دوشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵
خردنامه

«جامه بدرید و رخ را بکند»؛ فردوسی از آیین سوگواری ایرانیان چه می‌گوید؟

«جامه بدرید و رخ را بکند»؛ فردوسی از آیین سوگواری ایرانیان چه می‌گوید؟
ایران پرسمان - زنان شاهنامه هنگام عزاداری صورت خود را می‌خراشیدند و گیسوانشان را می‌بریدند. مردان شاهنامه نیز موی سر و ریش خود را می‌کندند و لباسشان را پاره می‌کردند و گوشت تن خود را می‌خراشیدند.
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - زنان شاهنامه هنگام عزاداری صورت خود را می‌خراشیدند و گیسوانشان را می‌بریدند. مردان شاهنامه نیز موی سر و ریش خود را می‌کندند و لباسشان را پاره می‌کردند و گوشت تن خود را می‌خراشیدند.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، مائده سادات مرویان حسینی : شاهنامه، به‌ دلیل روایت نبردها و سرگذشت تراژیک قهرمانانش، سرشار از صحنه‌های دردناک مرگ، فقدان و سوگواری است. در این اثر، مرگ فقط به پایان زندگی یک پهلوان محدود نمی‌شود، بلکه با اندوه و غم همراه است که خانواده، نزدیکان، سپاهیان و گاهی تمام جامعه را دربرمی‌گیرد. فردوسی در روایت برخی مرگ‌ها، از چندین مجلس سوگواری سخن می‌گوید؛ چنین روایت‌هایی نشان می‌دهد که سوگواری در جهان شاهنامه، فراتر از واکنشی شخصی به مرگ عزیزان است و می‌تواند ابعاد خانوادگی، اجتماعی و آیینی پیدا کند. با وجود اینکه داستان‌های مرگ و سوگ در شاهنامه بسیار گفته و شنیده شده است؛ اما چگونگی برگزاری آیین‌های عزاداری و سوگ کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
روایت‌های شاهنامه فرصتی فراهم می‌کند تا بپرسیم ایرانیانِ بازنمایی‌شده در شاهنامه چگونه سوگواری می‌کردند، اندوه و غم خود را با چه رفتارهایی نشان می‌دادند و این سوگ چگونه در زندگی فردی و جمعی آنان نمود پیدا می‌کرد. اینکه سوگواری فقط محدود به گریه و زاری نزدیکان بود یا به شکل آیینی جمعی درمی‌آمد؟ یا اینکه رنگ لباس سوگواران یا حتی رفتار جانوران در بازنمایی اندوه چه نقشی داشتند؟ در کنار این سوال‌ها، شیوه مواجهه با پیکر درگذشتگان اهمیت دارد. آیا در جهان شاهنامه به آیین مشخصی برای خاک‌سپاری اشاره می‌شود و سرنوشت جسد پس از مرگ را چگونه رقم می‌زند؟ در برخی روایت‌ها، به قرار دادن پیکر مردگان در دخمه اشاره می‌شود؛ رسمی که بررسی آن می‌تواند تصویری روشن‌تر از نگرش‌های آیینی و فرهنگی بازتاب‌یافته در شاهنامه به دست دهد.
پادشاهی که از تخت فرود می‌آید و می‌گرید
کیومرث نخستین پادشاه شاهنامه است. او پادشاهی است که فرمانروایی خود را در کوهستان بنا می‌کند. به همین دلیل، جانوران در برابر او آرام می‌گیرند و به دربارش می‌آیند. کیومرث، پسری به نام سیامک دارد؛ جوانی که به گفته شاهنامه زیباروی، دلیر و خردمند است و پدرش علاقه زیادی به او دارد. فردوسی درباره این دلبستگی می‌گوید:
پسر بُد مر او را یکی خوب‌روی
خردمند و همچون پدر نامجوی
سیامک بُدش نام و فرخنده بود
کیومرث را دل بدو زنده بود
فردوسی در این دو بیت، علاقه عاطفی کیومرث به سیامک، تنها فرزند و وارثش، را نشان می‌دهد. اما اهریمن به جایگاه و بخت سیامک حسادت می‌کند. فرزند اهریمن که با عنوان «دیو سیاه» از او یاد می‌شود، سپاهی جمع می‌کند و به دنبال برهم‌زدن نظم فرمانروایی کیومرث است. در این زمان، سروش، پیام‌آور مینوی، کیومرث را از این حمله آگاه می‌کند. وقتی خبر به سیامک می‌رسد، او برای مقابله با دشمن آماده می‌شود. در آن زمان، هنوز زره و آیین جنگ به شکل‌هایی که در دوره‌های بعد پدید آمدند، وجود نداشتند. بنابراین، سیامک تن خود را با چرم پلنگ می‌پوشاند و به جنگ دیو می‌رود.
سخن چون به گوش سیامک رسید
ز کردار بدخواه دیو پلید
دل شاه بچّه بر آمد به جوش
سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
بپوشید تن را به چرم پلنگ
که جوشن نَبد خود، نه آیین جنگ
پذیره شدش دیو را جنگجوی
سپه را چو روی اندر آمد به روی
سیامک بیامد برهنه تنا
بر آویخت با دیوِ آهَرمَنا
سیامک به جنگ با دیو می‌رود و با او درگیر می‌شود؛ اما دیو با چنگال خود او را به زمین می‌زند و پهلویش را می‌درد. به این ترتیب، جوانی که برای دفاع از پدر و سرزمینش به میدان رفته بود، کشته می‌شود. فردوسی این لحظه را چنین روایت می‌کند:
بزد چنگ وارونه دیو سیاه
دوتا اندر آورد بالای شاه
فکند آن تن شاهزاده به خاک
به چنگال کردش کمرگاه چاک
سیامک به دست خروزان دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو
از همین‌جا، روایت پادشاهی کیومرث به روایت سوگواری او برای فرزند و تنها پشتوانه خانوادگی‌اش تبدیل می‌شود. وقتی خبر کشته‌شدن سیامک به دست دیو به کیومرث می‌رسد، جهان پیش چشم او تیره‌وتار می‌شود. کیومرث با شنیدن خبر مرگ سیامک، مویه‌کنان، بر سرزنان و درحالی‌که چهره خود را می‌خراشد، از تخت پایین می‌آید. سپاهیانش صف می‌کشند و درحالی‌که لباس‌های فیروزه‌ای پوشیدند، گریه می‌کنند. جانوران اهلی و وحشی نیز نزد کیومرث می‌آیند و به سوگواری می‌پردازند. فردوسی نخستین واکنش کیومرث را پس از شنیدن خبر مرگ فرزندش چنین روایت می‌کند:
چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه
ز تیمار گیتی برو شد سیاه
فرود آمد از تخت ویله‌کُنان
زنان بر سر و گوشت شاهان کَنان
دو رخساره پر خون و دل سوگوار
دژم کرده بر خویشتن روزگار

