يکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵
خردنامه

گواهی‌های انسانی‌/ ۲۸

ادراک فروریخته

ادراک فروریخته
ایران پرسمان - فقر هویت و توانایی، در کنار وفور الگوهای قدرت. نوجوان ناآگاه چیزی نیست، اما می‌تواند زود شبیه کسی شود که چیزی است. بعد کافی است کسی نقابش را جدی نگیرد، نمایش را عصبانی ادامه می‌دهد...
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - فقر هویت و توانایی، در کنار وفور الگوهای قدرت. نوجوان ناآگاه چیزی نیست، اما می‌تواند زود شبیه کسی شود که چیزی است. بعد کافی است کسی نقابش را جدی نگیرد، نمایش را عصبانی ادامه می‌دهد...

یادداشت مهمان، کورش علیانی، فعال فرهنگی: دو نوجوان، دختر و پسر، حدود پانزده ساله، در پارک از کنار هم رد شده‌اند. دختر پسر را با فحش خطاب کرده و سیگار خواسته. پسر فحش را برگردانده. دختر چاقو کشیده، تهدید کرده، به سینه و پهلوی پسر زده. پسر افتاده، اما ماجرا تمام نشده. دختر به سر او که روی زمین افتاده لگد کوبیده. پسر جان داده.
در این ماجرا چیزی هولناک‌تر از خشونت است. یک نوجوان پانزده‌ساله، تقریبا خالی از هویت و منزلت، بدون دانش و مهارت، نقاب کسی را زده که می‌تواند در خیابان قدرت‌نمایی کند؛ ناسزا می‌گوید، چاقو دارد، تهدید می‌کند، و وقتی با پاسخ طرف مقابل روبه‌رو می‌شود باید نشان بدهد همان کسی است که ادعا کرده که هست. اما نیست.
قدرت خیابانی هم با تمام پلشتیش دانش دارد. کسی که واقعا در آن جهان زندگی کرده، می‌داند کجا تهدید کند، کجا عقب بکشد، کجا بلوف بزند و کجا بفهمد بازی تمام است. نباید فراموش کنیم که حتی آن جهان هم قواعدی دارد. دختر توی پارک ظاهرا نشانه‌های آن را گرفته، اما قواعدش را نمی‌شناسد. نقاب را زده، اما بلد نیست نقش را بازی کند. بدتر این که نمی‌فهمد بازی را بلد نیست.
اینجا بازی کامپیوتری هم ممکن است معنایی پیدا کند، اما نه با آن حرف ساده‌انگارانه که بازی خشن بچه را خشن می‌کند. مسئله چیز دیگری است. آدم در اوج هیجان همه‌ی آنچه را در حالت عادی می‌فهمد، به همان اندازه نمی‌فهمد. میدان ادراک تنگ می‌شود. الگوهای آماده راحت‌تر جای فکر کردن را می‌گیرند.
نوجوان ممکن است بداند بازی با واقعیت فرق دارد. اما دانستن یک چیز است و توان استفاده از آن دانسته در چند ثانیه‌ی انفجاری چیز دیگری است. در بازی بارها دیده است که ضربه می‌زنی، طرف می‌افتد و باز هم می‌زنی. افتادن پایان نیست؛ بخشی از جریان عمل است. برای همین لگد بعد از چاقو مهم است. بدن واقعی روی زمین افتاده، اما واقعیت هنوز نتوانسته رفتار را متوقف کند. انگار الگوی عمل چند ثانیه بیشتر از فهم موقعیت دوام آورده است.
انگار با شکل تازه‌ای از یک مسئله‌ی قدیمی روبه‌رو شده‌ایم. نوجوان همیشه نقش بازی کرده است. تفاوت این است که امروز می‌تواند نشانه‌های یک هویت را بسیار زودتر از توانایی‌های لازم برای زیستنش به دست بیاورد. زبانش را یاد بگیرد، ژستش را بگیرد، ابزارش را همراه داشته باشد و شکل رفتارش را هزار بار ببیند. آنچه ندارد تجربه، مهارت، منزلت و حتی شناخت همان نقشی است که انتخاب کرده است.
این فقط فقر نیست. ترکیب خطرناک‌تری است؛ فقر هویت و توانایی، در کنار وفور الگوهای قدرت. نوجوان ناآگاه چیزی نیست، اما می‌تواند زود شبیه کسی شود که چیزی است. بعد کافی است کسی نقابش را جدی نگیرد. نمایش را عصبانی ادامه می‌دهد. بازیگر بلد نیست چه کند. دستش چاقو دارد. و صحنه، برخلاف بازی، واقعی است.
مشکل از جایی ترسناک‌تر هم می‌شود که این نقاب برای دیگران نیست. نوجوان خودش هم ممکن است آن را باور کند. تصویر جای توانایی را می‌گیرد و ادعای قدرت جای شناخت قدرت می‌نشیند. آن وقت اولین آزمون واقعی، دیگر تمرین نیست؛ می‌تواند اولین قتل باشد.


نظرات شما