پنجشنبه ۵ شهريور ۱۴۰۵
سیاست روز

ترامپ و میراث تاریخی آمریکا | آخرین خبر

ترامپ و میراث تاریخی آمریکا | آخرین خبر
ایران پرسمان - شرق/متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست آیا بازگشت ترامپ به قدرت، آمریکا را وارد مرحله‌ای تازه از تاریخ خود می‌کند؟ این ...
  بزرگنمايي:

ایران پرسمان - شرق /متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
آیا بازگشت ترامپ به قدرت، آمریکا را وارد مرحله‌ای تازه از تاریخ خود می‌کند؟ این سوالی است که از ابتدای سال 2025 و آغاز دور دوم ریاست جمهوری دونالد ترامپ در ایالات متحده، فکر ناظران و تحلیلگران را به خود مشغول کرده است. به اعتقاد بسیاری حالا دیگر نخبه‌گرایی در آمریکا نه تنها جایگاهی ندارد،‌ بلکه به سرعت مورد نفرت قرار می‌گیرد. با همه اینها بسیاری هم امیدوارند که ترامپیسم با پایان دور دوم ریاست جمهوری او به تاریخ بپیوندد.
در زمستان سال گذشته در روزنامه شرق با فریدون مجلسی دیپلمات پیشین و کارشناس مسائل بین‌الملل در مورد آمریکای ترامپ به گفتگو نشستیم که این گفت‌وگو به دلیل وقوع حمله علیه کشور، در آن زمان منتشر نشد.
*تصمیم داریم درباره مسئله «جهان ترامپ» با شما گفت‌وگو کنیم. دونالد ترامپ پس از آنکه برای دومین بار در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا پیروز شد، ظاهرا شکل متفاوتی از سیاست‌ورزی را در پیش گرفته است؛ سیاستی که در برخی جنبه‌ها با دوره نخست ریاست‌جمهوری او تفاوت دارد. می‌خواهیم بدانیم مولفه‌های این دوره چیست، چه تفاوت‌هایی با دوره اول دارد و اساساً «جهان ترامپ» که در رسانه‌های داخلی و خارجی بسیار درباره آن صحبت می‌شود، چه ویژگی‌هایی دارد و چه تفاوتی با جهان پیش از ترامپ پیدا کرده است؟
من فکر می‌کنم تحول بزرگی نه‌فقط در آمریکا، بلکه در بسیاری از کشورهای دیگر رخ داده است. این تحول را می‌توان از این زاویه بررسی کرد که در طول تاریخ، معمولاً نوعی «هرم فرهنگی» در جوامع وجود داشته و هرم سیاسی به‌نوعی با آن هماهنگ بوده است. به عبارت دیگر، یا افراد صاحب فرهنگ و دانش در سطوح بالای حکومت قرار داشته‌اند یا دست‌کم ساختار سیاسی از نظر فرهنگی با لایه‌های بالای جامعه ارتباط نزدیکی داشته است.
اگر به تاریخ ایران نگاه کنیم، نمونه‌های فراوانی از این مسئله می‌بینیم. از انوشیروان گرفته تا شخصیت‌هایی که در شکل‌گیری و اداره جندی‌شاپور نقش داشتند؛ افرادی که با دانش و فلسفه جهان زمان خود آشنا بودند. البته درباره جزئیات تاریخی برخی از این شخصیت‌ها و حتی درباره اینکه برخی از آنها دقیقاً یک فرد بوده‌اند یا چند نفر با نام مشابه، اختلاف‌نظر وجود دارد، اما اصل مسئله قابل مشاهده است.
پس از اسلام نیز همین الگو را می‌توان دنبال کرد. حتی در دوره‌هایی که اقوام و حکومت‌های جدیدتر وارد ایران شدند و ساختارهای سیاسی پیشین را دگرگون کردند، باز هم در درون همین ساختارها، شخصیت‌هایی با سطح فرهنگی و علمی بالا به قدرت رسیدند. برای مثال، پس از شکل‌گیری حکومت‌هایی مانند غزنویان و در دوره سلجوقیان، می‌بینیم که افرادی با پیشینه نظامی یا سیاسی به قدرت رسیدند، اما در کنار آنها وزیرانی با جایگاه علمی و فرهنگی برجسته حضور داشتند.
در دوره آل‌بویه نیز با شخصیت‌هایی مواجه هستیم که نشان می‌دهد هرم سیاسی و هرم فرهنگی جامعه در ارتباط با یکدیگر بوده‌اند. بعدها در دوره سلجوقیان، خواجه نظام‌الملک طوسی نمونه برجسته‌ای از این پیوند میان دانش، فرهنگ و سیاست است. بنابراین می‌توان گفت که در بسیاری از دوره‌های تاریخی، ساختار حکومت از یک سطح فرهنگی نسبتاً بالا برخوردار بوده و نخبگان سیاسی با نخبگان فکری و فرهنگی ارتباط نزدیکی داشته‌اند.
در جهان خارج از ایران نیز وضعیت کم‌وبیش همین‌گونه بوده است. البته در مقاطعی، این هرم فرهنگی تحت تأثیر نفوذ نهادهای مذهبی قرار گرفت، اما حتی در میان روحانیون نیز معمولاً افرادی که به سطوح بالای قدرت می‌رسیدند، از دانش و جایگاه فرهنگی قابل توجهی برخوردار بودند.
برای مثال، در اروپا، کاردینال‌هایی را می‌بینیم که به بالاترین سطوح قدرت سیاسی راه پیدا کردند. حتی گاهی اصلاحات بزرگ مذهبی نیز از درون همین ساختارها شکل گرفت. برای نمونه، مارتین لوتر خود یک کشیش بود، اما بعدها نهضتی را آغاز کرد که ساختار مذهبی اروپا را به‌شدت تحت تأثیر قرار داد.
من نمی‌خواهم این بحث را بیش از حد طولانی کنم و فقط می‌خواهم به آمریکا اشاره کنم. متن جامعه آمریکا، جامعه‌ای با ریشه‌های روستایی و نیمه‌روستایی است. البته منظور من از به‌کار بردن واژه «روستایی» به هیچ‌وجه تحقیرآمیز نیست. ممکن است این تعبیر برای برخی افراد خوشایند نباشد، اما باید توجه داشت که اگر جامعه‌ای در مقطعی از تاریخ خود حدود ۹۰ درصد جمعیتش را در مناطق روستایی داشته باشد، آثار و ریشه‌های آن ساختار اجتماعی به‌سادگی از بین نمی‌رود.
حتی امروز نیز اگر به بخش بزرگی از جامعه آمریکا نگاه کنیم، می‌بینیم که ریشه‌های خانوادگی بسیاری از آمریکایی‌ها به مهاجرانی اروپایی بازمی‌گردد که از جوامع روستایی آمده بودند. اصولا کسانی که در جامعه خود از موقعیت اقتصادی و اجتماعی مناسبی برخوردارند، معمولاً مهاجرت نمی‌کنند. مهاجرت اغلب پدیده‌ای است که در نتیجه فقر، محدودیت، مشکلات اجتماعی یا اقتصادی و امید به ساختن آینده‌ای بهتر شکل می‌گیرد. فرد مهاجر حاضر می‌شود خطر ترک سرزمین خود و رفتن به کشوری ناشناخته را بپذیرد تا بتواند در جای دیگری آینده بهتری برای کار، زندگی و تأمین معاش خود بسازد.
جامعه آمریکا نیز تا حد زیادی از چنین فرآیندی شکل گرفته است. البته در تاریخ مهاجرت به آمریکا، با دو نوع مهاجرت متفاوت مواجه هستیم. یکی از مهم‌ترین نمادهای مهاجرت اولیه به آمریکا، کشتی می‌فلاور است؛ همان کشتی‌ای که در فارسی معمولاً با نام فرانسوی آن موگه شناخته می‌شود. اصل نام گلی است که در ماه مه شکوفه می‌دهد و به همین دلیل این نام را بر کشتی گذاشته بودند. این کشتی مهاجرانی انگلیسی را که نسبت به شرایط سیاسی و مذهبی حاکم بر انگلستان معترض بودند، به سرزمین جدید منتقل کرد. حدود صد نفر با این کشتی حرکت کردند و در طول سفر یکی از آنها جان خود را از دست داد. در همان سفر نیز دو نفر متولد شدند و در نهایت حدود ۱۰۱ نفر به سواحل ماساچوست امروزی رسیدند.
نکته مهم این است که این مهاجران، صرفاً انسان‌هایی گرسنه و تهیدست نبودند که برای یافتن غذا و معاش به آمریکا رفته باشند. بسیاری از آنها از میان افراد مذهبی، تحصیل‌کرده و معترض به شرایط سیاسی و اجتماعی زمان خود بودند. آنها با یک تصور و اندیشه مشخص به سرزمین جدید رفتند و حتی پیش از رسیدن به مقصد، در داخل کشتی درباره جامعه‌ای که می‌خواستند ایجاد کنند، به بحث و گفت‌وگو پرداختند و برای خود نوعی مرام‌نامه و اساسنامه تنظیم کردند.
این اتفاق حدود دو قرن پیش از استقلال آمریکا رخ داد و نشان می‌دهد که بخشی از بنیان‌های فکری جامعه آمریکا بسیار پیش‌تر از تشکیل رسمی ایالات متحده شکل گرفته بود.
اهمیت می‌فلاور در تاریخ آمریکا به اندازه‌ای است که حتی امروز نیز برخی آمریکایی‌هایی که می‌خواهند برای خود نوعی پیشینه و اشرافیت تاریخی قائل شوند، تلاش می‌کنند نسب خود را به مهاجران این کشتی مرتبط کنند. این مهاجران در سال‌های نخست زندگی در سرزمین جدید، تقریباً هیچ امکاناتی در اختیار نداشتند. آنها با کمک سرخپوستان منطقه توانستند نخستین سال زندگی خود را پشت سر بگذارند. از بومیان، روش کشت ذرت را آموختند، شیوه‌های شکار و تأمین غذا را یاد گرفتند و در مقابل، چیزهایی یاد گرفتند.
پس از آنکه این مهاجران توانستند نخستین سال زندگی خود را پشت سر بگذارند، برای زنده ماندن و رسیدن به آینده‌ای که در ذهن داشتند، مراسمی برگزار کردند و به شکرگزاری پرداختند. این مراسم بعدها به یکی از سنت‌های مهم جامعه آمریکا تبدیل شد و «روز شکرگزاری» نام گرفت. این روز در تاریخ آمریکا به‌عنوان یک مناسبت مهم باقی ماند و هنوز هم عده‌ای، بدون آنکه دقیقاً بدانند ریشه و علت برگزاری آن چیست، بوقلمونی را سر می‌برند و جشن می‌گیرند. ریشه این مراسم به همان مهاجرانی بازمی‌گردد که با اندیشه و تفکر به آمریکا رفتند.
