دوشنبه ۸ تير ۱۴۰۵
تحلیل روز

سرمقاله فرهیختگان/ جام جهانی ۲۰۲۶؛ ایران و تجربه زیستن در آستانه

سرمقاله فرهیختگان/ جام جهانی ۲۰۲۶؛ ایران و تجربه زیستن در آستانه
ایران پرسمان - فرهیختگان / «جام جهانی ۲۰۲۶؛ ایران و تجربه زیستن در آستانه» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم کمیل سوهانی که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: جام ...
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - فرهیختگان / «جام جهانی ۲۰۲۶؛ ایران و تجربه زیستن در آستانه» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم کمیل سوهانی که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:
جام جهانی ۲۰۲۶ برای مردم ایران فقط یک رویداد فوتبالی نبود؛ روایتی بود از زیستن در آستانه، در مرز میان فتح و فقدان، در فاصله باریک میان «نباختن» و «پیروز نشدن». شاید عجیب باشد، اما تجربه جمعی ایرانیان در این جام نه شکست بود و نه پیروزی. چیزی میان این دو بود؛ وضعیتی تعلیقی که از قضا برای ما بسیار آشناست.فوتبال ایران پیش از آنکه پا به زمین مسابقه بگذارد، بسیار آسیب ‌دیده بود. جنگ، اضطراب، فشار روانی، قطعی اینترنت، لغو بازی‌های تدارکاتی، دشواری آنالیز رقبا، ابهام در سفر، بحث روادید، اقامت نامطمئن در مکزیک، سفرهای فرساینده به آمریکا بدون ریکاوری کافی و در کنار همه این‌ها، هجمه بی‌رحمانه آنان که از بیرون، همچون کفتار پیرامون تیم می‌چرخیدند و منتظر فروپاشی بودند. در چنین شرایطی بسیاری می‌گفتند همین که این تیم وارد زمین شده، خودش یک پیروزی است.ایران در بازی اول مقابل نیوزیلند نبرد، اما نباخت.این فقط یک مساوی نبود. این تیم در واقع بازی اول را به‌جای تمام مسابقات تدارکاتی انجام داد که هرگز فرصت برگزاری‌شان را پیدا نکرده بود. مردم راضی بودند، نه از پیروزی، بلکه از ایستادن. بازی دوم مقابل بلژیک - یکی از بهترین تیم‌های جهان - ایران خودش را پیدا کرد. بازی درخشانی بود و ایران گل زد. در آن لحظه، چیزی درون میلیون‌ها ایرانی روشن شد؛ آن حس شیرین فتح، آن گرمای ناگهانی پیروزی و آن شادی که پیش از آنکه به زبان بیاید در جان می‌نشیند. اما ناگهان ویدئوچک اعلام کرد 18 سانتی‌متر از بدن مهاجم ایرانی در آفساید بوده. گل مردود شد و لبخندها خشکید. ایران باز هم نباخت، اما نبرد. بااین‌حال مردم باز هم راضی بودند، چون تیمشان نشان داده بود هنوز می‌تواند بایستد.بازی سوم مقابل مصر - قوی‌ترین تیم آفریقا - شاید تراژیک‌ترین پرده این روایت بود؛ پنالتی برای ایران. مهدی طارمی پشت توپ ایستاد؛ بهترین بازیکن ایران. تقریباً همه مطمئن بودند توپ گل می‌شود، اما نشد.
دروازه‌بان مصر توپ را گرفت. باز همان الگو تکرار شد؛ ملت ایران برای شادی از جا برخاست و دوباره نشست، بعد ایران دوباره گل زد. دوباره آن حس فتح، دوباره آن لحظه انفجار شادی، اما باز هم ویدئوچک. این بار 12 سانتی‌متر از کفش مهاجم در آفساید بود. بدین‌ترتیب ایران سه بازی انجام داد، نباخت، اما پیروز هم نشد.حالا طبق محاسبات روی کاغذ احتمال صعود ایران ۹۲ درصد بود، تنها کافی بود یکی از سه سناریو رخ دهد. غنا با مربیگری کارلوس کی‌روش از کرواسی مساوی یا برد بگیرد. نشد! ازبکستان، کنگو را متوقف کند. نشد! الجزایر و اتریش مساوی نکنند. قرار بود بشود. صبح هفتم تیر، همه منتظر بودند. اتریش گل زد. ایران یک‌پارچه امیدوار شد. الجزایر مساوی کرد. اتریش دوباره جلو افتاد. دوباره آن حس فتح، دوباره شادی، دوباره آینده‌ای که در دستان ما بود و باز الجزایر مساوی کرد. دقایق پایانی، هر دو تیم عملاً بازی را متوقف کردند. هر دو می‌دانستند مساوی، هر دو را بالا می‌برد. چهار دقیقه وقت اضافه؛ دقیقه ۹۳ الجزایر ناگهان گل زد، ایران منفجر شد؛ شور، اشک، غرور و فریاد.گزارشگر از خود بی‌خود شده بود. می‌گفت: «بالاخره خدا به دل مردم ایران نگاه کرد.»می‌گفت: «یک تیم مسلمان، تیم مسلمان دیگری را به مرحله بعد فرستاد.» می‌گفت: «این لحظه در تاریخ ثبت خواهد شد.»
