ایران پرسمان - ادبیات پایداری آمده است تا نامهای مغفول جنگ را دوباره زنده کند. «غریب غرب»، روایت زندگی شهید سید محمد سعید جعفری، از نخستین فرماندهان کرمانشاه در آغاز دفاع مقدس است.
گروه فرهنگ و ادب، یادداشت مهمان، نجمه نیلیپور: نبرد هشت ساله ایران و عراق، جنگی بود که جای جای ایران ما را، همانند سلولهای یک پیکر، درگیر و زخمی خود کرده بود. به هر شهر و دیاری از این سرزمین که سربزنیم، حماسهها و یا زخمهایی را خواهیم دید که از جنگ را بر پیکر خود یادگار دارد. حماسههایی هم طراز حماسههای بومی و باستانی ایران که از دیرباز تا کنون سینهبهسینه نقل شده و به یادگار ماندهاند. در این راستا، وظیفه ادبیات جنگ این است که به طور شایسته و محق، این زخمها، رشادتها و حماسه آفرینها را به عرصه قلم بکشاند و آنها را در قالب آثار ادبی غنی و خواندنی، ثبت و جاودان نماید.
«قصه فرماندهان»، یکی از همین خلاقیتهای ادبی است که چند سالی است با هدف شناساندن فرماندهان شهید میانرده تا عالیرتبه جنگ به نسل جوان فعالیت میکند. فرماندهانی که جدا از رسته و مقام خود، هرکدام با فداکاری و شجاعتی مثال زدنی، همانند پهلوانان و سرداران تاریخ و اساطیر، برای دفاع از میهن جانفشانی کردند و به آسمان پرکشیدند.
در این نوشتار، قصد داریم نگاهی بیندازیم به پنجاه و سومین کتاب از مجموعه «قصه فرماندهان» حوزه هنری که «غریب غرب» نام دارد. اثری که روایتگر ده قسمت از زندگی و نقشآفرینیهای شهید «سید محمدسعید جعفری» از نخستین فرماندهان استان کرمانشاه در دوران جنگ تحمیلی است. فرماندهی که به قول نویسنده کتاب، مدتها در شهر خودش هم کمتر شناخته شده بود، تا اینکه دردهه 90 شمسی دوباره نام این سردار مطرح شد و در سال 1396، به عنوان شهید شاخص ملی شناخته شد. همین غربت، دلیل نامگذاری کتاب شده است.
پروانه نوری، نویسنده این اثر، از نویسندگان و فعالان حوزه ادبیات پایداری کرمانشاه است که بالتبع اشراف دقیقی به محیط و ابعاد زندگی شهید جعفری داشته است. او پیش از «غریب غرب» هم، کتاب «از حصار خاک تا معراج نور» شامل خاطرات شهید جاویدالاثر محمدحسین حیدری را نوشته بود. در مصاحبه کوتاهی که با این نویسنده انجام گرفت، او از مصاحبههای دقیق و تحقیقات میدانی گستردهای صحبت کرد که در جریان نگارش کتاب 155 صفحهای غریب غرب انجام داده است. یکی از این تلاشها، دوستی و همصحبتی با تنها بازماندگان شهید جعفری، یعنی همسر و مادر شهید بود. این دوستی، که هنوز هم ادامه دارد، دریچهای بود برای ورود نویسنده به دنیای کودکی و سالهای ازدواج شهید. گرچه، مشخص نیست چرا نویسنده، به این ابعاد زندگی شهید نپرداخته است! موضوع دردناک دیگر این است که متاسفانه، دکتر عبدالصالح جعفری، تنها فرزند شهید جعفری، درمهرماه 1402 بر اثر ایست قلبی درگذشتهاند؛ این خود دردیست بیالتیام بر پیکر این خانواده کوچک. اتفاق تلخی که با توجه به مختصات و بازه زمانی «غریب غرب»، نمیشد آن را هم در کتاب آورد.
درباره شهید محمدسعید جعفری باید گفت که این فرمانده جوان ، در هجدهم بهمن 1331 در شهرستان قصر شیرین به دنیا آمده بود. او از نظر فردی، در ابعاد مختلفی به رشد و استادی رسیده بود. هم دانشجوی دانشگاه رازی کرمانشاه بود و هم حافظ قرآن کریم و نهجالبلاغه. او طلبه سطح سوم حوزه علمیه هم بود. قدرت سخنوری جعفری چنان بالا بود که از ۱۲ سالگی به بعد، در مساجد و محافل، سخنرانی میکرد.