وقتی این مهاجران موفق شدند جامعه‌ای را در سرزمین جدید شکل دهند، آن جامعه فراز و نشیب‌های بسیاری را پشت سر گذاشت. گروه‌های جدیدی وارد آمریکا شدند و دیگر آن ارزش‌های روشنفکرانه در میان همه آنها رواج نداشت. این گروه‌ها، برده‌داری را نیز با خود به آمریکا آوردند. بردگانی که از طریق اعراب و پرتغالی‌ها به آمریکای لاتین منتقل شده بودند یا بعدها به‌طور مستقیم به آمریکا آورده شدند، در جنوب آمریکا به کار گرفته شدند و کشاورزی و کشت‌و‌زرع با کمک بردگان گسترش پیدا کرد.
در نتیجه، نوعی اشرافیت متکی به برده‌داری در جنوب آمریکا پدید آمد. در اینجا نوعی تضاد شکل گرفت؛ از یک سو افکار و آرمان‌های بلندی وجود داشت که مهاجران اولیه با خود آورده بودند و از سوی دیگر، رفتارهایی بسیار بدوی و غیرانسانی مانند برده‌داری در جامعه رواج داشت.
با افزایش ثروت در آمریکا، توجه تعداد بیشتری از اروپاییان به این کشور جلب شد. موج دیگری از مهاجران، به‌ویژه روستاییانی که تحت ستم بودند، از گرسنگی رنج می‌بردند و سهم اندکی از امکانات و ثروت در کشورهای خود داشتند، راهی آمریکا شدند. گروه‌هایی از ایرلند، لهستان و جنوب ایتالیا در میان این مهاجران بودند که غالباً نیز کاتولیک بودند. این گروه‌های جدید وقتی وارد آمریکا می‌شدند، از سواحل شرقی به سمت غرب حرکت می‌کردند. به‌تدریج، با توجه به طلاهایی که در بخش‌هایی از این سرزمین پیدا شده بود یا دست‌کم شهرت پیدا کرده بود که در غرب طلا وجود دارد، نوعی مهاجرت گسترده به سمت غرب شکل گرفت. مهاجران در مسیر حرکت خود، کلونی‌ها و سکونتگاه‌هایی ایجاد می‌کردند؛ روستاها و زمین‌های بزرگ شکل می‌گرفت و هرکس می‌توانست زمینی به دست آورد، آن را تصاحب می‌کرد و مالک می‌شد.
به این ترتیب، کشاورزی و زندگی در این مناطق توسعه پیدا کرد و شرایط زندگی بسیاری از مهاجران بهبود یافت. اما این بهبود با وضع کسانی که همچنان در ماساچوست باقی مانده بودند، تفاوت داشت. برای مثال، بوستون همچنان یکی از بزرگ‌ترین مراکز علم، دانش و فرهنگ آمریکا است.
این گروه، خود را به نوعی وارثان می‌فلاور می‌دانند؛ هم از نظر جغرافیایی و هم از نظر فکری و اجتماعی. در مقابل، در میان گروه‌هایی که به سمت غرب حرکت کردند، همه موفق شدند و ظاهر زندگی بسیاری از آنها نیز شبیه یکدیگر شد، اما بخش قابل توجهی از کسانی که اعتقادات کاتولیکی داشتند، همچنان به مجموعه‌ای از مناسک و افکاری وابسته بودند که تفکر مدرن نمی‌توانست به‌سادگی آنها را بپذیرد. عده زیادی از این افراد یا همچنان به همان تفکر تعلق داشتند یا بعدها از دل همان تفکر تحول پیدا کردند.
مقصود من از این مقدمه، بازگویی بخشی از تاریخ آمریکا نیست؛ هدفم اشاره به یک دوگانگی اجتماعی در آمریکاست. بخشی از جامعه آمریکا در تمام این سال‌ها چندان سهمی از تحولات فکری و فرهنگی نداشت. آنها راضی بودند که دولت برایشان امنیت ایجاد کند، قانون حاکم باشد، دادگاه و نظام قضایی وجود داشته باشد و آنها بتوانند با خیال راحت به کشت و زرع، دامداری، کشت پنبه، برده‌داری و فعالیت‌های اقتصادی خود بپردازند و بر ثروتشان بیفزایند. ثروت آنها افزایش پیدا کرد، اما به همان اندازه بر دیدگاه‌ها و دانش آنها افزوده نشد یا دست‌کم این افزایش بسیار کمتر بود. البته در هر شرایطی، تحولات و توسعه فکری نیز وجود دارد و جامعه در نهایت دستخوش تغییر می‌شود.
می‌خواهم بگویم که در آمریکایی که مردان بزرگی را بنیان‌گذاران آن می‌دانند، افرادی مانند توماس جفرسون و خود جورج واشنگتن حضور داشتند. واشنگتن، علاوه بر اینکه یک سیاستمدار و یکی از بنیان‌گذاران آمریکا بود، مالک زمین‌های بزرگی نیز بود و برده داشت. او تولیدکننده نیز بود و از میخ و سیخ گرفته تا محصولات و وسایل مختلف را تولید می‌کرد و در عین حال، خانه و زندگی مرفهی داشت.
در کنار او، افرادی مانند جان آدامز و جیمز مدیسون نیز قرار داشتند که همگی متفکرانی بزرگ بودند. کسانی که نخستین اعلامیه حقوق بشر را نوشتند، ما را دوباره به یاد اندیشه‌ای می‌اندازند که در می‌فلاور وجود داشت؛ همان تفکری که در نخستین اساسنامه‌های آنها منعکس شده بود: اینکه انسان‌ها چگونه باید با یکدیگر رفتار کنند، چگونه باید برادری و برابری وجود داشته باشد و این ارزش‌ها چگونه باید در جامعه تحقق پیدا کند. این اندیشه‌ها بعدها در قانون اساسی آمریکا نیز انعکاس یافت. حتی پیش از قانون اساسی فرانسه، این تحولات در آمریکا آغاز شده بود. انقلاب آمریکا در سال ۱۷۷۶ رخ داد و انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹، یعنی ۱۳ سال بعد، به وقوع پیوست.
البته تحولات فکری در فرانسه عمیق‌تر، وسیع‌تر و بزرگ‌تر بود و ارتباط فکری میان فرانسه و آمریکا نیز ارتباطی جدی بود. متفکران و افرادی از فرانسه به آمریکا رفتند و به این جریان پیوستند و افکار جدیدتری را با خود آوردند. آنها به انقلاب استقلال آمریکا رنگ‌وبوی ماهیتی و معنایی بیشتری بخشیدند و بخشی از این اندیشه‌ها در همان اعلامیه‌ها تجسم پیدا کرد.
برای مثال، توماس پین از انگلستان آمد و افکاری را مطرح کرد و جزوه‌ای منتشر کرد که تأثیر قابل توجهی بر این جریان داشت.
این روند، به گذشته‌ای مربوط می‌شود که در دوره‌های بعد نیز ادامه پیدا کرد. زمانی که اروپایی‌ها استعمار و جهانگشایی خود را آغاز کردند، آمریکایی‌ها نیز ابتدا در منطقه خودشان به توسعه سرزمینی پرداختند. به‌تدریج از ساحل شرقی به سمت ساحل غربی حرکت کردند و سرزمین‌های بیشتری را در اختیار گرفتند. بخش‌هایی از مکزیک، از جمله تگزاس، کالیفرنیا و نوادا، نیز به قلمرو آمریکا اضافه شد.
با این حال، سرزمین آمریکا بسیار وسیع و جمعیت آن نسبتاً کم بود و به همین دلیل، نیازی به جهانگشایی در مقیاس استعمارگران اروپایی وجود نداشت؛ به این معنا که آمریکایی‌ها نیز مانند برخی قدرت‌های اروپایی نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند وضعیتی ایجاد کنند که گفته شود «در سرزمین ما آفتاب غروب نمی‌کند».
در مجموع، وضعیت اقتصادی و اجتماعی آمریکا بسیار بهبود پیدا کرد. در تمام این دوران، در برابر سیاست‌های استعماری اروپا، می‌بینیم که آمریکایی‌ها در بسیاری از نقاط جهان تلاش کردند به مردم خدمت کنند و به آنها کمک برسانند. حتی در خود ایران نیز میسیون‌های آمریکایی حضور داشتند؛ بیمارستان می‌ساختند، مدرسه تأسیس می‌کردند و در حوزه آموزش و درمان فعالیت داشتند. کالج البرز نیز از جمله همین مراکز بود. در نقاط مختلف نیز بیمارستان‌ها و مراکز آموزشی و درمانی ایجاد کردند. آمریکایی‌ها در تهران و اصفهان نیز در زمینه آموزش و فعالیت‌های مشابه حضور داشتند. البته در حداکثر ممکن، تبلیغات مذهبی را نیز دنبال می‌کردند و طبیعی بود که بخواهند از این فرصت بهره ببرند، اما اساساً به دنبال فعالیت‌های سیاسی نبودند.
جیمز مونرو، پنجمین رئیس‌جمهور آمریکا، نه‌تنها تمایلی به فعالیت سیاسی و توسعه‌طلبانه آمریکا در خارج از این کشور نشان نداد، بلکه اصلی را مطرح کرد که بعدها به «دکترین مونرو» معروف شد. مضمون این اصل آن بود که برای آمریکا، قاره آمریکا کافی است. ایالات متحده در خارج از قاره آمریکا تلاش نمی‌کند مداخله‌ای داشته باشد و در مقابل نیز اجازه نخواهد داد استعمار اروپا وارد قاره آمریکا شود.
به همین دلیل، جنگی میان آمریکا و اسپانیا شکل گرفت و کوبا که در آن زمان در اختیار اسپانیا بود، به یکی از محورهای این درگیری تبدیل شد. این جنگ در واقع به مهار قدرت‌های اروپایی در قاره آمریکا کمک کرد و باعث شد مستعمرات اروپایی در قاره آمریکا زودتر از بسیاری از مناطق دیگر به استقلال برسند.
یک نکته دیگر را هم باید مطرح کنم و بعد به بحث امروز برگردیم. در جنگ جهانی اول، آمریکا ناچار شد وارد عرصه بین‌المللی شود. این ورود اجباری، تحولاتی را به دنبال داشت و آمریکا را به‌عنوان یک قدرت جدید جهانی مطرح کرد. به‌گونه‌ای که پس از پایان جنگ، زمانی که کشورها گرد هم آمدند تا سازمانی جدید را بنیان بگذارند که در آن صلح و مسالمت برقرار باشد و از وقوع جنگ‌های بعدی جلوگیری شود، «جامعه ملل» یا «لیگ آف نیشنز» را تشکیل دادند.