تاریخ گاهی بی‌رحم‌تر از آن است که به روایت‌های شاعرانه وفادار بماند. درحالی‌که گزارشگر هنوز در حال توصیف معجزه بود، اتریش گل مساوی را زد، ناگهان بهت و سکوت و فقدان...و این‌گونه پرسش آغاز شد؛ این چه سرنوشتی بود؟ چرا سناریو این‌گونه نوشته شده بود؟ چرا دوباره تا آستانه فتح رفتیم و باز برگشتیم؟ این دیگر فقط یک پرسش فوتبالی نیست، پرسشی فلسفی الهیاتی است. ایران در این رویداد نوعی رستگاری معلق را تجربه کرد؛ وضعیتی که در آن انسان نه سقوط کرده و نه نجات‌یافته است، بلکه در تعلیقی رازآلود میان این دو ایستاده است. نه در جهنم است، نه در بهشت. نه کاملاً محروم است، نه کاملاً برخوردار. در برزخ است. اینجا برزخ، نحوه‌ای از بودن است. انسان برزخی، انسانی است که مدام طعم شیرین رسیدن را تا لبان خود احساس می‌کند، اما هر بار، پیش از نوشیدن، جام از او گرفته می‌شود. «خواهم از زلف بتان نافه‌گشایی کردن/ فکر دور است همانا که خطا می‌بینم». برزخ یک «میانه» نیست.برزخ، نحوه‌ای از وجود است. برزخ چیزی است که هم این است و هم آن و درعین‌حال نه کاملاً این است و نه کاملاً آن. هم وصل است و هم فصل، هم حضور است و هم غیاب. ایران در این جام، در وضعیت برزخی بود. نه شکست خورد، نه پیروز شد. نه بیرون از نجات بود، نه درون آن.
در آستانه ایستاده بود و حقیقت این است که ایران امروز، نه‌فقط در فوتبال، بلکه در تاریخ معاصر خود نیز در برزخ زندگی می‌کند. ما سال‌هاست در برزخیم، نه در فروپاشی کامل، نه در رستگاری کامل. نه شکست خورده‌ایم، نه به آن فتحی رسیده‌ایم که مبین و روشن باشد. ما سال‌هاست در آستانه‌ایم؛ آستانه پیروزی، آستانه فروپاشی، آستانه رهایی، آستانه فاجعه و آستانه، مکان ساده‌ای نیست. آستانه مقدس‌ترین جایگاه است. آستانه نه بیرون خانه است، نه درون آن. نه فراق است، نه وصال؛ جایی است که سالک در آن از آنچه بوده کنده شده، اما هنوز به آنچه باید بشود نرسیده است. سالک باید نه چنان غرق در امید شود که غفلت کند و نه چنان غرق در ترس که فروپاشد. آنچه رخ داد و دیدیم، نوسان وجودی یک ملت میان خوف و رجا بود؛ ملتی که در چند ساعت، بارها از بهشت به برزخ افتاد و از برزخ تا آستانه بهشت بالا رفت. آنچه رخ داد نوعی انتظار پیروزی بود؛ انتظار، نحوی از زیستن است. منتظر، کسی نیست که منفعل نشسته باشد. منتظر کسی است که در فقدان حضور، کیفیت حضور را حفظ می‌کند. او در غیاب، وفادار می‌ماند. شیعه، در بنیاد خود، الهیات تحقق به‌تعویق‌افتاده است. وعده هست، اما تحقق هنوز نرسیده. عدل خواهد آمد، اما هنوز نیامده. ظهور حتمی است، اما زمانش نامعلوم است. این یعنی زیستن در کشش میان اکنون و موعود. انتظار شیعی، شکل تاریخی زیستن در آستانه است. ملتی که انتظار می‌کشد، یاد می‌گیرد چگونه با ناتمامی زندگی کند. چگونه در غیاب، وفادار بماند. مسئله فقط این نیست که ایران امروز در آستانه زندگی می‌کند، در واقع ایران اساساً تمدن آستانه است.