محمد سعید جعفری با توجه به مهارتهای فردی و آموزشهای نظامی خود، از نخستین فرماندهان کرمانشاه بود که بعد از سال 1357، با ایجاد کمیتههای حفاظت شهری و تقسیم شهر به ۱۴ منطقه حفاظتی، نقش مهمی در برقراری امنیت آن ایفا کرد. همچنین، این فرمانده نخستین فردی بود که آموزش نظامی متمرکز نیروهای داوطلب و هسته اولیه «سپاه پاسداران» را در غرب کشور پایهگذاری کرد.
او بهعنوان نخستین فرمانده نظامی کرمانشاه پس از انقلاب، با اختیارات تام از سوی شهید سپهبد قرنی، به فرماندهی نیروهای نظامی متشکل از سپاه، ارتش و نیروی هوایی منصوب شد تا مأمور آزادسازی لشکر ۲۸ سنندج از چنگال بیگانگان باشد. عملیاتی که با موفقیت به سرانجام رسید.
بازگرداندن امنیت به مهاباد، کرند غرب، گهواره و روانسر نیز از دیگر خدمات برجسته این شهید بزرگوار عنوان شده است. اما، دوران فرماندهی شهید محمد سعید جعفری بسیار کوتاه بود. چرا که او در چهارم آبانماه ۱۳۵۹ در ارتفاعات قراویز شهرستان سرپل ذهاب، در جریان انتقال پیکر شهدای همرزم خود به عقب، بر اثر انفجار مین به شهادت رسید.
درباره مضمون اصلی کتاب باید گفت که نویسنده تلاش نموده تا مرحلهبهمرحله، شخصیت معنوی و روحیه فرماندهی شهید سعیدجعفری را به خواننده معرفی کند. هدفی که به درونمایه این ده داستان تبدیل شده است. اما بار داستانها بیشتر بر روی روایت افتاده است. ما از ابتدا تا انتهای کتاب غالبا با ابزارپرداخت «روایت» روبهرو هستیم تا عوامل دیگر. روایتی که راویان آن، شهید محمد حسین جعفری را بیشتر با عنوان «آقا سعید» معرفی میکنند. این نشان میدهد که قلم خانم نوری بیشتر آموخته و خو گرفته روایت است تا داستان نویسی. از سوی دیگر، این روایت ساده و راختخوان، باعث همراهی طیف وسیعی از خوانندگان خواهد شد. نقطه ضعفی که احتمالا در خوانش و جذب مخاطب به نقطه قوت تبدیل میشود. چرا که پروانه نوری، گاه و بیگاه، نشانههایی از گویش بومی کرمانشاه را هم آمیخته نگارش خود کرده است. برای بهتر روشن شدن موضوع، نگاهی میاندازیم به بریدهای از کتاب:
چسبیده بودم به سینه کوه. باقر بهزحمت خودش را به آقاسعید رساند. به تانکی که بچهها اطراف آن افتاده بودند،اشاره کرد و گفت: «اونجان آقاسعید. نزدیک تانک بودیم که خمپاره زدن..»
آقاسعید باقر را کشید پشت سر خودش. به عقب برگشت و گفت: «خیلی خب. من میرم جلو. اگه خبری نبود، یکی یکی با فاصله بعد از من بیاین، ولی اگه تیراندازی کردن، از جاتان تکان نمیخورین. فقط هوامو داشته باشین. خودم بچهها رو میارم..»
با عجله باقر را کنار زدم و رفتم پشت سرش. ژ-3 را محکم گرفتم توی دستم و گفتم: «منم باهات میام»
الان نه! بذار برم، اگه خبری نبود، اول تو پشت سرم بیا.
آماده شدم. آقاسعید سر برگرداند. دست راستش را به سینه گذاشت و گفت: «حلالم کنین.»

غریب غرب در ده فصل طبقهبندی شده است که عناوین آن عبارتند از: «حاضرجواب، سعید و صیاد، زبان سرخ، بوی بهشت، سعید ساواکی نیست، دیدهبان، جنگ روانی، خط کش اسلام، سجده آخر و روزهای بی تو.»