جامعه ملل که سازمان ملل متحد امروز تقریبا بر اساس همان الگو ساخته شده است، دارای مجمع عمومی، شورای امنیت و شورای اقتصادی و اجتماعی بود و ساختاری کم‌وبیش مشابه سازمان ملل متحد امروزی داشت. چه کسی پیشنهاد تشکیل آن را مطرح کرد؟ وودرو ویلسون، رئیس‌جمهور آمریکا، این پیشنهاد را ارائه کرد و طرح تشکیل جامعه ملل را مطرح ساخت. کشورها نیز آن را پذیرفتند. از جمله نمایندگان ایران نیز در این روند حضور داشتند؛ به‌خصوص مرحوم محمدعلی فروغی و مشاورالممالک انصاری. شخصیت‌های بزرگی از جانب ایران در آنجا حضور داشتند. حسین علاء نیز در آن زمان عضو جوان این گروه سه‌نفره بود که هر سه نفر از نامداران تاریخ معاصر ایران محسوب می‌شوند.
ایران نیز در شمار بنیان‌گذاران جامعه ملل قرار گرفت. این مسئله بسیار مهم بود، زیرا در آن مقطع، به‌جز ایران، تایلند و ژاپن، در سراسر آسیا کشور مستقل دیگری وجود نداشت که بتواند عضو جامعه ملل باشد.
حتی عثمانی که همواره یکی از چهار قدرت مهم آسیا محسوب می‌شد، در جریان جنگ جهانی اول فروپاشیده بود و تنها بخش کوچکی از آن باقی مانده بود که سرنوشتش هنوز باید مشخص می‌شد. ترکیه در سال ۱۹۲۳، یعنی چهار سال پس از تشکیل جامعه ملل، استقلالش به رسمیت شناخته شد و سرزمین‌های جداشده از امپراتوری عثمانی نیز تحت قیمومت انگلیس، فرانسه و دیگر قدرت‌ها قرار گرفتند.
بنابراین، عضویت ایران در جامعه ملل اهمیت بسیار زیادی داشت. ایران در آن زمان کشور قدرتمندی نبود و جنگ جهانی اول نیز آسیب‌های فراوانی به آن وارد کرده بود. با این حال، نام «پرشیا» و نوستالژی تاریخی و فرهنگی‌ای که پشت این نام وجود داشت، همچنان اعتبار خود را حفظ کرده بود. علاوه بر آن، گروهی از روشنفکران ایرانی نیز باقی مانده بودند که این کوله‌بار فرهنگ و تمدن ایران را بر دوش کشیده و با هر زحمتی بود، آن را تا آنجا رسانده بودند. به همین دلیل، ایران توانست جایگاهی به دست آورد و یکی از اعضای مؤسس جامعه ملل باشد.
اما اگر دوباره به آمریکا برگردیم، می‌بینیم که این کشور، مانند سایر کشورها، مسئله پیوستن به جامعه ملل را که خود پیشنهاد تشکیل آن را داده بود، به پارلمان آمریکا، یعنی مجلس نمایندگان و سنا، ارائه کرد. این پیشنهاد در آنجا رد شد و آمریکا هیچ‌گاه عضو جامعه ملل نشد. این مسئله ادامه همان تفکر جدایی‌خواهانه‌ای بود که می‌گفت: «ما را از دیگران جدا کنید.» اما در این جدایی‌طلبی، نوعی انحصارطلبی نیز نهفته بود. یعنی از یک سو می‌گفتند اجازه نمی‌دهیم شما وارد اینجا شوید، اما از سوی دیگر، خودمان باید در این قاره سرور و قدرت مسلط باشیم.
البته اگر بخواهیم ارتباط این موضوع را با آقای ترامپ بررسی کنیم، باید به بحث اصلی بازگردیم. من آقای ترامپ را یک موج جدید می‌دانم؛ موجی که از سوی نوخاستگان توده‌های آمریکایی و از سوی آن بخش از جامعه آمریکا شکل گرفته که از نظر فرهنگی در سطح پایین‌تری قرار دارد و از آن فرهنگ دوم و پایین‌تر فرهنگی بازی، پول و ثروت در این بخش از جامعه رشد کرده، اما این رشد به دانشگاه‌ها و مراکز علمی راه پیدا نکرده است. در سطوح علمی و دانشگاهی نیز این گروه‌ها هنوز به جایگاه مهمی نرسیده‌اند. البته همیشه می‌توان نمونه‌هایی پیدا کرد؛ اینکه فلان فرد از میان همین گروه‌ها برخاسته یا شخص دیگری توانسته به جایگاهی علمی برسد. اما همین نمونه‌های محدود، اتفاقاً نشان‌دهنده آن است که وضعیت عمومی و غالب جامعه در جهت مخالف قرار دارد.
آقای ترامپ آلمانی‌تبار است، اما از همان گروهی از آلمانی‌هاست که از آن دسته مهاجرانی بودند که در کشور خودشان اعتبار و موقعیت اجتماعی چندانی نداشتند. آلمان کشوری بود که به صنعت، هنر و علم شهرت داشت، اما وقتی پدر آقای ترامپ تصمیم به مهاجرت می‌گیرد، در واقع فردی است که همان مشاغلی را با خود به آمریکا می‌آورد که بعدها نیز بخشی از فعالیت اقتصادی خانواده ترامپ را شکل می‌دهد؛ مشاغلی مانند کافه‌داری و فعالیت‌های مشابه.
به نظر می‌رسد روحیه‌ای که در این خانواده شکل گرفته، همه‌چیز را با معیار پول می‌سنجد. این همان نوع نگرشی است که در میان بخشی از مهاجرانی که از جنوب ایتالیا می‌آمدند نیز دیده می‌شد. جنوب ایتالیا فقیرتر بود و کاتولیسیسم در آنجا جدی‌تر و متعصبانه‌تر دنبال می‌شد. با این حال، در میان همین گروه‌های بسیار مذهبی، پدیده‌هایی مانند مافیا نیز شکل گرفت.
ایرلند نیز در آن دوره یکی از فقیرترین بخش‌های قلمرو بریتانیا بود. مردم ایرلند می‌دیدند که ثروت در انگلستان افزایش پیدا می‌کند، در حالی که خودشان تحت سلطه انگلستان قرار دارند. به همین دلیل، شورش‌ها و مبارزات استقلال‌طلبانه خود را آغاز کردند. در عین حال، آنها کاتولیک بودند و یکی از مشکلات اساسی‌شان با انگلستان، مسئله مذهبی بود. بنابراین بخشی از مهاجران فقیر و کاتولیک ایرلندی نیز به آمریکا مهاجرت کردند.
در آلمان نیز بخشی از مهاجران آلمانی، به‌ویژه از میان کاتولیک‌های جنوب آلمان، احساس می‌کردند از نظر اجتماعی در مرتبه دوم قرار دارند و به همین دلیل به آمریکا مهاجرت کردند. این گروه‌ها به‌تدریج وضعیت مالی خود را بهبود بخشیدند و جایگاه اجتماعی‌شان نیز تا حدی ارتقا پیدا کرد؛ تا جایی که دیگر خواهان مشارکت در جامعه بودند، البته مشارکت در سطح خودشان.
حزب جمهوری‌خواه نیز در طول زمان دچار همین تحول شد. حزبی که زمانی در دوره آبراهام لینکلن، حزبی علیه برده‌داری و متکی بر متفکران بود، به‌تدریج ماهیت خود را تغییر داد و تبدیل به حزب همین گروه‌ها شد؛ گروه‌هایی که به‌تدریج در آن اکثریت پیدا کردند. ظاهر این افراد مانند سایر مردم است، اما تعداد کسانی که در میان آنها به کلیسا می‌روند، طبیعتاً بیشتر است. در همه جای دنیا نیز معمولاً روستاییان بیشتر به کلیسا می‌روند، زیرا ذهن آنها کمتر با مشغله‌ها و افکار دیگری پر شده است و فرصت بیشتری برای پرداختن به این مسائل دارند.
نمونه آن را حتی در خود آقای ترامپ می‌بینیم. با وجود تمام کارهایی که انجام می‌دهد و هرکدام از آنها ممکن است از نظر یک انسان دین‌مدار موجب شرمساری باشد، وقتی به کلیسا می‌رود، زانو می‌زند و مناسک مذهبی را انجام می‌دهد. او به کلیسا می‌رود و این وجه از شخصیتش را نیز حفظ می‌کند. در دوران هیتلر نیز ارتباط میان او و پیروانش با پاپ پیوس دوازدهم و واتیکان بسیار گسترده بود. به این ترتیب، به تدریج گروه‌هایی که خواهان مشارکت سیاسی و اجتماعی بودند، وارد ساختار قدرت شدند.
البته رقابت میان دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان همیشه این‌گونه نبود. در گذشته، این رقابت بیشتر در مرکز طیف سیاسی آمریکا شکل می‌گرفت. اگر یک سر این طیف را لیبرالیسم مطلق و سر دیگر آن را سوسیالیسم مارکسیستی مطلق در نظر بگیریم، دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان در میانه این طیف قرار داشتند.
دموکرات‌ها معمولاً لیبرال‌های سیاسی بودند که در سمت چپ این طیف قرار می‌گرفتند و جمهوری‌خواهان، محافظه‌کاران لیبرالی بودند که در سمت راست قرار داشتند. اما این تحول اجتماعی باعث شد که لیبرال‌ها به‌تدریج که بیشتر به سمت چپ رفته بودند، دوباره به سمت مرکز بازگردند؛ در مقابل، جمهوری‌خواهانی که پیش‌تر به مرکز نزدیک‌تر بودند، به‌تدریج از مرکز فاصله گرفتند و به سمت محافظه‌کاری شدیدتر حرکت کردند.
مسئله امروز آمریکا که در انتخابات اخیر خود را نشان داد، همین افزایش وزن تفکر محافظه‌کارانه است؛ تفکری که ممکن است از نظر مالی وضعیت مناسب یا حتی بسیار مناسبی داشته باشد، اما از نظر فرهنگی و علمی در سطح پایین‌تری قرار گرفته است. حامیان این جریان را نیز می‌بینیم که با نوعی قدرت‌نمایی، با موتورهای بزرگ و دسته‌جمعی حرکت می‌کنند، پرچم در دست می‌گیرند و دست به نمایش‌های خیابانی می‌زنند. این رفتارها بیشتر متعلق به همان چیزی است که ما در زبان فارسی «عوام‌الناس» می‌نامیم؛ کسانی که به جای مغزهای قوی، بازوان قوی دارند. این تحول، یعنی حرکت از «مغز» به «بازو»، همان تحولی است که در دور قبلی انتخابات آمریکا خود را نشان داد.
