ایران پرسمان - میان هیاهوی شبهای خیابان، مردی با موهای سفید سر در کتاب دارد؛ تصویری از خلوتی کوچک در دل شلوغی، که چشم را از جمعیت میگیرد و به صفحههای کتاب میدوزد.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: پرچم ایران از کنار سر مرد بالا رفته، ماشین آبی پشت سرش برق میزند و برگهای سبز تا پایین قاب پیش آمدهاند. وسط این همه رنگ و رفتوآمد، مردی با موهای یکدست سفید نشسته است؛ پیراهن روشنش از شلوغی خیابان جدا افتاده و سرش آنقدر پایین است که انگار هیچچیز اطرافش را نمیبیند. عینکش تا نوک بینی پایین آمده، کتابی را روی پاهایش باز کرده و با انگشت، صفحه بعد را از میان صفحهها بیرون کشیده است. خیابان بیدار است، اما مرد سرش در کتاب است. انگار درست در میانه یکی از شبهای شلوغ ایران، کسی تکهای از خلوتش را آورده و همانجا، کنار خیابان، پهن کرده است.
اولین بار که به عکس نگاه میکنم، نمیتوانم چشم از کتاب بردارم. از خودم میپرسم: آدم باید چقدر به خواندن خو گرفته باشد که در چنین جایی، میان رفتوآمد ماشینها و حضور آدمها، کتابش را باز کند و سطرها را دنبال کند؟ بعد نگاهم به دستهایش میافتد؛ دستی که کتاب را نگه داشته و دستی که آماده ورقزدن است. نه ژستی برای دوربین دارد، نه سرش را بالا گرفته تا چیزی را به کسی نشان بدهد. فقط نشسته و میخواند. همین.
شاید چشمم از میان آنهمه رنگ و شلوغی، اول به موهای سفیدش افتاده باشد؛ به سری که پایین انداخته و عینکی که روی بینیاش لغزیده بود. شاید هم کتاب بود که نگاهم را نگه داشت؛ کتابی باز در دست مردی که وسط خیابان نشسته بود، درست در دل یکی از همان شبهایی که خیابان دیگر شبیه شبهای معمولی نیست.
از دهم اسفند ۱۴۰۴، شبهای زیادی است که مردم به خیابانها آمدهاند. جمع میشوند، کنار هم میایستند، حرف میزنند، شعار میدهند و ساعتهایی از شب را در کنار هم میگذرانند. خیابان، در این شبها، فقط راهی برای رسیدن از جایی به جای دیگر نیست. آدمها به آن میآیند تا بخشی از یک حضور باشند؛ حضوری که معنایش را هرکس شاید به زبان خودش بفهمد. من هم اگر میان آن جمعیت باشم، احتمالاً نگاهم مدام میان آدمها میچرخد؛ دنبال چهرهای، حرکتی یا لحظهای که بتواند چیزی از حالوهوای آن شب را برایم نگه دارد.
این عکس اما مرا نگه داشته است...
مرد کتاب را با هر دو دست گرفته و سرانگشتانش صفحهای را که میخواهد ورق بزند، از بقیه جدا کردهاند. انگار نه انگار که چند قدم آنطرفتر، ماشینها در رفتوآمدند و زندگی خیابان با تمام سروصدایش جریان دارد. پشت سرش یک ماشین آبی ایستاده و مرد دیگری را میشود از پشت شیشه دید. پرچم ایران درست از کنار سر او بالا رفته است. درختها بالای قاب سایه انداختهاند و پایین تصویر، برگهای سبز یک گیاه، بخشی از پاها و وسایل اطراف را پوشاندهاند.
همهچیز هست؛ جز آن چیزی که معمولاً از آدمی در میانه یک تجمع انتظار داریم. مرد سرش را بالا نگرفته تا اطراف را تماشا کند. نگاهش به جمعیت نیست. حتی معلوم نیست حواسش به دوربینی که از او عکس میگیرد، هست یا نه. او دارد کتاب میخواند؛ همین کار ساده و روزمره، در جایی که شاید کمتر انتظارش را داشته باشیم.
