جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
خردنامه

کتاب «مشت ایران» راهی بازار نشر شد

کتاب «مشت ایران» راهی بازار نشر شد
ایران پرسمان - کتاب «مشت ایران» به قلم فائضه غفار حدادی و میثم امیری از سوی انتشارات به‌نشر منتشر شد.
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - کتاب «مشت ایران» به قلم فائضه غفار حدادی و میثم امیری از سوی انتشارات به‌نشر منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، « مشت ایران» اثری است مشتمل بر روایت‌هایی کوتاه و خوش‌خوان که نگاهی تازه به زندگی و مبارزات رهبر شهید انقلاب اسلامی را ارائه می‌دهد. کتاب در دو بخش تنظیم شده است. بخش اول با نام «یک مشت صدا دارد» به قلم فائضه غفار حدادی شامل ۹ روایت کوتاه از زندگی مبارزاتی رهبر شهید انقلاب اسلامی است.
بخش دوم با عنوان «ایران آقا» نوشته میثم امیری، جستارهایی برگرفته از بیانات رهبر شهید درباره ایران وطن است.
غفار حدادی در این اثر با زبانی موجز کوشیده مخاطب از هر قشر و با هر فرصت مطالعاتی را پای کتاب بنشاند. به‌گفته نویسنده، این اثر می‌خواهد یادآور شود مبارز نستوهی را از دست داده‌ایم که سال‌ها به تنهایی پرچم مبارزه با طاغوت را افراشته نگه داشت و حالا پر کردن جایش وظیفه ماست.
از ویژگی‌های شاخص این کتاب، پرهیز از اطناب و طولانی‌گویی است که در اغلب آثار این حوزه به چشم می‌خورد. نویسنده با انتخاب قالب روایت‌های کوتاه و ضرباهنگ تند، به‌خوبی توانسته ردای کهنگی و حجیم‌نویسی را از تن این سوژه بیرون بیاورد.
نتیجه، کتابی شده است که نه فقط اهل مطالعه حرفه‌ای، که هر شهروند پرمشغله هم می‌تواند آن را در یک عصر جمعه یا حتی مسیر مترو تا محل کار بخواند و با خود بگوید: «حالا فهمیدم چرا دنیا از مُشت گره‌کرده‌اش می‌ترسید.»
نکته دیگر این است که «مشت ایران» با تکیه بر منابع دست‌اول و معتبری چون دایرهالمعارف زندگی شهید سیدعلی خامنه‌ای(رضوان‌الله تعالی علیه) و کتاب پرمخاطب «خون‌دلی که لعل شد» اثر محمدعلی آذرشب نوشته شده، اما هرگز بوی پژوهش‌زده یا آکادمیک نمی‌دهد.
این کتاب ۱۱۲ صفحه‌ای که نویسندگانش آن را «عزاداری مکتوب» برای رهبر شهید انقلاب اسلامی می‌خوانند، در نخستین روزهای پس از شهادت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای(رضوان‌الله تعالی علیه) نگارش آن آغاز شد و حالا در قطع جیبی با طراحی گرافیک رضا نبی‌زاده با نثری ساده پیش روی مخاطبان قرار گرفته است.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«ایران برای شهید خامنه‌ای هم خاک بود و هم آسمان.
او وطنش را هجی می‌کرد. وطنی که زیسته بود نه از بالای برج عاج، بلکه از میان سطرهای شاهنامه و بوی خاک بعد از باران ایرانشهر و از کنار بیمارستان با تَنی مجروح و زبانی که شعر می‌خواند…»


نظرات شما