در دوران بوش، به‌ویژه در دوره جورج دبلیو بوش، این گروه‌ها تا حدی به جمهوری‌خواهان کمک کردند، اما در آن زمان هنوز با جمهوری‌خواهان متعارفی مواجه بودیم که در حوالی مرکز طیف سیاسی قرار داشتند؛ البته کمی دورتر از مرکز، اما همچنان در همان چارچوب سنتی جمهوری‌خواهی.
به‌تدریج، در دوره بوش، گروه‌هایی که بعدها به جریان ترامپ تبدیل شدند، رشد کردند و در نهایت به شکل‌گیری پایگاه اجتماعی ترامپ کمک کردند تا او بتواند به قدرت برسد. در مقابل، لیبرال‌ها، یعنی دموکرات‌ها، بیشتر در مراکز فرهنگی آمریکا متمرکز هستند. اگر آمریکا را مانند دو پرانتز در نظر بگیرید، دو طرف این پرانتز، مراکز اصلی ارزش‌های آکادمیک و فرهنگی آمریکا هستند.
بخش بزرگی از دانشگاه‌های آمریکا در همین دو سوی کشور قرار گرفته‌اند. در شرق، از نیوانگلند در شمال، تا بوستون و سپس واشنگتن دی‌سی، تراکم ارزش‌های فرهنگی و دانشگاهی بسیار بالاست. در سمت غرب نیز اگر از کالیفرنیا عبور کنیم و به اورگن و واشنگتن برسیم، با مناطقی مواجه می‌شویم که از نظر فرهنگی و دانشگاهی جایگاه بالاتری دارند. وقتی چنین توده‌هایی به قدرت می‌رسند، به نوعی پوپولیسم نیاز پیدا می‌کنند. نیاز به برگزاری مراسم بزرگ، قدرت‌نمایی و خودنمایی دارند. اینها همان گروه‌هایی هستند که در زمان هیتلر نیز از میان طبقات پایین‌تر جامعه برخاستند؛ ابتدا لباس قهوه‌ای‌ها و سپس لباس سیاه‌ها و گروه‌های دیگر جای آنها را گرفتند. این افراد کسانی بودند که به‌راحتی حاضر می‌شدند سیاست‌های فاشیستی دولت نازی را اجرا کنند. مردم را جابه‌جا می‌کردند، آنها را می‌بردند و می‌کشتند و می‌سوزاندند و تمام این کارها را با آرامش و به‌عنوان انجام وظیفه انجام می‌دادند.
در آلمان نیز وضعیت مشابهی شکل گرفت؛ هرچند آلمان جامعه مدنی بزرگ‌تر و ریشه‌دارتری داشت و مدنیت در آن نفوذ بیشتری کرده بود. اما مطابق آنچه در همه جوامع می‌بینیم، اکثریت جمعیت را همان عوام‌الناس و توده‌ها تشکیل می‌دادند و همین توده‌ها بودند که به این جریان قدرت دادند و آن را بالا آوردند.
توسعه فرهنگی جوامع می‌تواند چنین روندهایی را خنثی کند. همین که این گروه‌ها به قدرت رسیده‌اند، خود نشان‌دهنده آن است که توسعه فرهنگی باعث شده آنها خواهان مشارکت شوند. مرحله بعدی این توسعه فرهنگی، درک ارزش‌هایی است که مانع چنین تظاهرات و رفتارهایی می‌شود. اما متأسفانه رسیدن به این مرحله زمان می‌برد و برای پاسخ‌گویی به مسائل امروز ما کافی نیست.
اما اگر بخواهیم بیشتر به خود ترامپ و چیزی که «ترامپیسم» نامیده می‌شود بپردازیم، نمی‌دانم این اصطلاح را باید کاملاً جدی گرفت یا گاهی به‌صورت طنز از آن استفاده می‌شود. زیرا پشت هر یک از این نام‌ها معمولاً نوعی تفکر و ایده وجود دارد. من فعلاً کاری به ایدئولوژی ندارم، اما ایده اصلی ترامپ این است که چگونه می‌توان پولدارتر شد. حتی کتابی که او نوشته نیز در همین زمینه است.
بنابراین، وقتی ترامپ در دوره اول ریاست‌جمهوری خود روی کار آمد، سر و صدا و فریادهای زیادی به راه انداخت. شعارهایش نیز عوام‌فریبانه بود و مردم عادی از اینکه می‌شنیدند «آمریکا دوباره اول می‌شود» یا «آمریکا باید بزرگ شود» و شعارهایی از این دست، خوشحال می‌شدند.
در حالی که خود ترامپ نیز در واقع آمریکاییِ دست‌اول به معنای تاریخی آن نیست و آمریکا نیز سابقه‌ای چندصدساله ندارد که بتوان درباره چنین مفهومی سخن گفت. اما در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ، گویی نوعی روحیه انتقام‌جویی ناشی از شکست دوره قبل نیز در او شکل گرفته بود؛ انتقامی هم نسبت به روشنفکران و هم نسبت به کسانی که در برابر او مقاومت کرده بودند. از همان ابتدا، اقداماتی انجام داد که با ادعاهای دیگرش درباره روابط آمریکا با سایر نقاط جهان همخوانی نداشت.
اگر می‌خواهی اقدام حادی درباره ایران انجام دهی، اقدامی که برای آن این‌همه تدارک دیده و تبلیغات کرده‌ای، در مورد سایر کشورها نیز باید به‌گونه‌ای رفتار کنی که بتوانی اروپا را با خودت همراه داشته باشی. باید کانادا را که همیشه یکی از متحدان آمریکا بوده، در کنار خودت داشته باشی. باید خودت را فردی منطقی نشان دهی که می‌خواهد منطق و ارزش مشخصی را حاکم کند. اما از همان روز اولی که ترامپ روی کار آمد، گفت پاناما بی‌خود اینجاست و این کانال به درد ما می‌خورد، بنابراین من آن را می‌خواهم و باید آن را بگیرم. این سخنان با همان صراحتی مطرح شد که واکنش‌های زیادی در پی داشت. البته فقط پاناما نبود؛ بلکه آمریکای لاتین نیز واکنش نشان داد. ترامپ فراموش می‌کند که مکزیک یکی از مهم‌ترین کشورهای منطقه است و برزیل نیز از آن مهم‌تر است. شیلی و آرژانتین نیز کشورهای بزرگی هستند و طبیعتاً در برابر چنین رویکردی موضع می‌گیرند.
یا درباره کانادا می‌گوید که این کشور در شمال آمریکا و در کنار ما قرار گرفته و برای ما مفید است و باید به آمریکا بپیوندد و حتی به یکی از ایالت‌های آمریکا تبدیل شود. این سخنان ناگهان در کانادا واکنش ایجاد می‌کند و حتی نوعی ناسیونالیسم کانادایی را تقویت می‌کند. یا درباره گرینلند می‌گوید که به نقشه جغرافیایی نگاه کرده و دیده است این منطقه در نزدیکی قطب شمال قرار دارد و ممکن است چینی‌ها و روس‌ها در آنجا فعالیت‌هایی انجام دهند؛ بنابراین می‌گوید گرینلند برای آمریکا لازم است و باید آن را در اختیار بگیرد.
در مورد ونزوئلا، دو مسئله وجود دارد. نخست، مشکل داخلی ونزوئلا و رفتارهای گستاخانه نیکلاس مادورو بود؛ رفتارهایی که در برابر خواست عمومی مردم قرار گرفت و خشم افکار عمومی جهان را نسبت به او برانگیخت. مادورو گروه‌هایی از توده‌های عوام را به قدرت رساند. پیش از آن نیز شرکت‌های آمریکایی که در صنعت نفت ونزوئلا فعالیت می‌کردند، ملی شدند.
نفت ونزوئلا حتی پیش از نفت ایران ملی شده بود. بنابراین مسئله اصلی صرفاً تولید نفت نبود. شرکت‌های خارجی در حوزه فرآوری نفت سرمایه‌گذاری کرده بودند، شرکت‌های پتروشیمی ساخته بودند و پالایشگاه‌هایی ایجاد کرده بودند. شرکت‌های آمریکایی، اروپایی و دیگر شرکت‌ها در این حوزه فعال بودند، اما هوگو چاوس آنها را ملی کرد. چاوز فردی با افکار کمونیستی و نزدیک به کوبا بود و می‌خواست چنین الگویی را در ونزوئلا پیاده کند. پس از آن، مسئله غرامت پیش آمد. ونزوئلا با فرانسه به توافق رسید و با انگلستان نیز کنار آمد و در قبال صنایعی که ملی کرده بود، غرامت پرداخت کرد. اما تعداد و حجم صنایع آمریکایی بسیار زیاد بود و ونزوئلا نه توان پرداخت غرامت آنها را داشت و نه امکان چنین کاری را پیدا کرد.
مطالباتی که ترامپ درباره آنها صحبت می‌کند، تا حدی بر همین مبناست. او می‌گوید من به آن ارقامی که شما به دیگران پرداخت کرده‌اید کاری ندارم؛ شما به من بدهکار هستید. بخش قابل توجهی از ادبیات او درباره بدهکاری و طلبکاری و محاسبه مالی روابط میان کشورهاست. او با همین رویکرد و با نوعی گردن‌کلفتی وارد عمل شد و حمله کرد. این اقدام حتی باعث شد افکار عمومی جهان، نسبت به حکومتی مانند حکومت مادورو که خود نیز حکومتی مستبد و قلدرمآب بود و با تقلب بزرگ انتخاباتی، چند میلیون ونزوئلایی را آواره و مجبور به ترک کشور کرده بود، بیشتر حساس شود. سپس ترامپ با یک عملیات گستاخانه وارد عمل شد و طرف مقابل را از داخل رختخوابش بیرون کشید و با خود برد.
اما سؤال این است که ترامپ با این اقدام دقیقا می‌خواهد چه چیزی را نشان دهد؟ اگر قرار باشد درباره ایران نیز اقدام مشابهی انجام دهید، مسئله این است که ایران کشوری بسیار بزرگ‌تر است و در نزدیکی دریا قرار دارد. شما کشتی‌هایتان را به آنجا برده‌اید و عملیاتی نیز انجام داده‌اید. اما وقتی با کشوری بسیار کوچک‌تر و بسیار ضعیف‌تر از ایران چنین رفتاری می‌کنید، چگونه می‌خواهید هم‌زمان در ایران نیز عملیاتی انجام دهید، در حالی که تقریباً تمام کشورهای اروپایی در برابر اقدامات شما درباره گرینلند ایستاده‌اند؟
بزرگ‌ترین متحد آمریکا همواره کانادا بوده است. اما کانادا اکنون حساب خود را از آمریکا جدا کرده است. نخست‌وزیر کانادا نیز اخیراً در داووس سخنرانی مهمی داشت که می‌توان گفت از نظر تاریخی تحول بزرگی را رقم زد.
