کند؛ اما برای شناختشان باید فراتر از این تاریخ مشترک رفت. نوشته‌هایی که از محمدعلی و مهدی به یادگار مانده، دریچه‌ای به باورها، انگیزه‌ها و نگاهشان به زندگی و حضور در جبهه باز می‌کند. در این نوشته‌ها، جبهه تنها یک موقعیت نظامی نیست؛ فضایی است که در آن اعتقادات دینی، احساس مسئولیت، دلبستگی به امام و توجه به سرنوشت انسان معنای پررنگ‌تری پیدا می‌کند.
شهادت؛ انتخابی فراتر از رفتن به میدان نبرد
محمدعلی جابری در دل‌نوشته‌ای که از او به یادگار مانده، از انگیزه حضورش در جبهه و تصویری که از پیروزی و شهادت در ذهن داشته، سخن گفته است. او با اشاره به پیروی از امام خمینی(ره) و اعتقاد به اینکه تنها در برابر خداوند سر تعظیم فرود می‌آورد، می‌نویسد: «ثابت کردیم ما پیروان خمینی فقط بندگان خداوندیم و بس و دیگر در برابر هیچ قدرتی تسلیم نخواهیم شد.»
در ادامه این نوشته، نگاه او به حضور در جنگ روشن‌تر می‌شود. محمدعلی تأکید می‌کند که نمی‌خواهد به سادگی کشته یا اسیر شود و برای حضور در میدان نبرد، هدفی فراتر از صرفاً جان‌باختن دارد: «باید دگرگون کنم، باید عصیان‌کنندگان در برابر حق را سر جای خودشان بنشانیم.»
این جملات نشان می‌دهد که او میان حضور در جبهه و مسئولیتی که برای خود قائل بوده، پیوندی مستقیم برقرار می‌کرده است. در نگاهش، رزمنده باید در برابر دشمن ایستادگی کند و برای تحقق آنچه حق می‌دانسته، از توان و جان خود مایه بگذارد.
او در بخش دیگری از دل‌نوشته‌اش، پیروزی را تنها به بازگشت از میدان جنگ محدود نمی‌کند و با اشاره به سخن امام خمینی(ره) می‌نویسد: «اگر پیروز بشویم اسلام پیروز است و اگر شهید بشویم چه بهتر، باز هم پیروزیم.»
محمدعلی در پایان، آرزوی خود را برای لحظه شهادت نیز بیان می‌کند؛ اینکه پیش از رفتن، ضربه‌ای به دشمن وارد کرده باشد و بتواند رضایت خداوند را به دست آورد. او جان و اعضای بدنش را هدیه‌ای برای احیای دین می‌داند و آرزو می‌کند اسلام و قوانین حیات‌بخش آن در سراسر جهان گسترش پیدا کند.
این نوشته، صرفاً بیان آرزوی شهادت نیست؛ در آن می‌توان نوعی نگاه مسئولانه به مبارزه را دید. محمدعلی از یک سو به سرنوشت خود در میدان جنگ فکر می‌کند و از سوی دیگر، برای حضوری که در آنجا دارد، معنایی اعتقادی و اجتماعی قائل است.
جبهه‌ای برای شناختن فردا
در نوشته‌های مهدی جابری نیز همین پیوند میان اعتقاد و حضور در جبهه دیده می‌شود. او یادداشتی با عنوان «ایمان، جهاد، شهادت» دارد که در آن انگیزه‌اش از رفتن به جبهه را توضیح داده است.
مهدی در این نوشته، حضور در جبهه را رفتن در راه حق و پیوستن به سربازان امام زمان(عج) می‌داند. او از علاقه‌اش به حضور در جبهه می‌گوید و تأکید می‌کند که نمی‌تواند لحظه‌ای دور از آنجا به سر ببرد.
اما بخش قابل توجه نوشته او، به تأثیر حضور در جبهه بر نگاهش به زندگی اختصاص دارد. مهدی می‌نویسد: «در جبهه پی به این بردم که انسان واقعاً از فردای خود خبر ندارد و انسان باید به فکر فردای خود و توشه آخرت باشد.»