از آنجا که کتابهای قصه فرماندهان، اصولا پیشگفتار یا مقدمهای از سوی نویسنده ندارند، غریب غرب مستقیا با روایت اول، یعنی «حاضر جواب» شروع میشود. روایتی از دوران مدرسه محمد سعیدجعفری، که از زبان آیت رشیدی، یکی از همکلاسی های او بازگو شده است. روایت «سعید و صیاد» مربوط به خاطرهای است که سرلشکر صیاد شیرازی از دوران خدمت شهید جعفری تعریف کرده بود. روایت سوم، خاطره بهروز همتی از بگو مگوی قهرمان داستان با بنی صدر درمورد کمبود مهمات در غرب کشور است و «بوی بهشت» مربوط میشود به درگیری روزهای انقلاب و شهادت «سید جعفر»، دوست و همرزم شهید جعفری در آن دوران. روایت پنجم هم به دوران انقلاب مربوط میشود و راوی آن یکی دیگر از دوستان شهید جعفری است.
روایت ششم، یا «دیده بان»، روزهای پر تلاطمی را پیش روی ما گذاشته است که در آن، عراق به قصر شیرین و سر پل ذهاب حمله کرده بود. در آن روزها محمد سعید و دوستانش در تلاش برای بازپس گیری مناطق اشغال شده بودند. روایت هفتم با گرفتار شدن یک قلاده عقاب در خانه دوست محمد سعید شروع میشود و به جریان جنگ روانی ایرانیها برای عقب راندن نیروهای عراقی میرسد. در روایت هشتم محمد سعید و دوستنش به سه جنازه عراقی میرسند که با توجه به مشخصاتشان شیعه هستند و روایت نهم یعنی «سجده آخر» جریان شهادت سید محمد سعید را بازگو میکند. در نهایت، در روایت دهم که «روزهای بی تو» نام دارد، بهروز و تنی چند از دوستان و همرزمان شهید جعفری، هنگام رفتن بر سر مزارش، خاطراتی پراکنده از او را برای هم تعریف میکنند. خاطراتی که بعضا همراه با پشیمانی از قضاوت، و یا درست نشناختن شهید جعفری است. شاید بهتر بود عنون فصل آخر این باشد: «تویی که نمیشناختمت.»
استان کرمانشاه، در تمام روزهای دوران جنگ تحمیلی، درگیر جنگ زمینی و هوایی با عراق بود. جنگ ایران و عراق در این استان آغاز و در این استان نیز به پایان رسید. در مجموع استان کرمانشاه در طول این جنگ ۱۱۰۰ بار از طرف نیروهای ارتش عراق موشکباران شد. در واقع این استان یکی از چهار سپر دفاعی ایران بزرگ در مقابل عراق بود. کرمانشاه، در دوران جنگ فقط حدودا دو میلیون نفر جمعیت داشت؛ با این وجود، نه هزار و هشتصد شهید، نوزده هزار جانباز و هفده هزار و پانصد آزاده تقدیم وطن کرد.
کتاب «غریب غرب»، صرفا درباره یکی از فرماندهان کرمانشاه است که در همان سال اول جنگ تحمیلی به شهادت رسید و جاودان شد. به جز ایشان فرماندهان بومی زیادی در جریان این مقاومت هشت ساله جان خود را از دست دادند. فرماندهانی همچون محمدولی پیامی، احمد داوند، ابوالحسن ایرانی، حسین اجاقی، ابراهیم معطری و دهها فرمانده دیگر. شاید قصه فرماندهان بتواند با پرداختهای داستانی خود نقبی عمیق به روزهای خاص زندگی این فرماندهان بزند. چرا که کتابهای مجموعه قصه فرماندهان، صرفا به جنبههای نظامی و دوران جنگ قهرمانان خود نپرداختهاند. در این مجموعه داستانها، زندگی اجتماعی این بزرگواران آنطور که بوده و باید، مرور میشود، خاطرات جذاب و آموزندهای که گویای چگونگی رشد آنها تا رسیدن به فرماندهی و فداکاری است.
در انتها باید این نکته را گوشزد نمود که انتشارات سوره مهر چاپ دوم «غریب غرب» را به تازگی روانه بازار کتاب نموده است. این نشانه استقبال خوبی است که خوانندگان، و بهخصوص مخاطبین کرمانشاهی، از این کتاب داشتهاند.