این سخنرانی، از نظر فصاحت نیز بسیار قابل توجه بود. اگر کسی به زبان انگلیسی علاقه داشته باشد و این زبان را به‌خوبی بشناسد، می‌تواند آن را در شمار یکی از بهترین سخنرانی‌های سیاسی قرار دهد؛ شبیه برخی از سخنرانی‌های جان اف. کندی، از جمله سخنرانی‌ای که حدود یک سال پس از آغاز ریاست‌جمهوری‌اش ایراد کرد، یا سخنرانی‌های مارتین لوتر کینگ؛ با این تفاوت که سخنرانی نخست‌وزیر کانادا از نظر فصاحت، بسیار برجسته بود.
او در آنجا گفت که ما خوشحالیم که به خودمان آمده‌ایم. سپس از نمونه‌هایی تاریخی استفاده کرد و گفت ما باید نشانه‌ها و علائمی را که نشان‌دهنده وابستگی و سرسپردگی ما به یک قدرت خاص است، کنار بگذاریم.
او از کشورهایی مانند کانادا به‌عنوان «کشورهای میانه» یا «کشورهای متوسط» یاد کرد که در برابر غول‌هایی مانند آمریکا قرار دارند و گفت کشورهای متوسط باید در کنار یکدیگر قرار بگیرند و از طریق مبادلات میان خود، کاری کنند که تمام اقتصاد و تجارتشان به یک کشور بزرگ‌تر وابسته نباشد.
تا پیش از این، بیش از ۹۰ درصد مبادلات تجاری کانادا با آمریکا انجام می‌شد؛ چه در حوزه واردات و چه در حوزه صادرات. بنابراین کانادا باید به دنبال بازارهای جدید باشد.
این دقیقا همان چیزی است که آمریکا را نگران می‌کند. آمریکا می‌گوید آیا کانادا می‌خواهد پای چینی‌ها را باز کند؟ می‌خواهد پای برزیلی‌ها و مکزیکی‌ها را به این بازار باز کند؟ در حالی که مکزیک و برزیل امروز از کشورهای صنعتی جهان محسوب می‌شوند و در زمینه‌های مختلف صنعتی و اقتصادی پیشرفت کرده‌اند. اگر بخواهیم آنها را مقایسه کنیم، می‌توانیم آنها را در کنار کشورهایی مانند فرانسه و انگلستان قرار دهیم.
از سوی دیگر، فرانسه، انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی نیز در تعریف جدید قدرت جهانی، کشورهای متوسط محسوب می‌شوند. اما تا زمانی که در قالب اتحادیه اروپا قرار دارند، یک حجم اقتصادی بسیار بزرگ را تشکیل می‌دهند و می‌توانند در برابر قدرت‌های بزرگ و نیروهای جدیدی که در حال ظهور هستند، رقابت کنند.
اروپا طی دو قرن به این مسئله عادت کرده بود. در گذشته، نام‌هایی مانند «ساخت انگلستان» یا «ساخت آلمان» برای مردم جهان معنای خاصی داشت و نوعی اعتبار و ارزش به کالا می‌داد. همان‌طور که زمانی در بازار ایران گفته می‌شد «جنس ژاپنی» و این عبارت به معنای کالای ارزان و بی‌اعتبار تلقی می‌شد، اما امروز وقتی گفته می‌شود کالایی ژاپنی است، همین عنوان خود نوعی مهر اعتبار محسوب می‌شود. درباره کالاهای ساخت ترکیه نیز چنین تغییری رخ داده است و «ترک بودن» برای بسیاری از کالاها به یک نشان اعتبار تبدیل شده است.
هرچه این نشان‌های اعتبار در کشورهای مختلف بیشتر شود، اعتبار بازارهای انحصاری اروپا کاهش پیدا می‌کند، چه رسد به آمریکا.
آمریکا یکی از بزرگ‌ترین بهره‌مندان از مبادلات پولی جهانی است. بزرگ‌ترین مصرف‌کننده انرژی جهان است و یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان صنعتی نیز محسوب می‌شود. اما امروز با رقابت مواجه شده است؛ هم در فروش محصولات و هم در دسترسی به مواد اولیه.
برای تولید، به مواد اولیه نیاز دارید و این مسئله برای اروپا دشوارتر است. آمریکا در واقع شبه‌قاره‌ای بسیار بزرگ است و تقریباً همه‌چیز در سرزمین خود دارد، اما اروپا چنین وضعیتی ندارد. اروپا طی قرن‌ها منابع خود را تا حد زیادی مصرف کرده و اکنون به عرضه‌کنندگان خارجی نیازمند است.
چین توانسته است طی حدود ۵۰ سال، یکی از بزرگ‌ترین دوره‌های رشد و توسعه اقتصادی در جهان را تجربه کند و برای حدود ۷۰۰ میلیون نفر، سطح زندگی نسبتاً مناسبی در مقایسه با مناطق عقب‌مانده‌تر اروپا فراهم کند. با این حال، حدود ۷۰۰ میلیون نفر دیگر در بخش‌های غربی چین، که از مناطق ساحلی فاصله دارند، همچنان با مشکلات اقتصادی و توسعه‌ای مواجه‌اند.
اگر چین بخواهد این بخش از جمعیت خود را نیز به سطح بالاتری برساند، به منابع و مواد اولیه بسیار بیشتری نیاز خواهد داشت؛ شاید حتی دو برابر آنچه تاکنون مصرف کرده است. بنابراین به آفریقا نیاز دارد، به استرالیا نیاز دارد و به کشورهایی نیاز دارد که منابع اولیه، ابزار اصلی آینده‌نگری و توسعه اقتصادی آنهاست.
افغانستان یکی از این کشورهاست و ایران به‌خصوص اهمیت بسیار زیادی دارد.
ایران حدود یک درصد جمعیت جهان و حدود یک درصد جغرافیای جهان را در اختیار دارد. درباره اینکه چه میزان از منابع جهان در ایران قرار دارد، اعداد و برآوردهای متفاوتی مطرح می‌شود، اما اگر بخواهم فقط به منابع اولیه و اصلی مورد نیاز برای تولید و توسعه توجه کنم، می‌توان گفت ایران از ظرفیت بسیار بالایی برخوردار است.
با وجود این، اقتصاد ایران حدود یک‌سوم یک درصد اقتصاد جهان است. یعنی اگر بتوانیم سهم اقتصاد ایران را حتی به یک درصد اقتصاد جهان برسانیم، تازه به میانگین جهانی نزدیک شده‌ایم؛ اما این وضعیت در شأن کشوری با چنین سابقه تاریخی، چنین جمعیتی و چنین سطحی از سواد و نیروی انسانی نیست.
اگر بخواهیم سهم اقتصاد ایران را به دو درصد اقتصاد جهان برسانیم، باید اقتصاد کشور را چند برابر کنیم و ظرفیت‌های تولیدی و اقتصادی آن را به‌شدت افزایش دهیم تا بتوانیم از این همه منابعی که در اختیار داریم استفاده کنیم.
به نظر من، یکی از مسائلی که در ذهن آقای ترامپ وجود دارد، این است که از مخاطرات و هزینه‌هایی که در خارج از اروپا و خارج از قاره آمریکا برای ایالات متحده ایجاد می‌شود، رها شود.
یکی از مشکلات ترامپ این است که این مسائل هزینه دارند. حمایت و نگهداری از اسرائیل هزینه دارد. ما خودمان نیز می‌دانیم این هزینه‌ها چیست. ما صدها میلیارد دلار از ثروت خودمان را طی ۵۰ سال صرف این مسائل کرده‌ایم و بنابراین می‌دانیم که چنین سیاست‌هایی هزینه دارد. ترامپ نیز این هزینه را می‌داند.
برای اروپا نیز دو هزینه مهم وجود دارد: یکی هزینه حمایت و نگهداری از اسرائیل و دیگری از دست دادن بازارهای خاورمیانه.
اروپا باید در طول زمان نفوذ خود را حفظ می‌کرد و در سازندگی کشورهای منطقه مشارکت می‌کرد، در تولید حضور می‌یافت و به نوعی با حضور در بازارهای منطقه‌ای، رقابت‌های خود را جبران می‌کرد. خاورمیانه برای اروپا یک بازار سنتی بود.
بنابراین، آمریکا می‌خواهد این هزینه‌ها را کاهش دهد و در عین حال، دسترسی خود به منابع را حفظ کند. به همین دلیل است که به کانادا توجه دارد.
کانادا کشور بسیار بزرگی است، با جمعیتی کمتر از ۳۰ میلیون نفر. جمعیت آن نسبت به وسعتش بسیار کم است و در کنار ایالات متحده قرار دارد. اما این سرزمین از نظر منابع طبیعی بسیار غنی است؛ نفت و گاز، فلزات، جنگل و چوب، آب و بسیاری از منابع دیگر را در اختیار دارد.
به همین دلیل است که ترامپ به گرینلند نیز توجه دارد؛ می‌خواهد در اطراف و پیرامون آمریکا امکان دسترسی بیشتری به منابع داشته باشد.
در عین حال، اقدام دیگری نیز در ذهن او وجود دارد. می‌گوید من علاوه بر اینکه می‌خواهم این مناطق را در اختیار بگیرم، می‌خواهم جلوی هرکس دیگری را نیز که بخواهد در این مناطق تجارت کند، بگیرم.
بنابراین، در این سیاست هم نوعی بازدارندگی وجود دارد و هم نوعی طمع‌ورزی و توسعه‌طلبی.
او می‌خواهد آمریکای قرن بیست‌ویکم را دوباره به آمریکای دوران دکترین مونرو بازگرداند؛ یعنی به این تصور که «آمریکا متعلق به آمریکایی‌هاست».
اما در این میان، یک نکته را فراموش می‌کند: آمریکای لاتین می‌گوید ما از تو آمریکایی‌تریم؛ هم قدیمی‌تریم، هم جمعیتمان بیشتر است و هم سرزمینمان وسیع‌تر است.
ضمن اینکه در جهان امروز، برزیل یکی از ارکان بریکس است؛ مجموعه‌ای که در پی ایجاد سازوکارهای جدید مالی و تجاری است تا کشورهای جهان بتوانند مبادلات خود را با واحدهای پولی مختلف انجام دهند و برای انجام تجارت، الزاماً همه چیز از مسیر واسطه‌گری آمریکا عبور نکند.