این جمله، نشان‌دهنده تجربه‌ای است که او از حضور در فضای جنگ به دست آورده بود؛ تجربه مواجهه با ناپایداری زندگی و ضرورت توجه به سرانجام انسان. در ادامه، از برنامه‌های نوحه و روضه‌خوانی در جبهه یاد می‌کند و معتقد است این برنامه‌ها جنبه معنوی انسان را تقویت می‌کنند و ایمان او را برای جهاد در راه خدا افزایش می‌دهند.
علاقه به امام خمینی(ره) نیز در این یادداشت جایگاه ویژه‌ای دارد. مهدی خود را پیرو و رهرو امام معرفی می‌کند و از دیدن کمک‌های مردم به رزمندگان احساس همراهی و تنهایی‌نکردن دارد. او می‌نویسد: «از دیدن کمک‌های بی‌دریغ امت اسلامی احساس می‌کنم که مردم با ما هستند و ما تنها نیستیم.»
با این حال، شاید صمیمی‌ترین بخش نوشته مهدی، جایی باشد که از خانواده‌اش یاد می‌کند. او می‌گوید حضور در جبهه باعث شده است محبت بیشتری نسبت به خانواده‌اش احساس کند و قدر آنها را بهتر بداند. این بخش از یادداشت، تصویری انسانی‌تر از رزمنده‌ای ارائه می‌دهد که در کنار باورهای اعتقادی و مسئولیت‌هایش، همچنان دل‌بسته خانواده است و دوری از خانه، ارزش این پیوند را برایش آشکارتر کرده است.
دو نوشته به‌جامانده از محمدعلی و مهدی، اگرچه هر کدام با زبان و بیان متفاوتی نوشته شده‌اند، در چند نقطه به هم می‌رسند؛ اعتقاد دینی، علاقه به امام، احساس مسئولیت در برابر جامعه و نگاهی که حضور در جبهه را بخشی از مسیر زندگی و باورهایشان می‌دانست.

سیاست و بازاریابی


پیش از شهادت، قصه یک خانه وجود داشت
اما برای شناخت این دو برادر، تنها خواندن نوشته‌هایشان کافی نیست. آنها پیش از آنکه نامشان در شمار شهدای دفاع مقدس قرار بگیرد، فرزندان یک خانواده بودند؛ در خانه‌ای بزرگ شدند، در کنار پدر و مادر زندگی کردند و بخشی از خاطرات و تجربه‌های یک خانواده تهرانی را ساختند.
اینجاست که کتاب «مردان خانه من» نوشته راضیه تجار، از انتشارات روایت فتح، اهمیت پیدا می‌کند. این کتاب، زندگینامه داستانی محترم‌خانم، مادر شهیدان محمدعلی و مهدی جابری است؛ روایتی که به جای محدودماندن به شرح حوادث جنگ و چگونگی شهادت دو برادر، خواننده را به سال‌های پیش از آن می‌برد و زندگی خانواده‌ای را در تهران قدیم به تصویر می‌کشد.
انتخاب مادر به عنوان محور اصلی روایت، امکان شناخت دیگری از شهدا را فراهم می‌کند. در بسیاری از روایت‌های مربوط به دفاع مقدس، نقطه آغاز داستان، حضور در جبهه و نقطه پایان آن، شهادت است؛ اما در این کتاب، مسیر متفاوتی انتخاب شده است. نویسنده از خانه شروع می‌کند؛ از زندگی زنی که تجربه‌های شخصی، خاطرات خانوادگی و شیوه زیستش، بخشی از دنیای دو فرزند شهیدش را شکل داده است.
محترم‌خانم در این اثر، تنها مادری نیست که خاطرات دو فرزند شهیدش را مرور می‌کند. او شخصیتی مستقل با ویژگی‌ها و مشغله‌های خاص خود است. زنی که برای دختران فامیل لباس عروس می‌دوزد و صندوقچه‌ای از خاطرات و یادگارهای زندگی را در اختیار دارد. همین جزئیات، شخصیت او را از یک چهره صرفاً سوگوار فراتر می‌برد و خواننده را با زنی آشنا می‌کند که پیش از تجربه فقدان فرزندانش، زندگی پرفرازونشیبی داشته است.