دلم میخواهد بدانم کتاب چیست. دلم میخواهد از زاویهای که عکس اجازه نمیدهد، عنوانش را بخوانم و بفهمم مرد در آن لحظه در چه جهانی سیر میکرده است. آیا کتاب را از خانه آورده بود؟ آیا عادت داشت هرجا فرصتی پیدا میکند، چند صفحه بخواند؟ آیا منتظر کسی بود و زمان انتظار را با خواندن میگذراند؟ یا اصلاً نشستن و کتابخواندن، آنقدر برایش طبیعی بود که به شلوغی اطراف فکر نمیکرد؟
بیشتر که دقت میکنم عنوان «آبنبات هلدار» نوشته مهرداد صدقی را میبینم. کتاب طنزی که ماجرای یک پسر نوجوان بجنورد را تعریف میکند و خاطراتش را در دهه شصت به تصویر میکشد. کتاب طنز! آن هم وسط تجمعات شبانه که در جهان پیچیده است!
از یک عکس نمیشود برای آدمها گذشته ساخت، به جای آنها حرف زد یا از نگاه پایینافتادهشان به نتیجهای قطعی رسید. شاید مرد فقط مشغول خواندن چند صفحه بوده است؛ نه قصدی برای ثبت یک تصویر متفاوت داشته و نه میخواسته چیزی را به کسی نشان بدهد. شاید هم اگر از او بپرسیم، ماجرای سادهای تعریف کند که هیچ شباهتی به خیالپردازیهای ما ندارد. اما مگر عکس، جز همین فرصت خیالکردن است؟ فرصتی برای اینکه به آدمی نگاه کنیم که نمیشناسیمش و برای چند لحظه، به جای عبور از کنارش، درنگ کنیم.
در تجمعات شبانه، چشم آدم بیشتر دنبال حرکت است؛ جمعیت، پرچمهایی که بالا میروند، دستهایی که تکان میخورند، چهرههایی که رو به یک سمت دارند. اینجا اما چیزی ثابت مانده است. مرد نشسته و کتاب در دستش باز است. انگار خیابان برای چند لحظه، از حرکت معمول خودش بیرون آمده تا این صحنه را به ما نشان بدهد: آدمی که در میان دیگران است، اما سرگرم کاری است که به خلوت نیاز دارد.
شاید من بیش از اندازه به این تصویر فکر میکنم. شاید برای مرد، این لحظه هیچ معنای خاصی نداشته باشد. اما برای من، که از بیرون به عکس نگاه میکنم، همین کنار هم قرار گرفتن چیزهاست که آن را تماشایی میکند؛ خیابان و کتاب، جمعیت و خلوت، پرچم و صفحههای کاغذی که زیر انگشتان مرد جا گرفتهاند.
به موهای سفیدش نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم چند شب را در خیابان گذرانده، چند بار در میان جمعیت ایستاده و چند بار کتابش را باز کرده است. بعد یادم میآید که اینها را هم نمیدانم. فقط یک لحظه از زندگی او پیش چشم من است؛ لحظهای که کسی ثبتش کرده و حالا، بیآنکه مرد خبر داشته باشد، من دارم به آن نگاه میکنم.
شاید چند دقیقه بعد کتاب را بسته باشد، از جایش بلند شده و به جمعیت پیوسته باشد. شاید هم همانجا مانده و چند صفحه دیگر خوانده باشد. عکس به ما نمیگوید بعدش چه اتفاقی افتاده است. درست همینجا تمام میشود؛ با مردی که هنوز سرش پایین است و صفحهای که هنوز میان انگشتانش قرار دارد.
من اما همچنان نگاه میکنم. به مردی که وسط خیابان کتاب میخواند و به این فکر میکنم که در دل شلوغترین شبها هم، زندگی از همین لحظههای کوچک ساخته میشود؛ از آدمهایی که هرکدام به شیوه خودشان در خیابان حضور دارند و از لحظهای که شاید برای خودشان عادی باشد، اما برای دیگری به تصویری ماندگار تبدیل میشود.
کتاب هنوز باز است. مرد هنوز میخواند. و من، که هیچوقت او را ندیدهام، دلم نمیآید زود از کنارش بگذرم.