این یعنی آستانه برای ایران یک وضعیت موقت تاریخی نیست؛ نحوه بودن او در جهان است. برخی تمدن‌ها درون قطعیت شکل می‌گیرند. روم بر محور نظم و امپراتوری یونان بر محور لوگوس و عقل، مدرنیته غربی بر محور سوژه، تکنیک و اراده تسلط. اما ایران؟ ایران از آغاز در مرزها شکل گرفته است. میان شرق و غرب، میان هند و مدیترانه، میان اسطوره و تاریخ، میان وحی و فلسفه، میان شاهنشاهی و عرفان، میان آتش و نور، میان شمشیر و شعر. ایران هرگز تمدن «این یا آن» نبوده است. همیشه تمدن «این‌وآن» بوده است.ایران حامل نوعی نور است، نه نوری ساده و بی‌دردسر، بلکه نوری که باید از دل تاریکی عبور کند. شکوه راستین، از دل آزمون متولد می‌شود. از دل آتش، از دل تعلیق. به همین دلیل است که ایران تاریخی، کمتر پیروزی‌های آسان دیده و بیشتر در میدان بقا آزموده شده است. گویی رسالت این سرزمین، بیش از آنکه فتح سریع باشد، تحمل طولانی است. تحمل برای حمل چیزی که هنوز به ظهور نرسیده است. ایران نه کاملاً سنت است، نه کاملاً مدرن. نه شرق صرف است، نه غرب صرف. نه‌فقط دینی است، نه‌فقط سکولار. نه‌فقط اسطوره است، نه‌فقط تاریخ. ایران همیشه چیزی میان این‌ها بوده است. تمدن‌های آستانه، بیش از دیگران رنج می‌کشند، زیرا مدام زیر فشار نیروهای متضاد قرار دارند. آن‌ها کمتر آسایش دارند، اما افق دید وسیع‌تری دارند. گویی این تمدن، هنر خاصی در زیستن در آستانه دارد، هنر آستانه‌نشینی. در واقع راز ایران در نسبتی نهفته است که این تمدن با وجود برقرار کرده. در جهان تکنیکی، همه‌چیز باید یا مفید باشد یا حذف شود. همه چیز باید قطعی باشد. تعلیق معنایی ندارد، آستانه معنایی ندارد، برزخ معنایی ندارد یا باید پیروز شوی یا حذف. یا باید برنده باشی یا بازنده. اما مسئله این است که تجربه ایرانی، از اساس، تن به این دوگانه مدرن نمی‌دهد. ایران را نمی‌توان با منطق ساده بردوباخت فهمید، زیرا ایران هنوز آگاهانه یا ناآگاهانه در قلمرویی زندگی می‌کند که پرسش از وجود در آن نمرده است. «زیست در آستانه» برای ایران یک بدبیاری تاریخی نیست؛ چراکه زیستن در آستانه، در بنیادی‌ترین معنایش زیستن نزدیک وجود است. در آستانه قطعیت فرومی‌ریزد. هویت‌های ساده فرومی‌پاشند.
تعریف‌های خشک کارایی خود را از دست می‌دهند. انسان دیگر نمی‌تواند با گزاره‌های آماده زندگی کند و درست در همین لحظه، با خود وجود مواجه می‌شود. شاید ایران یکی از آخرین تمدن‌هایی باشد که هنوز این ساحت را کاملاً از دست نداده است؛ تمدنی که هنوز می‌تواند با امر ناگفتنی زندگی کند. با راز، با تعلیق، با ناتمامی، با برزخ، با انتظار، با خوف و رجا و با آستانه. ایران مکانی است که در آن هنوز پرسش زنده است.عظمت یک تمدن در پرسش‌هایی است که نمی‌گذارد بمیرند. شاید رسالت ایران نیز همین باشد؛ زنده نگه‌داشتن پرسش؛ پرسش از عدالت، پرسش از نور، پرسش از حقیقت و در عمیق‌ترین سطح، پرسش از وجود.در جنگ با آمریکا و اسرائیل نیز همین رخ داد؛ ایران نباخت، اما آن سرور روشن و بی‌ابهام پیروزی را هم نچشید. باز همان برزخ، باز همان رستگاری معلق و باز همان زیست در آستانه.این شاید رازی باشد که فقط ملت‌های آستانه‌نشین آن را می‌فهمند. این همان الهیات نباختن است، الهیات مردمی که بارها تا آستانه فتح رفته‌اند، بارها از آن محروم شده‌اند، اما هنوز زمین را ترک نکرده‌اند. هنوز ایستاده‌اند و چه‌بسا راز ایران در همین ایستادگی‌های طولانی نهفته باشد. شاید روزی روشن شود که این ‌همه تعلیق، این‌همه تأخیر، این‌همه زیستن در آستانه مقدمه ظهوری بزرگ‌تری بوده است و شاید ایمان، در آخرین و عمیق‌ترین معنای خود، همین باشد؛ امیدواری به پیروزی نهایی در دل تعلیق و ادامه‌دادن در آستانه.


نظرات شما