تهران قدیم؛ شخصیت دیگری در دل روایت
یکی از ویژگی‌های قابل توجه «مردان خانه من»، فضاسازی آن از تهران قدیم است. شهر در این کتاب تنها مکانی برای وقوع اتفاقات نیست؛ بلکه بخشی از هویت داستان را شکل می‌دهد. محله‌ها، خانه‌ها، روابط خویشاوندی، آداب و رسوم و جزئیات زندگی روزمره، فضایی می‌سازند که مخاطب را به گذشته می‌برد.
راضیه تجار برای ساختن این فضا به سراغ جزئیاتی می‌رود که شاید در روایت‌های تاریخی کمتر به آنها توجه شود. خواننده در جریان داستان، با تصویری از زندگی مردم تهران در روزگاری دیگر روبه‌رو می‌شود؛ روزگاری که روابط همسایگی و خویشاوندی، شکل متفاوتی داشت و بسیاری از مناسبات اجتماعی در دل محله‌ها و خانه‌ها جریان پیدا می‌کرد.
در بخش‌هایی از این روایت، می‌توان خود را در کنار پیرمرد پینه‌دوزی در امامزاده یحیی تصور کرد؛ جایی که چنار کهنسال حیاط امامزاده و دخیل‌های بسته‌شده به شاخه‌های آن، تصویری از باورها و مناسبات مردم آن دوره را پیش چشم می‌آورد.
این تصاویر، تنها توصیف‌هایی برای زیباترشدن داستان نیستند؛ آنها به خواننده کمک می‌کنند فضای اجتماعی و فرهنگی زندگی محترم‌خانم را بهتر بشناسد. نویسنده با توجه به جزئیات، گذشته را از یک مفهوم دور و انتزاعی به محیطی ملموس تبدیل می‌کند؛ محیطی که می‌توان کوچه‌هایش را تصور کرد، در خانه‌هایش قدم زد و با آدم‌هایش همراه شد.
زنی که قصه‌اش فقط در مادری خلاصه نمی‌شود
وجه دیگر کتاب، روایت زنانه آن است. عنوان «مردان خانه من» ممکن است در نگاه نخست این تصور را ایجاد کند که قرار است تمام صفحات کتاب به زندگی دو برادر اختصاص داشته باشد؛ اما داستان از دریچه نگاه مادر پیش می‌رود و بخش مهمی از آن به تجربه‌های خود او اختصاص دارد.
محترم‌خانم در طول روایت، با نقش‌های مختلفی شناخته می‌شود؛ مادری که فرزندانش را بزرگ کرده، زنی که در مناسبات خانوادگی حضور فعال دارد و کسی که بخشی از هنر و مهارت‌هایش را در دوخت لباس عروس برای دختران فامیل به کار می‌گیرد. این ویژگی‌ها باعث می‌شود مخاطب با شخصیت او ارتباطی فراتر از رابطه مادر و فرزندان شهید برقرار کند.
در چنین روایتی، مفهوم مادری نیز از یک تصویر کلیشه‌ای فاصله می‌گیرد. مادر شهید پیش از آنکه با عنوان فقدان شناخته شود، انسانی با آرزوها، دغدغه‌ها، توانایی‌ها و خاطرات شخصی است. او زندگی کرده، تلاش کرده و برای خانواده‌اش نقش داشته است. شهادت فرزندان، بخشی از سرگذشت اوست، نه تمام هویت او.
راضیه تجار با تمرکز بر جزئیات زندگی این زن، به خواننده فرصت می‌دهد تا از خلال تجربه‌های او، به فضای تربیتی و خانوادگی دو برادر نزدیک شود. در واقع، برای شناخت مردان این خانه، ابتدا باید زنی را شناخت که سال‌های زیادی از عمرش را در کنار آنها گذرانده است.
نویسنده در این کتاب، به جای آنکه تنها از لحظه پایان زندگی دو شهید بگوید، خواننده را به ابتدای مسیر بازمی‌گرداند؛ به خانه، محله، خاطرات و زنی که سال‌ها در کنار این دو برادر زندگی کرده است. شاید همین زاویه نگاه، مهم‌ترین ویژگی کتاب باشد؛ اینکه برای شناخت مردانی که روزی خانه را ترک کردند و راهی جبهه شدند، باید ابتدا به همان خانه برگشت؛ جایی که قصه زندگی‌شان آغاز شده بود و مادری هنوز صندوقچه خاطراتشان را در دل نگه داشته است.


نظرات شما