بنابراین، مسئله آقای ترامپ فقط یک مسئله سیاسی نیست. مسئله اتحاد او با اسرائیل، که دامادش نیز در آنجا نفوذ دارد، به‌تنهایی توضیح‌دهنده این پدیده نیست. مسئله حتی صرفاً اقتصادی نیز نیست.
مجموعه‌ای از عوامل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و پدیده‌ای به نام ترامپ را در برابر ما قرار داده‌اند؛ پدیده‌ای که هم برای جهان مسئله ایجاد می‌کند و هم برای خود آمریکا.
در داخل آمریکا نیز نیمی از جامعه که همواره مخالف ترامپ بوده‌اند و در انتخابات با اختلاف اندکی شکست خورده‌اند، مواضع متفاوتی دارند. ممکن است آنها با برخی اقدامات ترامپ موافق باشند، اما با هر نوع تندروی در جهان مخالف‌اند.
بنابراین، وقتی ترامپ با گروه‌های ستیزه‌گر و جریان‌هایی که با آنها مبارزه می‌کند، وارد مقابله می‌شود، بسیاری از همین افراد نیز از او حمایت می‌کنند. اروپایی‌ها نیز ممکن است در چنین مواردی از او حمایت کنند و کشورهای عربی نیز ممکن است چنین رویکردی داشته باشند.
اما زمانی که ترامپ وارد مسائل دیگری می‌شود و سخنان خود را به شکلی عریان، نژادپرستانه، برتری‌طلبانه و سلطه‌جویانه بیان می‌کند، دیگر حتی مصلحت‌طلبی‌های معمول سیاستمداران را نیز رعایت نمی‌کند. در چنین شرایطی، طبیعی است که به او ایراد گرفته شود و نگرانی ایجاد شود.
در کنار تمام این مسائل، آقای ترامپ خواهان دریافت جایزه صلح نوبل نیز هست. بنابراین گاهی احساس می‌کنم که او صمیمانه تلاش می‌کند کاری انجام دهد. از یک طرف تلاش می‌کند فردی را از داخل رختخوابش بیرون بکشد و با خود ببرد، و از طرف دیگر می‌خواهد با جانشینان همان فرد دست بدهد و با آنها رفتاری دوستانه داشته باشد.
هم‌زمان نیز یکی دو عملیات علیه قایق‌های حامل مواد مخدر انجام داده تا بگوید که در نهایت، مسئله اصلی من مبارزه با چنین فعالیت‌هایی بوده است.
اما اگر از همه این مسائل بگذریم، باید به یک نتیجه برسیم و ببینیم این بحث‌ها چه فایده‌ای برای ما دارد.
به نظر من، فایده آن برای ما این است که پس از ۵۰ سال آزمون و خطا، بارها آزمون و خطا کنیم و در نهایت متوجه شویم که حرفی که امروز رئیس‌جمهور در این مجمع مطرح کرد، چه اهمیتی دارد.
دیدم که سفرا و نمایندگان کشورهای منطقه نیز در آنجا حضور داشتند. حرف این بود که ما خواهان دوستی با همه کشورهای منطقه هستیم؛ خواهان مبادله با همه آنها هستیم؛ خواهان تجارت و سرمایه‌گذاری هستیم و می‌خواهیم همه این کشورها احساس امنیت کنند.
اما برای رسیدن به چنین وضعیتی، به‌خصوص به یک پشتوانه و امکان ادامه این سیاست نیاز داریم. ما به یک احساس امنیت واقعی نیاز داریم؛ امنیتی که پشتوانه داشته باشد و بتواند ادامه پیدا کند.
این مسئله به اثبات نیاز دارد و نیازمند فراهم شدن شرایطی است که بتواند چنین رویکردی را عملی کند. اتفاقاً امروز بسیاری از کشورهای منطقه، به‌خصوص کشورهای عربی ثروتمند و همچنین ترکیه، برخلاف ۱۰ سال پیش مایل نیستند ایران وارد جنگ شود؛ زیرا طی این ۱۰ سال آن‌قدر پیشرفت کرده‌اند که نمی‌خواهند برنامه‌های توسعه‌ای‌شان آسیب ببیند.
از سوی دیگر، آنها ایران را بالقوه یک بازار بسیار خوب می‌بینند؛ نزدیک‌ترین بازاری که می‌توانند از آن منتفع شوند و به آن خدمات و کالا برسانند.
در نهایت، به نظر من باید آقای ترامپ را به سمت عادی شدن سوق داد و کشورهای دیگر، از جمله خود ما را نیز، به سمت عادی شدن حرکت داد. باید در شرایطی متعارف و بر پایه احترام متقابل، با همه کشورهای جهان، بدون استثنا، زندگی کنیم. باید اجازه بدهیم دیگران نیز زندگی کنند و خودمان را برتر از دیگران ندانیم تا دیگران نیز خود را برتر از ما ندانند.
*آقای مجلسی، سؤال بعدی را از شما بپرسم. مکرون در سخنرانی اخیرش، اروپا را تا حدی از آمریکا جدا کرده است. طرح چنین سخنانی، پس از دهه‌ها و نزدیک به ۹ دهه مشارکت سیاسی و بین‌المللی میان اروپا و آمریکا، قابل توجه است. این فقط مکرون نیست که چنین حرف‌هایی می‌زند. به نظر می‌رسد رهبران اروپایی نیز به این سمت حرکت می‌کنند که دیگر اروپا و آمریکا در یک تیم نیستند و اروپا باید بیشتر به فکر خواسته‌های خودش باشد. این موضوع چقدر واقعیت دارد و تا چه اندازه ریشه در واقعیت دارد؟ و چقدر ممکن است این سخنان از سوی سیاستمداران اروپایی با این هدف مطرح شود که بتوانند در موضوعاتی مانند گرینلند، خاورمیانه و مسائل دیگر، امتیازاتی از ترامپ بگیرند؟
ببینید، اینها نمی‌توانند منکر تاریخ شوند. من می‌توانم بگویم که آقای مکرون می‌خواهد با این سخنان یک شوک به آمریکا وارد کند. اما باید پرسید در زمان‌های نیاز، چه کسی اروپا را نجات داد؟ در دو جنگ بزرگ جهانی، آیا بدون دخالت آمریکا، آقای مکرون، فرانسه و شهر پاریس، که در مقطعی تحت تسلط دولت آلمان بود، می‌توانستند نجات پیدا کنند؟ نمی‌توانستند.
دوم اینکه درست است که امروز میلیون‌ها ایرانی، میلیون‌ها عرب و میلیون‌ها چینی به جامعه ۳۵۰ میلیونی آمریکا مهاجرت کرده‌اند و در آنجا زندگی می‌کنند. درست است که حدود ۳۰ تا ۳۵ میلیون نفر نیز از آفریقا به آمریکا رفته‌اند. اگر همه اینها را جمع کنیم، باز هم حدود ۳۰۰ میلیون نفر دیگر آمریکایی‌های اروپایی‌تبار هستند. خود آقای ترامپ نیز آلمانی‌تبار است.
ما هنوز هم وقتی کسی چند نسل قبل از خانواده‌اش به آمریکا رفته و مثلاً اختراعی انجام داده است، می‌گوییم یک ایرانی در آنجا این کار را کرده است؛ در حالی که ممکن است خود آن فرد اصلاً نداند ایران کجاست.
حقیقت این است که ریشه آمریکایی، ریشه اروپایی است و این ریشه با شعارها یا اقدامات آقای ترامپ از بین نمی‌رود. مسئله بیشتر با شخص ترامپ و سیاست‌های اوست.
گاهی اوقات نیز برخی افراد روی جدایی آمریکا و اروپا حساب باز می‌کنند و تصور می‌کنند اگر چنین اتفاقی بیفتد، اروپا مثلاً به نفع ما وارد جنگ با آمریکا خواهد شد. این تصورها کودکانه است؛ شبیه دعوای بچه‌هایی که در چهارراه مختاری و چهارراه‌های دیگر با یکدیگر درگیر می‌شوند و تصور می‌کنند قرار است لشکرکشی کنند.
اروپا از لحاظ فرهنگی بخشی از آمریکاست و آمریکا نیز از لحاظ فرهنگی بخشی از اروپاست. آنچه بر اروپا حاکم است، فرهنگ، علم و تکنولوژی اروپایی است؛ آلمانی، انگلیسی، فرانسوی و ایتالیایی.
حتی زبان انگلیسی، که یک زبان اروپایی است، امروز چنان گسترش پیدا کرده که در مناطقی مانند کبک، که زمانی مردم آن عمدتاً فرانسوی‌زبان بودند و زبان فرانسوی را یک زبان معتبر و بزرگ می‌دانستند، باز هم زبان انگلیسی گسترش پیدا کرده و مردم ترجیح می‌دهند با یکدیگر به انگلیسی صحبت کنند.
بنابراین، من جدایی اروپا و آمریکا را در کوتاه‌مدت مانند قهر کردن یک فرزند با پدر یا مادرش می‌دانم؛ یک امر خانوادگی که ممکن است در مقطعی رخ دهد.
رقابت بازرگانی نیز همیشه می‌تواند مشکلاتی ایجاد کند و در این رقابت، طرفین ممکن است حتی چنگ و دندان به یکدیگر نشان دهند. اما این مسئله به معنای جدایی واقعی نیست.
مشکل بزرگ اروپا، دستیابی به منابع است. به همین دلیل نیز اروپا از جنگ اوکراین حمایت کرد و امروز باید از این مسئله پشیمان باشد. اوکراین کشوری سرشار از منابع مختلف است و اروپا همواره خواهان نفوذ در روسیه بوده است؛ همان‌طور که در دوره ناپلئون و هیتلر نیز تلاش‌هایی برای دستیابی به منابع روسیه صورت گرفت.
روسیه دریایی بی‌پایان از منابع است، اما دنیا تغییر کرده است و اروپایی‌ها باید بدانند که می‌توانند به این منابع دسترسی پیدا کنند، به شرط آنکه وارد مشارکت و همکاری شوند.
من امیدوارم در نهایت وضعیت اوکراین نیز اصلاح شود و این کشور ناچار شود امتیازات سیاسی و قومی لازم را که باید می‌داد، بدهد و شر این جنگ با روسیه از سر آن ملت بزرگ و کشور زیبای اوکراین کم شود تا میلیون‌ها اوکراینی نیز بتوانند به کشورشان بازگردند. این مسئله به نفع ما نیز هست. درگیر شدن ایران در جنگ اوکراین نیز برای ما نام خوبی به ارمغان نیاورد. روسیه هرگونه حقانیتی را که در برخی مسائل داشت، با تجاوزگری خود خنثی کرد و اکنون زمان آن رسیده است که به نوعی دلجویی کند.