ایران پرسمان


در این ابیات می‌توان نشانه‌های سوگواری را دید. کیومرث، با اینکه پادشاه است و نشستن او بر تخت نماد اقتدار به شمار می‌رود، پس از شنیدن خبر کشته‌شدن تنها فرزندش از جایگاه پادشاهی فرود می‌آید و مانند پدری داغ‌دیده برای فرزندش گریه می‌کند. همچنین، واژه‌هایی مانند «ویله‌کُنان» شدت ناله و بی‌تابی او را نشان می‌دهند. اما پس از شنیدن خبر کشته‌شدن سیامک، سوگواری فقط به کیومرث محدود نمی‌شود. سپاهیان، با شنیدن خبر مرگ سیامک به سوگ می‌نشینند. آنان گروهی به درگاه پادشاه می‌روند و غم و اندوه خود را نشان می‌دهند.
خروشی برآمد ز لشکر به زار
کشیدند صف بر درِ شهریار
همه جامه‌ها کرده پیروزه‌رنگ
دو چشم ابرخونین، دو رخ بادرنگ
نکته‌ای که در این بیت جلب توجه می‌کند، عبارت «پیروزه‌رنگ» است. فردوسی به جامه‌هایی به رنگ پیروزه اشاره می‌کند؛ رنگی نزدیک به فیروزه‌ای یا آبی متمایل به سبز. این روایت نشان می‌دهد که رنگ لباس سوگواران سیاه نیست؛ فردوسی مشخصاً از جامه‌های پیروزه‌رنگ نام می‌برد. در ایران قدیم، رنگی با عنوان «آبی» به معنای امروزی آن نداشتیم و رنگ‌های مشابه، مانند کبود، نیلی و حتی فیروزه‌ای، نشانه عزاداری بودند. البته، در بسیاری از موارد، منظور از نیلی در شاهنامه آبی بسیار تیره و تقریباً هم‌رنگ سیاه است.
یکی از متفاوت‌ترین جلوه‌های سوگ در شاهنامه، حضور جانوران در سوگواری سیامک است. چرا که در جهان کیومرث، انسان و طبیعت هنوز از یکدیگر جدا نشدند. جانوران در کنار انسان‌ها زندگی می‌کنند و پادشاهی کیومرث بر نظمی استوار است که بین جهان انسانی و جهان طبیعی ارتباط برقرار می‌کند. با مرگ سیامک، این نظم دچار اختلال می‌شود و سوگ، تمام جهان داستان را فرامی‌گیرد.
دد و مرغ و نخچیر گشته گروه
برفتند ویله‌کنان سوی کوه
برفتند با سوگواری و درد
ز درگاه کی شاه برخاست گرد
«دد» به جانوران درنده، «مرغ» به پرندگان و «نخچیر» به جانوران شکارشونده اشاره دارد. فردوسی همه این موجودات را در تصویری جمعی از اندوه جای می‌دهد.

