دوشنبه ۱۵ دي ۱۴۰۴
تحلیل روز

پول اشتراک می‌ارزد به بامداد خمار؟

پول اشتراک می‌ارزد به بامداد خمار؟
ایران پرسمان - فرهیختگان / متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست فصل اول سریال «بامداد خمار» به پایان رسید؛ سریالی که از همان قسمت‌های ...
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - فرهیختگان / متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
فصل اول سریال «بامداد خمار» به پایان رسید؛ سریالی که از همان قسمت‌های ابتدایی با واکنش‌های متفاوتی از سوی مخاطبان و منتقدان روبه‌رو شد. نرگس آبیار، به‌عنوان کارگردانی که پیش‌تر تجربه‌های موفق یا پرحاشیه‌ای در سینما داشته، این‌بار سراغ یک روایت عاشقانه رفت که برای مخاطب آشنا بود. «بامداد خمار» هم‌زمان تحسین و انتقاد را به همراه داشت؛ از نوع روایت و انتخاب بازیگران گرفته تا ریتم داستان و میزان وفاداری به فضای رمان‌گونه اثر. 
با وجود این انتقاد‌ها، نمی‌توان انکار کرد که آبیار توانست قصه‌اش را برای بخش قابل‌توجهی از مخاطبان تعریف کند. سریال از نظر داستان‌گویی، خط روایی مشخصی داشت و تماشاگر می‌دانست با چه جهانی روبه‌روست و قرار است چه مسیری را دنبال کند. همین شفافیت روایی باعث شد مخاطب، حتی اگر با همه جزئیات و انتخاب‌ها موافق نباشد، همچنان سریال را دنبال کند و با شخصیت‌ها وارد یک رابطه احساسی شود. یکی از نقاط قوت «بامداد خمار» در همین ارتباط‌گرفتن با مخاطب نهفته است؛ ارتباطی که لزوماً به معنای بی‌نقص بودن نیست، اما نشان می‌دهد روایت توانسته حس و حال خود را منتقل کند. آبیار در این سریال تلاش کرده بیش از هر چیز روی احساسات، روابط انسانی و کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها تمرکز کند؛ رویکردی که برای بخشی از مخاطبان جذاب و برای بخشی دیگر محل نقد بوده است. در نهایت، فصل اول «بامداد خمار» را می‌توان تجربه‌ای دانست که با وجود کاستی‌ها و نقد‌های جدی، توانست جای خود را در میان مخاطبان باز کند. سریالی که نه بی‌حاشیه بود و نه بی‌مخاطب و همین دوگانه نشان می‌دهد آبیار بار دیگر اثری ساخته که درباره‌اش بحث می‌شود؛ اتفاقی که خود، نشانه‌ای از زنده‌بودن یک اثر نمایشی است. 
بازار
نمرۀ‌ قابل‌قبول در کارنامۀ اقتباس‌ها
مریم فضائلی| سال ۱۴۰۴ برای نرگس آبیار، بی‌اغراق، سالی پرریسک و پرحاشیه بود؛ سالی که او نامش را کنار پروژه‌هایی گذاشت که هرکدام به‌تنهایی بار سنگینی از انتظار و حساسیت را به دوش می‌کشند. آبیار در نخستین تجربه‌های جدی‌اش در سریال‌سازی، سراغ دو رمان شناخته‌شده‌ ادبیات فارسی رفت؛ «سووشون» و «بامداد خمار». دو اثری که هرکدام جایگاه خاصی در حافظه‌ فرهنگی مخاطب ایرانی دارند و اقتباس از آن‌ها، بیش از هر چیز، جسارت می‌خواهد. جسارتی که در نهایت، با همه نقدها و حواشی، به‌پایان‌رسیدن این دو سریال را رقم زد. 
بعد از پخش ۹ قسمت «سووشون»، شاید کمتر کسی انتظار داشت پروژه‌ بعدی آبیار، دست‌کم در فرم و اجرا، تجربه‌ منسجم‌تری از آب دربیاید؛ اما «بامداد خمار» خوشبختانه برخلاف پیش‌بینی‌ها پیش‌رفت و در مجموع سریال قابل‌قبول‌تری از سووشون از کار درآمد؛ سریالی که دست‌کم در انتقال حس‌وحال دوره روایت‌شده، عملکرد بهتری داشت. 