می‌دانید، رابطه روسیه با اوکراین یک رابطه خانوادگی است؛ درست مانند روابطی که ایران با بخش عمده‌ای از افغانستان دارد. اگر ایران در آینده بتواند تا حد زیادی مانند گذشته با افغانستان ارتباط برقرار کند، باید نسبت به افغانستان ارتباط متفاوتی داشته باشد؛ همان‌طور که نسبت به همه کشورهای همسایه خود باید چنین رویکردی داشته باشد.
من حتی جمهوری آذربایجان را یک جمهوری ایرانی می‌دانم و خود ترکیه نیز جامعه‌ای است که با ما مشترکات فرهنگی، زبانی و تاریخی فراوان دارد.
عراق نیز همین وضعیت را دارد؛ کشوری که در نهایت نیمی از آن کردستان است و نیمه دیگر آن نیز از نظر فرهنگی، بیش از آنکه به هر جای دیگری تعلق داشته باشد، پیوندهای عمیقی با ایران دارد.
بنابراین، ما در منطقه‌ای قرار گرفته‌ایم که احتیاجی به جنگ نداریم. ما به تعامل، دوستی و عادی شدن روابط نیاز داریم؛ به عادی شدن روابط از هر دو طرف. آنها نباید برای ما مزاحمت ایجاد کنند و ما نیز نباید برای آنها مزاحمت ایجاد کنیم.
*وضعیت اروپا نسبت به ترامپ را هم برخی واکنشی نسبت به حمایت از دانمارک می‌دانند. آنها می‌گویند اگر تو وارد جنگ با دانمارک شوی، تکلیف ما چه خواهد شد؟ ناتو می‌گوید اگر دشمن خارجی به یکی از کشورهای عضو حمله کند، همه اعضا باید برای دفاع از آن کشور وارد عمل شوند. در حالی که عضو اصلی ناتو خود آمریکاست. حالا ما باید در برابر چه کسی مقاومت کنیم؟
ترامپ در نهایت می‌رود، پولی می‌دهد، رضایتی به دست می‌آورد، یک عملیات مشترک یا یک کشف و امتیازی به دست می‌آورد و مسئله را به شکلی مدیریت می‌کند.
مثلاً می‌گوییم تو اینجا دنبال لیتیوم می‌گردی؛ بسیار خوب، من به تو اجازه می‌دهم لیتیوم استخراج کنی. یک شرکت تشکیل می‌دهیم و خود من هم ۵۰ درصد آن را می‌گذارم. ببینیم چقدر می‌توانیم از آن بهره ببریم.
در مورد کانادا نیز چنین چیزی ممکن است، اما تصرف کانادا امکان‌پذیر نیست. اروپا نیز پشت کانادا قرار دارد. مردم اروپا نگران هستند که در مرحله بعد، اگر ترامپ گرینلند را بگیرد، سراغ کانادا برود و بعد بگوید من اصلاً اروپایی هستم و حالا می‌خواهم شما را هم بگیرم.
مادر در چنین شرایطی به فرزندش خواهد گفت که این عملی نیست. بنابراین، بخش‌هایی از سخنان و اقدامات ترامپ را باید در چارچوب نمایش‌های او و نوعی رفتار تظاهراتی و مستانه در نظر گرفت.
از سوی دیگر، اخیراً شنیدم که سنای آمریکا تعرفه‌های بزرگی را که ترامپ برای کانادا وضع کرده بود، غیرقانونی دانسته و لغو کرده است. البته خبر را در روزنامه دیدم و دقیقاً به خاطر ندارم که مربوط به دیروز بود یا امروز، اما اصل خبر را خواندم.
این نشان می‌دهد که در داخل آمریکا نیز چنین اقداماتی الزاماً بدون مقاومت باقی نمی‌ماند.
در داخل آمریکا نیز حامیان ترامپ را می‌توان به دو گروه تقسیم کرد. یک گروه، نزدیک‌تر به عوام و پایین‌ترین سطوح جامعه هستند و گروه دیگر، عوامی هستند که به تدریج بالا آمده‌اند. آنهایی که بالا آمده‌اند، احتمالاً باز هم بالاتر خواهند آمد و به جامعه فرهنگی و جامعه مدنی آمریکا خواهند پیوست.
آنها ممکن است از برخی سخنان و رفتارهای ترامپ احساس شرمساری کنند و بگویند: مرد حسابی، این چه حرفی بود که زدی؟ این چه سخنانی است که مطرح می‌کنی؟
اگر بخواهیم از منظر زبان‌شناسی و زبان‌دانی به سخنرانی‌های ترامپ نگاه کنیم، تفاوت او با رؤسای جمهور آمریکا کاملاً آشکار است.
کافی است به سخنرانی‌های جان اف. کندی و دیگر رؤسای جمهور آمریکا نگاه کنید؛ ببینید آنها چگونه سخن می‌گفتند، چگونه رئیس‌جمهور شدند یا برای ریاست‌جمهوری رقابت کردند.
حتی باراک اوباما، که خود نیز از نظر تبار خانوادگی شرایط متفاوتی داشت و با مادری آمریکایی بزرگ شده بود، از نظر فرهنگ آمریکایی، فصاحت در زبان انگلیسی، استدلال، منطق، سواد و تحصیلات، در سطح بسیار بالایی قرار داشت.
هیچ‌یک از این ویژگی‌ها را در آقای ترامپ نمی‌بینید. مردم نیز این تفاوت‌ها را می‌بینند. علاوه بر این، بی‌ادبی ترامپ نیز مسئله دیگری است؛ بی‌ادبی در اهانت به گذشتگان، رؤسای جمهور قبلی و حتی کسانی که بعد از او خواهند آمد. این خودنمایی‌های کودکانه نیز بخشی از رفتار اوست؛ اینکه می‌گوید من بودم که این کار را کردم، فقط من می‌توانم این کار را انجام دهم، ببینید هیچ‌کس تا امروز چنین کاری نکرده و من انجام دادم.
اینها سخنانی است که در نهایت بیشتر برای عوام جذاب است. هرکس بگوید «من می‌خواهم»، «من می‌زنم»، «ما می‌توانیم» و امثال اینها، برای بخشی از مردم جذاب خواهد بود. اما واقعیت جهان و واقعیت یک کشور در نهایت خود را تحمیل می‌کند و همین مسئله برای ترامپ دردسرساز خواهد شد.
ممکن است او برای مدتی جهش کند و جلو برود، اما جامعه آمریکا به اندازه‌ای اندیشکده و مراکز فکری دارد که برای هر اقدام و هر مسئله‌ای، صدها بررسی و برنامه وجود دارد. طرح‌ها و راهکارهای مختلف از قبل مورد مطالعه قرار گرفته‌اند. این ساختارها در نهایت جلوی بسیاری از اقدامات او را خواهند گرفت. ترامپ در هیچ‌یک از این موارد موفق نخواهد شد که جامعه جهانی را به‌طور کامل با خود دشمن کند. او فقط می‌تواند در نهایت تمام دنیا را از بین ببرد و البته چینی‌ها نیز در این باره پیام داده‌اند که ما می‌توانیم چنین کاری کنیم.
در برابر این شرایط، سیاست چینی‌ها بسیار مدبرانه‌تر است. برخلاف دوره‌هایی از تاریخ که چین تحت تأثیر عقب‌ماندگی، استعمار و مسائل مشابه قرار داشت ــ شرایطی که شایسته کشوری بزرگ مانند چین نبود ــ امروز چینی‌ها نشان داده‌اند که اساساً به بسیاری از این سخنان و رفتارها محل نمی‌گذارند.
ترامپ ممکن است بسیار حرف بزند، اما آنها بسیاری از این حرف‌ها را نشنیده می‌گیرند. با این حال، ه محض اینکه چین احساس کند کسی یک قدم بیش از حد به منافعش نزدیک شده است، واکنش خود را نشان می‌دهد. ممکن است با موشک و ابزارهای دیگر واکنش نشان دهد، اما به‌گونه‌ای عمل می‌کند که طرف مقابل متوجه شود نزدیک شدن به این کشور هزینه دارد و نمی‌توان به سادگی به آن نزدیک شد.
چینی‌ها نیز به دنبال منافع خودشان هستند. آنها بررسی می‌کنند که در سریلانکا چگونه می‌توانند فعالیت کنند، در پاکستان چه برنامه‌هایی دارند و در افغانستان چه بخش‌هایی را می‌توانند توسعه دهند. سرمایه‌گذاری‌هایی که چین در افغانستان انجام می‌دهد، به‌تدریج تحول ایجاد خواهد کرد و این تحول حتی نقش طالبان را نیز مدرن خواهد کرد.
شما ببینید طالبان امروز با طالبان ۲۰ سال پیش بسیار تفاوت کرده است. من به شما قول می‌دهم چهار یا پنج سال دیگر، فرزندان خود طالبان خواهند خواست به مدرسه بروند؛ دیگر مسئله دختر و پسر مطرح نخواهد بود. اینها به‌تدریج تمام جنبه‌های عقب‌ماندگی تمدنی و فرهنگی را با توسعه اقتصادی پوشش خواهند داد و مسئله اصلاح خواهد شد.
در مورد آمریکا نیز راه معکوس نمی‌تواند طی شود. راه درست این است که توسعه فرهنگی، مانند ظروف مرتبط، آن بخش پایین‌تر را بالا بیاورد. در عین حال، آن بخش بالاتر نیز باید جایگاه فرهنگی خود را حفظ کند.
*یک مسئله دیگر که پیش‌تر هم به آن اشاره کردیم، جنگ روسیه و اوکراین است. دونالد ترامپ ظاهراً علاقه قلبی به آقای پوتین دارد و میان این دو رابطه‌ای دوستانه و خوب وجود دارد. آیا ترامپ می‌تواند با استفاده از این دوستی و همچنین با توجه به علاقه‌ای که ظاهراً به رهبران اقتدارگرا دارد، از این ابزار برای پایان دادن به جنگ اوکراین در کوتاه‌مدت یا میان‌مدت استفاده کند و خود را به‌عنوان شخصی معرفی کند که بر این جنگ نقطه پایان گذاشته است؟
من نمی‌دانم آغازگر جنگ اوکراین چه کسی بوده و نمی‌توانم درباره آن قضاوت کنم. قضاوت ما معمولاً به تجاوزگری روسیه برمی‌گردد؛ به اینکه روس‌ها در دل ایرانیان تخم بیزاری کاشته‌اند که به این سادگی‌ها از بین نمی‌رود.