ایران پرسمان


موضوعی که شاید کمتر به آن پرداخته شده، سرنوشت پیکر، بعد از مرگ است. ایرانیان قدیم در دوره‌هایی، به‌جای دفن‌کردن یا سوزاندن مردگان، آن‌ها را در دخمه قرار می‌دادند؛ روشی که در این متن با شیوه‌های رایج در میان هندیان نیز مقایسه شده است. دخمه، سرداب یا اتاقکی در زیرزمین یا روی زمین و حتی گاهی بر فراز کوه‌ها و تپه‌ها بود که مرده را در آن قرار می‌دادند تا به‌تدریج بپوسد و خوراک جانوران شود. دخمه با نام‌های دیگری نیز شناخته می‌شد؛ از جمله ستودان یا استخوان‌دان. البته دخمه و ستودان در اصل با یکدیگر تفاوت داشتند: جسد را در دخمه می‌گذاشتند تا بپوسد و سپس استخوان‌ها را به استخوان‌دان منتقل می‌کردند.
منع تدفین دو دلیل داشت. نخست اینکه جسم انسان از عناصر گوناگون تشکیل شده است و پس از مرگ، اجزای آن باید به عناصر اصلی خود بازگردند؛ یعنی استخوان‌ها به زمین، خون به آب، موها به گیاهان و جان به باد. به همین دلیل، پس از پوسیدن جسد و از بین رفتن گوشت و پوست، می‌شد استخوان‌های پاک‌شده را در چاه یا قبر قرار داد. اگر مرده را دفن می‌کردند، می‌سوزاندند یا در آب غرق می‌کردند، بازگشت این اجزا به چرخه طبیعت به تأخیر می‌افتاد یا ناممکن می‌شد.
دلیل دوم این بود که مرده را ناپاک می‌دانستند و باور داشتند که او زمینِ سپندارمذ، آتشِ اورمزد یا آبِ آناهید را آلوده می‌کند؛ این سه ایزد نگهبان این سه عنصر هستند. گاهی جسد پهلوآنان را در باغ یا زیر درخت می‌گذاشتند؛ مانند رستم. اسفندیار نیز به‌دلیل نبود امکانات در میدان جنگ، جسد برادرش فرشیدورد را زیر درختی گذاشت. گاهی برای حیوانات هم دخمه می‌ساختند. برای مثال، بنا بر روایتی الحاقی، در کنار دخمه رستم، دخمه‌ای نیز برای رخش ساختند و حیوان را به شیوه سکاها، ایستاده در آن قرار دادند.
دخمه سیامک در شاهنامه ذکر نشده است، اما تاریخ بلعمی درباره آن چنین نوشته است: «چون دیوان پشنگ «سیامک» را بکشتند، کیومرث ندانست که آن فرزند را چگونه گور کند که تباه شده بود. پس خدای عزوجل چاهی پدید آورد بر سر آن کوه، تا او فرزند را بدان چاه فروهشت به جای گور. مغان اندر این گفتار ایدون گویند که کیومرٹ کوه را لگدی بزد و کوه را بدان سوراخ کرد و آن پسر را آنجا فروانداخت. پس چون بدانست که آن فرزند را دیو هلاک کرد، آتش آورد و بر سر آن چاه برافروخت و آن آتش بدان چاه فروشود. مغان گویند آن آتش کیومرث است که دیو را از فرزند دور همی دارد».
پیش از قراردادن جسد در دخمه، آن را با مواد خوشبویی مانند مشک، کافور، گلاب و می می‌شستند و آرایش می‌کردند؛ سپس جسد را در پارچه‌ای تمیز، یعنی کفن، که معمولاً زرد، سفید یا سیاه بود، می‌پیچیدند. پس از آماده‌سازی، جسد را در تابوت می‌گذاشتند و آن را در دخمه قرار می‌دادند. جنس تابوت متفاوت بود: برای رستم از چوب ساج با میخ‌های طلایی و تزئینات عاج استفاده می‌شد؛ تابوت اسفندیار آهنی بود و برای سرِ ایرج، زریر، مهرنوش و نوش‌آذر تابوتی از طلا به کار می‌رفت.
در دخمه پهلوآنان و شاهان، تختی از زر یا عاج قرار می‌دادند، تابوت را روی آن می‌گذاشتند و زیورآلات و جواهرات را در کنارش می‌نهادند. گاهی نیز مواد خوشبوکننده‌ای مانند گلاب، می، زعفران، مشک، کافور و عنبر در دخمه قرار می‌دادند. بزرگان و شاهان را با موادی مانند قیر، موم و مهروموم و مومیایی می‌کردند.
نشستند سالی چنین سوگوار
پس از روایت سوگ کیومرث برای پسر، سوگ جمعی و سوگواری حیوانات و جانوران، فردوسی به زمان و مدت سوگ می‌پردازد. پس از مرگ سیامک، اطرافیان، به‌ویژه پدرش، یک سال به سوگ او می‌نشینند و این سوگواری زندگی جمعی آنان را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
برفتند با سوگواری و درد
ز درگاه کی شاه برخاست گرد
نشستند سالی چُنین سوگوار
پیام آمد از داور کردگار
در این روایت، همانند رسمی که ممکن است امروز نیز به چشم بخورد، بزرگ‌ترها برای پایان‌دادن به دوره سوگواری میانجی‌گری می‌کنند. پس از گذشت یک سال، پیام‌آور مینوی، سروش، نزد کیومرث می‌رود و او را به دوری از اندوه فرامی‌خواند:
درود آورندش خجسته سروش
کزین بیش مخروش و باز آر هوش
سپه ساز و برکش به فرمان من
برآور یکی گرد از آن انجمن
از آن بدکنش دیو روی زمین
بپرداز و پردخته کن دل ز کین