بااین‌حال، این به معنای بی‌نقص بودن «بامداد خمار» نیست و اتفاقاً مهم‌ترین ضعف آن، دقیقاً از همان‌جایی می‌آید که باید نقطه‌ قوتش می‌بود: اقتباس. «بامداد خمار» بر اساس رمانی ساخته شده که در دسته‌ آثار عامه‌پسند قرار می‌گیرد؛ رمانی که در دهه‌ 70 از پرمخاطب‌ترین کتاب‌ها بود و خاطره‌ خواندن پنهانی‌اش، هنوز برای بسیاری از دهه شصتی‌ها و هفتادی‌ها زنده است. اما سریال، به‌جای اقتباس آزاد و متناسب با مدیوم تصویر، بیش از حد به وفاداری به متن کتاب تکیه می‌کند؛ وفاداری‌ای که در نهایت، در برخی دیالوگ‌ها و موقعیت‌ها، نه‌تنها به عمق روایت کمک نکرده، بلکه آن را به مرز تصنع و حتی ناخواسته خنده‌دار شدن رسانده است. مسئله اینجاست که «بامداد خمار» در ذات خود قصه‌گوست و می‌خواهد روایت کند؛ اما در شیوه‌ روایت، گاهی مسیر را اشتباه می‌رود. قصه جلو می‌رود؛ اما نه همیشه روان و نه همیشه با ریتمی که مخاطب را همراه نگه دارد. یکی از مشکلات اصلی سریال، تمرکز بیش از حد بر حاشیه‌هایی است که نه به پیشبرد درام کمک می‌کنند و نه لایه تازه‌ای به شخصیت‌ها اضافه می‌کنند؛ حاشیه‌هایی که بیش از آنکه فضا بسازند، حوصله سر بر می‌شوند. برای مثال، حضور تکرارشونده و طولانی در بازار، در اغلب قسمت‌ها، بدون آنکه اتفاق شاخصی رخ بدهد، به یک الگوی فرسایشی تبدیل شده است. یا سکانس‌هایی مثل حضور محبوبه روی پشت‌بام؛ سکانس‌هایی که اصلِ وجودشان قابل‌دفاع است؛ اما میزان پرداخت و اغراق در آن‌ها نه. مسئله حذف نیست، مسئله «کم‌کردن» و کنترل میزان تأکید است. وقتی یک موقعیت بیش از اندازه کش داده می‌شود، ناخواسته از تأثیر می‌افتد و به‌جای عمق، حوصله‌ مخاطب را سر می‌برد. همین افراط در پرداخت حاشیه‌ها، باعث شده برخی موضوعات مهم‌تر، آن‌طور که باید دیده نشوند. یکی از این موارد، شخصیت‌پردازی‌هاست. در «بامداد خمار» با شخصیت‌هایی طرفیم که اغلب در حد تیپ باقی می‌مانند؛ نقش‌هایی که بازی می‌شوند؛ اما زندگی نمی‌شوند. بازیگرها وظیفه‌شان را انجام می‌دهند؛ اما متن و روایت به آن‌ها فرصت نمی‌دهد که از قالب‌های آشنا عبور کنند و به شخصیت‌هایی چندلایه تبدیل شوند. نتیجه این است که با مجموعه‌ای از تیپ‌ها مواجهیم، نه آدم‌هایی با گذشته، تضاد و تحول. این تیپ‌سازی بیش از همه در دو شخصیت اصلی سریال، محبوبه و رحیم، به چشم می‌آید؛ جایی که فیلمنامه به‌جای ساختن انسان، به ترسیم کلیشه بسنده می‌کند. محبوبه، با موقعیت اجتماعی و تربیت خانوادگی‌اش، ظرفیت بالایی برای یک شخصیت چندلایه دارد؛ دختری معلق میان گذشته‌ اشرافی و جهانی تازه که رحیم نماینده‌ آن است. البته محبوبه با گذر زمان بهتر در نقشش فرورفته و توانسته خودش را پیدا کند. در سوی دیگر، رحیم هم بیشتر به نماد تبدیل شده است؛ نماد مردِ شریفِ طبقه‌ فرودست. زندگی درونی، گذشته و پیچیدگی‌های ذهنی او کمتر دیده می‌شود. در عوض، بیشتر به‌ظاهر، فیزیک و نوع قاب‌بندی او توجه شده است. نتیجه این است که رابطه‌ محبوبه و رحیم، به‌جای مواجهه‌ دو انسان، به برخورد دو تیپ تبدیل می‌شود. نکته‌ قابل‌تأمل دیگر، تناقض در میزان وفاداری به متن اصلی است. در برخی جزئیات حاشیه‌ای، تغییرات اعمال شده؛ جزئیاتی که شاید حتی در خود رمان هم نقش تعیین‌کننده‌ای نداشته‌اند؛ اما در عوض، دیالوگ‌ها همچنان با همان لحن و ساختار قدیمی، تقریباً دست‌نخورده باقی‌مانده‌اند. اینجاست که شکاف زمانی خودش را نشان می‌دهد. دیالوگی مثل: 
«محبوبه پایش روی خرده‌های چوب می‌رود: 
ـ ااااه. 
رحیم: 
ـ اه به من دختر خانم؟»
شاید در بستر یک رمان عامه‌پسندِ 30 ‌سال پیش قابل‌قبول بوده؛ اما در قالب یک سریال امروز، نه‌تنها کارکرد دراماتیک ندارد، بلکه سطحی و حتی ناخواسته خنده‌دار به نظر می‌رسد. البته سریال، برخلاف رمان، نیازمند دیالوگ‌هایی پخته‌تر، موجزتر و متناسب با زبان تصویر است؛ در برخی سکانس‌ها طول سکانس بیشتر از دیالوگ‌هاست و این کارگردان را مجبور می‌کند که بیش از حد به موضوعی بپردازد. 
در نهایت، «بامداد خمار» قصه دارد، فضا دارد و حتی لحظاتی برای هم‌ذات‌پنداری خلق می‌کند؛ اما اگر در انتخاب آنچه باید گفته شود و آنچه باید حذف یا کم‌رنگ شود، جسورتر عمل می‌کرد، می‌توانست روایتش را قشنگ‌تر، روان‌تر و ماندگارتر تعریف کند. 


نظرات شما