اما در مورد اوکراین، چند نکته وجود دارد. نخست اینکه شبه‌جزیره کریمه همیشه بخشی از روسیه بوده است. در سال ۱۹۵۶، به دلیل تقسیم‌بندی‌های داخلی، این جمهوری خودمختار را به اوکراین واگذار کردند. همان‌طور که اوکراین بعدها از شوروی جدا شد، مناطقی مانند کریمه و دونتسک نیز خواهان جدایی از اوکراین شدند.
دوم اینکه تعداد روس‌ها در آن مناطق به حدی بود که دو رئیس‌جمهور روس‌تبار انتخاب کردند. وقتی این روس‌تبارها رئیس‌جمهور شدند، اوکراینی‌هایی که در بخش غربی کشور، نزدیک لهستان و در اطراف پایتخت، کی‌یف، زندگی می‌کردند، زیر بار این وضعیت نرفتند. آنها خودشان را اروپایی‌تر می‌دانند و روس‌ها را بیشتر آسیایی تلقی می‌کنند. بنابراین، این یک جنگ فرهنگی و قومی میان دو گروه است. روس‌ها معتقدند که در آن مناطق اکثریت دارند.
اگر ترامپ بتواند از این مرحله عبور کند، می‌تواند آینده خود و ملت اوکراین را تأمین کند. تا چه زمانی مردم اوکراین باید به دلیل لجبازی‌های آقای زلنسکی کشته شوند؟ تا چه زمانی باید به کمک کشورهایی وابسته باشند که بعضی از آنها خود در جنگ‌افروزی نقش داشته‌اند؟
موضوع دیگری که کمتر به آن توجه می‌شود این است که جنگ داخلی اوکراین ابتدا از سوی دولت اوکراین در مناطق دونتسک و کریمه آغاز شد. این مناطق تقریباً کاملاً روسی بودند، اما دولت اوکراین در دونتسک نفوذ کرد و گروه‌های چریکی را به آنجا فرستاد. همین جنگ چریکی به تدریج به جنگی تبدیل شد که روس‌ها وارد آن شدند.
به هر حال، اوکراین قادر نیست جنگی طولانی را با کشوری ثروتمند و بزرگ مانند روسیه ادامه دهد. روسیه نیز هنگام آغاز حمله، آمادگی لازم برای یک جنگ واقعی را نداشت. این جنگ به روسیه نشان داد که جنگ واقعاً چیست؛ تدارکات جنگی، سیستم و تجهیزات نظامی، ماشین جنگی و توسعه صنعتی چه اهمیتی دارند. روسیه در نتیجه این جنگ تحول بزرگی پیدا کرد.
اوکراین قادر به ایجاد چنین تحولی نبود. اکنون روسیه از ابتدای جنگ قوی‌تر شده است و در عین حال، هنوز طرفین به شکل سنتی جنگ روسی وارد جنگ نشده‌اند.
جنگ به سبک روسی آن جنگی است که روسیه با آلمان انجام داد؛ توپ‌ها را به سمت برلین مستقر کرده بود و به تدریج، مرحله به مرحله، پیش می‌آمد تا شهر را به‌طور کامل درهم بکوبد و همه‌چیز، از انسان و حیوان گرفته تا خانه و زندگی مردم، زیر آتش قرار گیرد.
اما امروز هر یک از طرفین اهدافی را هدف قرار می‌دهند و در این میان، ثروت ملت‌های بدبخت، به‌خصوص مردم اوکراین، از بین می‌رود.
اوکراین یکی از زیباترین کشورهای دنیاست. منابع آن بسیار زیاد است و کشاورزی آن در سطح بسیار بالایی قرار دارد؛ در تولید ذرت، گندم و محصولات مشابه از کشورهای مهم جهان است و منابع مختلف دیگری نیز دارد. من امیدوارم این جنگ با دادن امتیازاتی و با واگذاری بخشی از سرزمین‌های اوکراین به پایان برسد. نباید اجازه داد اروپایی‌ها روس‌ها را تحریک کنند؛ به‌خصوص با تلاش برای عضویت اوکراین در ناتو.
وقتی شوروی فروپاشید، دیگر دلیلی برای ادامه حیات ناتو وجود نداشت. ناتو برای مقابله با کمونیسم ایجاد شده بود، اما آمریکایی‌ها و به‌خصوص اروپایی‌ها، این بار با این تصور که شوروی فروپاشیده و با یک کشور بیمار مواجه هستند و می‌توانند میراث آن را تصاحب کنند، وارد ماجرا شدند.
تقاضای اوکراین برای عضویت در ناتو نیز از نگاه روس‌ها به معنای همدست شدن عموزادگان با دشمن برای مقابله با روسیه بود.
از سوی دیگر، کریمه و دونتسک تنها مسیرهای مهم دستیابی روسیه به آب‌های آزاد و مسیرهای اصلی به سمت سوئز و خاورمیانه هستند. بنابراین، غرب می‌داند که امکان ندارد روسیه در این جنگ شکست بخورد یا به‌سادگی کنار بیاید. در نتیجه، در نهایت باید پذیرفت که روسیه نیز باید به نوعی کنار بیاید.
من در همین روزهای اخیر دیدم که دولت اوکراین دو اقدام انجام داده است. نخست اعلام کرده که آمادگی دارد انتخابات ریاست‌جمهوری برگزار شود و صلحی را که مستلزم دادن امتیازاتی است، به رأی عمومی بگذارد. انتخابات اوکراین دو سال به تأخیر افتاده است و آقای زلنسکی با استفاده از شرایط جنگ گفته بود که امکان برگزاری انتخابات وجود ندارد و بنابراین خودش در قدرت باقی می‌ماند. اما اکنون مجبور شده است به برگزاری انتخابات تن دهد.
دوم اینکه اوکراین در حال امضای توافق صلحی است که مستلزم دادن برخی امتیازات خواهد بود. زلنسکی برای اینکه شخصاً زیر بار امضای چنین توافقی نرود، می‌خواهد آن را به مردم اوکراین واگذار کند و بگوید خود مردم این توافق را پذیرفته‌اند.
مثل اینکه قرارداد ترکمنچای را هم اگر در آن زمان به رأی عمومی می‌گذاشتند، مردم احتمالاً رأی می‌دادند؛ زیرا ایران به‌شدت آسیب دیده بود و در شرایط بسیار خطرناکی قرار داشت. تبریز، که یکی از مهم‌ترین شهرهای ایران بود، سقوط کرده بود و نیروهای دشمن تا زنجان و قزوین پیش آمده بودند و تهران نیز در معرض خطر قرار داشت.
در اوکراین نیز شرایط به این مرحله رسیده است. صلح مورد توافق قرار گرفته و باید رئیس‌جمهور جدید انتخاب شود. گفته شده است که همزمان با انتخابات، یک همه‌پرسی نیز برای تأیید این توافق برگزار خواهد شد.
تا آن زمان نیز تبلیغات گسترده‌ای صورت خواهد گرفت تا مشخص شود مردم آن را تصویب می‌کنند یا خیر. باید به مردم گفته شود که تصویب این توافق به معنای پایان جنگ است، در حالی که میلیون‌ها نفر از مردم اوکراین در اروپا آواره شده‌اند.
مردم جنگ‌زده و گرفتار باید تصمیم بگیرند که آیا می‌خواهند به زندگی عادی بازگردند، به خانه و شهر خود برگردند، یا همچنان در آوارگی، جنگ، ویرانی و کشتار باقی بمانند.
*آقای مجلسی، می‌خواهم در واقع درباره جهان پس از ترامپ از شما بپرسم. جهان بعد از ترامپ را چگونه می‌بینید؟ آیا گروه‌هایی که شما اشاره کردید و گفتید از طبقات پایین‌تر از نخبگان بودند و رأی آنها زمینه‌ساز چنین اتفاقی شد، همچنان می‌توانند گزینه‌هایی مانند آقای ونس داشته باشند که جای ترامپ را بگیرد و در انتخابات بعدی شرکت کند؟ او نیز متعلق به همان گروه از آمریکایی‌هاست. آینده را چگونه می‌بینید؟
بیش از یک سال است که آقای ترامپ بر سر کار است. او در بیستم ژانویه رئیس‌جمهور شد و تقریباً سه سال دیگر از دوره ریاست‌جمهوری‌اش باقی مانده است. اینکه بعد از ترامپ چه اتفاقی بیفتد، بستگی دارد که در این سه سال، مسئله اوکراین و ایران، که دو مسئله اصلی او هستند، چگونه حل شوند و همچنین با مسائل کانادا، گرینلند و پاناما چگونه کنار بیاید. اگر بتواند این مسائل را حل‌وفصل کند، آن‌گاه آقای ونس شانس خواهد داشت. البته آن زمان نیز شاخ‌های ترامپ شکسته شده است. او چهار سال از دوره قبلی خود پیرتر شده و اکنون نیز نشانه‌هایی از افزایش سن در راه رفتن او دیده می‌شود.
من فکر می‌کنم این اتفاق در تاریخ آمریکا الزاماً قرار نیست تکرار شود. نارضایتی مردم آمریکا از ترامپ افزایش یافته و باز هم افزایش خواهد یافت. آنهایی که با شعار «آمریکا اول» یا با شعار «ما از همه قوی‌تریم» دست می‌زنند و هورا می‌کشند، در نهایت به وضعیت اقتصادی خودشان نیز نگاه خواهند کرد. البته ترامپ مرتب رجزخوانی می‌کند و می‌گوید اقتصاد آمریکا بسیار بهتر شده و اوضاع همیشه بهتر است و همه سر کار هستند. اما همان میلیون‌ها لاتین‌تباری را که از آمریکا بیرون کرده است، در نظر بگیرید. نخست اینکه او میلیون‌ها رأی را از دست خواهد داد. علاوه بر این، این افراد برای تفریح به آمریکا نیامده بودند؛ آنها کار می‌کردند. اکنون بسیاری از صنایع، کشاورزی و فعالیت‌های اقتصادی در ایالت‌هایی مانند کالیفرنیا با کمبود نیروی کار مواجه شده‌اند و بخشی از فعالیت‌ها متوقف شده است.
من فکر می‌کنم اگر اتفاق غیرقابل پیش‌بینی رخ ندهد و اگر ترامپ بتواند مسئله ایران و اوکراین را به‌صورت مسالمت‌آمیز حل کند و بتواند نوعی رضایت و التیام برای ایرانی‌هایی که در فاجعه‌ای که برایشان رخ داده عزادار هستند ایجاد کند، آن‌گاه شانس خواهد داشت که در تاریخ آمریکا به‌عنوان رئیس‌جمهوری که توانسته برخی مسائل بزرگ را حل کند، باقی بماند. اما اگر چنین اتفاقی رخ ندهد، کسی که بعد از او می‌آید، دیگر ترامپ نخواهد بود.


نظرات شما