ایران پرسمان


سروش از کیومرث می‌خواهد که بیش از این در سوگ نماند، هوش و توان خود را بازیابد و برای مقابله با دیو و انتقام‌جویی آماده شود. در داستان سیامک، سوگواری پس از گذشت یک سال به پایان می‌رسد و جای خود را به کنش و دادخواهی می‌دهد. کیومرث از سوگ بیرون می‌آید و برای انتقام خون فرزندش آماده می‌شود. فردوسی می‌گوید:
کَیِ نامور سَر سُویِ آسمان
برآورد و بدخواست بر بدگمان
بر آن برترین نام یزدانش را
بخواند و بپالود مژگانش را
وُزان پس به کین سیامک شتافت
شب آرامش و روز خوردن نیافت
در اینجا سوگ پایان داستان نیست، بلکه نقطه عطفی است که مسیر روایت را تغییر می‌دهد. مرگ سیامک، کیومرث را از پادشاهی آرام به فرمانروایی خون‌خواه تبدیل می‌کند و هوشنگ، پسر سیامک، نیز در ادامه ماجرای انتقام نقش پیدا می‌کند.
جامه‌دریدن و خراشیدن چهره، آیین سوگواری در مرگ سیاوش
سیاوش، پسر کیکاووس، شاهزاده‌ای پاک‌سرشت و یکی از چهره‌های تراژیک شاهنامه است. پس از ماجرای سودابه و گذر سیاوش از آتش، او برای دوری از فضای آلوده دربار ایران به توران می‌رود. افراسیاب برخلاف انتظار، از او استقبال گرمی می‌کند و سیاوش را با احترام می‌پذیرد. سیاوش با فرنگیس، دختر افراسیاب، ازدواج می‌کند و در توران جایگاه ویژه‌ای به دست می‌آورد. افراسیاب سرزمینی را در اختیار سیاوش می‌گذارد تا در آن شهری بنا کند و او شهری می‌سازد و مدتی در آرامش زندگی می‌کند؛ اما این آرامش پایدار نمی‌ماند. چرا که گرسیوز، برادر افراسیاب، به محبوبیت سیاوش نزد شاه توران حسادت می‌کند و با بدگویی و توطئه، افراسیاب را نسبت به او بدگمان می‌سازد.
در نهایت، افراسیاب فریب سخنان گرسیوز را می‌خورد و فرمان قتل سیاوش را صادر می‌کند. سیاوش بی‌گناه کشته می‌شود و مرگ او به یکی از غم‌انگیزترین بخش‌های شاهنامه تبدیل می‌شود. کشته‌شدن سیاوش زمینه‌ساز سوگواری در ایران و توران و نیز کین‌خواهی فرنگیس، همسر او، از قاتلانش می‌شود. زنان شاهنامه هنگام عزاداری، صورت خود را می‌خراشیدند، سر را برهنه می‌کردند و گیسوانشان را می‌بریدند. فرنگیس نیز با شنیدن خبر قتل سیاوش، ضمن خراشیدن صورت، گیسوان بلندش را برید و به کمر بست.
ز خان سیاوش برآمد خروش
جهانی ز کرسیوز آمد به جوش
همه بندگان موی کردند باز
فرنگیش مشکین کمندِ دراز
برید و میان را به گیسو ببست
به فندق گل و ارغوان را بخست
سر ماه‌رویان گسسته کمند
خراشیده‌روی و بمانده نژند
با رسیدن خبر قتل سیاوش به ایران، کاووس، رستم، زال و دیگر پهلوانان به سوگ می‌نشینند. در روایت فردوسی، این سوگواری تنها یک غم شخصی نیست، بلکه به خشم عمومی و آغاز خون‌خواهی سیاوش می‌انجامد.
چو آگاهی آمد به کاووس شاه
که شد روزگار سیاوش سیاه
به کردار مرغان سرش را ز تن
جدا کرد سالار آن انجمن
ابر بی‌گناهیش، نخچیر، زار
گرفتند شیون به هر کوهسار

ایران پرسمان


سوگ سیاوش نه‌تنها در میان مردم، بلکه در طبیعت و فضای عمومی نیز بازتاب پیدا می‌کند:
بنالد همی بلبل از شاخ سرو
چو دراج زیر گلان با تذرو
فردوسی همچنین از داغ و سوگ سیاوش سخن می‌گوید که نه‌تنها ایران، بلکه توران را نیز فراگرفته است:
همه شهر توران پر از داغ و درد
به بیشه درون برگ گلنار زرد
در ادامه، فردوسی از لحظه‌ای می‌گوید که کی‌کاووس خبر مرگ فرزندش سیاوش را می‌شنود. در این ابیات، آیین سوگواری او به تصویر کشیده می‌شود: کی‌کاووس بر سر و صورت خود چنگ می‌زند و پیراهنش را پاره می‌کند:
چو این گفته بشنید کاووس شاه
سر نامداران نگون شد ز گاه
بر و جامه بدرید و رخ را بکند
به خاک اندر آمد ز تخت بلند
فردوسی در ابیات دیگری نیز از سوگواری و آیین عزاداری جمعی ایرانیان برای سیاوش سخن می‌گوید:
برفتند با مویه ایرانیان
برآن سوگ بسته به زاری میان
همه دیده پرخون و رخساره زرد
زبان از سیاوش پر از یادکرد
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو شاپور و بهرام و فرهاد شیر
همه جامه کرده کبود و سیاه
همه خاک بر سر بجای کلاه
همان‌طور که گفته شد، زنان شاهنامه هنگام عزاداری صورت خود را می‌خراشیدند، سر را برهنه می‌کردند و گیسوانشان را می‌بریدند. مردان شاهنامه نیز در سوگواری، کلاه از سر برمی‌داشتند، به خاک می‌افتادند، خاک بر سر می‌کردند، موی سر و ریش خود را می‌کندند، لباسشان را پاره می‌کردند و گوشت تن خود را می‌خراشیدند.
در نهایت، این ابیات نشان می‌دهند که وقتی خبر قتل سیاوش به کاووس‌شاه رسید، او از مرگ فرزندش به‌شدت اندوهگین شد. ایرانیان با لباس‌های سیاه به سوگ سیاوش نشستند و رستم نیز با شنیدن این خبر، از شدت اندوه بی‌تاب و خشمگین شد. او پس از یک هفته سوگواری، در روز هشتم صدای شیپور انتقام را بلند کرد و برای خون‌خواهی آماده شد.
تهمتن چو بشنید ازو رفت هوش
ز زاول برآمد به زاری خروش
به چنگال رخساره بشخود زال
همی ریخت خاک از بر شاخ و یال
به یک هفته با سوگ بود و دژم
به هشتم برآمد ز شیپور دم
سپه سر به سر بر درِ پیلتن
ز کشمیر و کاول شدند انجمن
به درگاه کاووس بنهاد روی
دو دیده پر از خون و دل کینه‌جوی
رستم با ورزاد، یکی از فرماندهان تورانی، جنگید و در نبردی سخت او را به قتل رساند. سپس فرامرز، پسر رستم، در جنگی دیگر با لشکر توران درگیر شد و پس از نبردی شدید پیروز شد و به انتقام سیاوش سر ورزاد را برید. در نهایت، رستم و یارانش برای گرامی‌داشت سیاوش، کشته‌های دشمن را بر خاک افکندند و به خون‌خواهی ادامه دادند.


نظرات شما